Archive for بهمن, ۱۳۸۸

بهشت در بوشهر

نوشته شده در عکسهای من۱۱م بهمن ۱۳۸۸

i5s4f0rs2qauy4yicje.jpg

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۱۱م بهمن ۱۳۸۸

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

پ.ن ها :

پ.ن ۱: هفته قبل که گذشت . یه سری اتفاقات افتاد که باعث و بانیش رو واگذار میکنم به خدا .

پ.ن ۲: دوستای مهربونم واسه یه دختر بچه ۴ ساله دعا کنید به دعاهای شما نیاز داره . سرطان خون گرفته . دعا کنید که معجزه بشه و سلامتیش رو بدست بیاره .

پ.ن ۳: جمعه با دوستای خانوادگی رفتیم چاکوتاه . خیلی خوش گذشت . اما فرداش این خوشی از دماغم زد بیرون . مسموم شدم شدید . ۲ روزه تو خونه خوابیم .همه تنم درد گرفته دیگه . ۴۸ ساعت خواب بدون ذره ای که چیزی بخورم . خدایا هیچکسی رو مریض نکن .خیلی سخته مریضی بخدا

جملاتی از دکتر شریعتی

وقتی خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند . وقتی خواستم ستایش کنم ، گفتند خرافات است . وقتی خواستم عاشق شوم ، گفتند دروغ است . وقتی خواستم گریستن ، گفتند دیوانه است

وقتی خواستم خندیدن ، گفتند دروغ است . دنیا را نگه دارید ، میخواهم پیاده شوم …

این جا که منم کسی چه میداند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند  .آشنا یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی

مهاجر پذیری بوشهرفرصت یا تهدید؟

نوشته شده در شکوه بوشهر۱۱م بهمن ۱۳۸۸

Normal
0

false
false
false

MicrosoftInternetExplorer4

در
ای
ن نوشتار سعی شده است به مقوله مهاجر پذیری نگاه عمیق تری شود و به این سوال که
آیا مهاجر پذیری یک فرصت است یا تهدید پاسخ داده شود.

در
میان عوام در محاورات روزانه بسیار این جملات را شنیده ایم: «دیگه تو شهر بوشهری
نمونده»،«شهر پر بالاسونی شده »،  همه
اینها از حس ناسیونالیستی و سرزمین پرستی مردم ما سرچشمه می گیرد که گاها باعث
واکنش های احساسی نیز همراه می گردد.

یک از
مهمترین دلایل مهاجرت از شهرو روستاهای اطراف به مر
کز استان مشکلات اقتصادی است و
سهمی حدود ۷۰ درصد را به خود اختصاص می دهد. کسب شغل و درآمد یکی از مهمترین دلایل
مهاجرت از روستاها به شهر است که در بوشهر نیز سهم عمده ای را به خود اختص
اص می
دهد. تجمع و تمرکز امکانات در مرکز استان و مشکلات
زیرساختی در شهرستان
ها و روستاها خود مزید بر علت می گردد. از این‌‌رو دولت باید در شهرستانهای استان‌های
محروم تسهیلات
بیشتری
همچون

افزایش سهم آنها
در تولید ناخالص داخلی، افزایش سهم
بودجه‌های عمرانی، اعمال سیاست‌های
ت
شویقی و ارائه معافیت‌های مالیاتی برای استقرار صنایع
و بخش‌های
اشتغال‌زا
در این شهرستان اختصاص دهد.

در
کنکاش برای بررسی  دلایل مهاجرت از
استانهای همجوار به استان ما هم دوباره به انگیزه های پیش گفته می رسیم. علیرغم
اینکه در استانهای همجوار و دور دست امکانات بهتری نیز فراهم است ولی مشاهده می شود
که جمعیت زیادی از شهر را مهاجران تشکیل میدهند که بعضا با انگیزه کسب و کار و به
دلیل پایین بودن درآمد در محل زندگی خود به بوشهر مهاجرت کرده اند.

افزایش
مهاجر پذیری میتواندمشکلاتی برای یک شهر به همراه داشته باشد از جمله شلوغی،
ترافیک، افزایش بی رویه بهای مسکن،کسب فرصت های شغلی توسط مهاجرین و ماهش فرصت ها
برای بومیان یا برخی مشکلات اجتماعی….

امادر
کنار همه این مشکلات مهاجرت مزیت هایی نیز می تواند داشته باشد که در صورت برنامه
ریزی صحیح می تواند به یک فرصت بدل شود. باید به این نکته توجه داشت که هر کسی این
توان را در خود نمی بیند که به دیار دیگری مهاجرت کند و هر کس به این کار دست زد
قطعا در خود توانی یافته است که برنامه ریزان شهری باید با شناخت این توانایی ها
برای آن برنامه ریزی کنند.

کشور
هایی مثل استرالیا یا کانادا که کشورهای مهاجر پذیری هستند برای انجام این مهاجرت
ها برنامه ریزی هایی کرده اند به نحوی که هر مهاجر را مثل یک پازل در جای خود قرار
می دهند و بیشتر به فکر رفع نقاط ضعف خود هستند تا فراهم آوردن امکانات مناسب برای
مهاجرین.

رشد
نقل و انتقال و جابجایی مهاجران باعث افزایش گوناگونی انسانی، تنوع فرهنگی ،
همکاری و همیاری می شود.آنها مهاجرین نخبه را می پزیرند و از تفکراتشان استفاده می
کنند و این مهاجرین همان جا ازدواج می کنند و تشکیل خانواده می دهند و فرزندانی
متولد می کنند که دیگر به کشور قبلی خود تعلق ندارند بلکه یک استرالیایی یا
کانادایی با بهره هوشی بالا هستند که میتوانند عنصری تاثیر گذار باشند.

در
بوشهر ما نیز در حد جزئی تر وضع تقریبا به همین منوال است علی رغم افزایش برخی
مشکلات که ناشی از افزایش مهاجرت است نظیر شلوغی و پیچیدگی فرهنگی بسیاری از افراد
تاثیر گذار در شهر بوشهر پدر یا مادری غیر بوشهری دارند که زمانی این انگیزه را در
خود دیده اند که در پی کسب کار، درآمد و بهبود وضع اقتصادی و معیشتی خود به این
شهر مهاجرت کنندو حالا فرزندانی مفید به جامعه تحویل داده اند که می توانند
مسئولیت های اجتماعی مهمی را بپزیرند و به رشد و توسعه شهر خود کمک کنند ضمن اینکه
با برنامه ریزی صحیح می توان شلوغی را به رونق کسب و کار(کاری که در شهر مشهد
انجام می شود) و پیچیدگی فرهنگی را به تنوع فرهنگی تبدیل کرد و آز آن به بهترین
نحو استفاده کرد.

یادم آمد زمستان است!

نوشته شده در باسیدون۱۱م بهمن ۱۳۸۸

سلام

این پست هم ممکن طولانی باشه , پس دوباره منو ببخشید هر چند که خیلیا همشو نمیخونند ولی من مینویسم چون با نوشتن که آروم میشم . من مثل همیشه قسمت بندی کردم و دوستان هرکدوم رو دوست داشتند بخونند.

قسمت اول:

داستان:

قبل از هر چیز یه توضیح کوتاهی راجع به این داستان بدم که من می خواستم داستان دیگه ای که تم خانوادگی و رمانتیک داشت بنویسم ولی به تم جنایی تبدیل شد . این بار اولم هست که دارم داستان بلند مینویسم پس ممکن خیلی داستان سطحی و مشکل داری باشه پس بازم ببخشید و دوستان هر گونه انتقادی پیشنهادی باشه با کمال میل میپذیرم . من همانطور که در پست قبل گفتم دوستان هم نظرشونو راجع به همون قسمت بدند و هم پیش بینی کنند که در قسمت بعد چه اتفاقی خواهد افتاد. اسم این داستان هم در پایان داستان مشخص خواهد شد.

به نام آن که جان داد…

نمیدونم از کجا باید شروع کنم , فقط اینو میتونم بگم که با عشق زندگیمو با تو آغاز کرده بودم از همه چیزم گذشتم از خانوادم از دوستام از آشناهام فقط و فقط بخاطر تو چون تو رو دوست داشتم چون همه وجود من بودی چون خوشبختی رو در تو میدیدم هر نیازی رو که داشته بر طرف میکردم که کمبودی رو در زندگی احساس نکنی . روزها و ساعت ها با خودم کلنجار رفتم که باور نکنم ولی حقیقت داشت . نمیدونم چرا اینکار رو با من کردی منی که تو زندگیم همه امیدم و مونسم تو بودی ولی اونو نابود کردی. یعنی در زندگی اینقدر برات بی اهمیت بودم که به من خیانت کردی , منم دیگه تحمل نداشتم این وضع رو پس امیدوارم جواب گوی خدا باشی…

                                                                                                                                          داریوش         ۱/۷/۱۳۷۷

۴/۷/۱۳۷۷

-الو اداره آگاهی

-بله بفرمایید

-ببخشید قربان یه چند روزیه بوی خیلی بدی از آپارتمان همسایمون میاد هرچقدر هم زنگ میزنیم کسی در رو باز نمیکنه میترسم اتفاقی افتاده باشه

-لطفا” آدرسو بفرمایید

-بله شهرک غرب ….

آپارتمان نگین

کاراگاه کار من تموم شده اجازه میفرمایید برای تحقیقات بیشتر جسد رو به پزشکی قانونی منتقل کنیم

خسته نباشی دکتر , بله حتما” . دکتر فکر میکنی علت مرگ چی باشه . احتمالا” خودکشی بوده و باید یه چند روزی هم از مرگش گذشته باشه ولی روی جسد تحقیقات بیشتری میکنم و نتیجه رو بهتون اعلام میکنم.

کاراگاه پس از بررسی منزل نگاهش به برگه ای که بالای تخت جسد گذاشته شده بوده بر میخوره , لای برگه رو باز میکنه تا میبینه که این نامه نوشته شده

سروان محمدی

بله کاراگاه

لطفا” برو از همسایه ها تحقیق کن راجع به متوفی همسرش هم پیدا کنید و بهش اطلاع بدید

بله قربان

همسایه ۱ : جناب سروان مهندس خیلی آدم حسابی بود خودش همین برج رو ساخته بود . خیلی از برجای تهرون کار خودش بود . مهندس خیلی آدم خوبی بود هرجقدر از مهربونیش بگم کم گفتم ولی خانمش مثل خودش نبود . خانم مهندس همش تو این مهمونی و تو اون مهمونی بود و آقا بیشتر مواقع تنها بود . خصوصا” این چند ماه اخیر

سروان: چرا این چند ماه اخیر ؟

همسایه ۱: نمیدونم والله

سروان: متشکرم . اگه اطلاعات دیگه ای خواستید بگید مارو با خبر کنید

                                                                            این داستان ادامه دارد…

 

قسمت دوم:

چند شعر کوتاه:

ش.ک.۱:

زین عمر دو روزه کس نبینی……….هرگز به مراد خویش پیروز
دیروز همه امید فردا………… فردا همه آرزوی دیروز

ش.ک.۲:

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند                       چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس                                توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

ش.ک.۳:

خدایا داد از این دل داد از این دل                         نگشتم یک زمان من شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند                         بر آرم من دو صد فریاد از این دل

قسمت سوم:

دلم میخواست بعد از پایان امتحانات و  فاینال زبان , برم مسافرت ولی نشد چون طبق معمول گیرهایی همیشه بوجود میاد از جمله …:(

این روزها در تب و تاب خرید دوربین هستم ولی باید حتما” سر کاری باشم که بتونم پول اقساطشو بدم )(heykhoda)(

دلم برای یه عده ای که در زندگیم بودند و بنا به دلایلی دیگر نیستند تنگ شده خیلی خیلی هم تنگ شده . شاید هیچ وقت دیگه اونا رو نبینم  (ولی دوست دارم ببینمشون:girukh: ). شب های امتحان همش خوابشونو میدیم . ای کاش اون اتفاق نمی افتاد ای کاش :girukh: :girukh: :girukh:

قسمت چهارم:

چاهکوتاه

چاهکوتاه و کاکتوس:

دو جمعه اخیر با خانواده و بعضی دوستان هادی  به چاهکوتاه رفتم . خدا را شکر خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت . چاهکوتاه سر سبز و با صفا بود و جای اقوام و دوستانی هم که نبودند خالی بود . خیلی خیلی خوش گذشت .

پ.ن: سوسن , صمیه , سوگل , سودابه , ثمن , سیما , ثریا , صغری

پ.ن.۲: عجب هلوهایی بودنا :gogooli:

پ.ن.۳: ماشاالله ماشاالله  بزنم به تخته

پ.ن.۴: همه جدا سوسن جونم جدا:gogooli:

قسمت پنجم:

*این مکالمه ای بود که نفر پشت سرم در اتوبوس بیان میکرد :

الو – ها – چه بخوریم؟ – ها خا یالا نه – مشتی چی هم باش بگیرا – اهههههههههههه قطع شد – الو ها میگما کسی هم هسی – نمیتونی کسی جور کنی – اههههههههههههه ( اینجاش دیگه فحش داد) – الو ها میگما نمیتونی مشتی گوشتی جور کنی ؟ ~-~ – بعد از ۲ دقیقه : مگما چه شد کسی جور شد یا نه ؟ تا اگه کسی هسی برم یه صفایی به خوم بدما ؟ نشد ای (سانسور) نخشن خا بشینی با مشتی ( سانسور) چی بخوری خا …

قسمت ششم:

جملات کوتاه:

ج.ک.۱:

منم شبی به خاطره ها تبدیل میشوم .خط میخورم و ز هستی تعطیل میشوم. مرا به خاطره ها نه،به خاطر بسپار

ج.ک.۲:

زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردن است

ج.ک.۳:

اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد،کمی بیشتر فکر کن؛شاید خیلی هم بی ربط نباشد

قسمت هفتم:

این روزها همه سوسن خانم گوش میدند شما چطور؟

آهنگ با کیفیت MP3 128

Soosan Khanoom

آهنگ با کیفیت OGG 64

Soosan Khanoom

آهنگ پیشنهادی این پست:

البته قدیمیه ولی دوستش دارم چون خیلی خاطره ازش دارم و هیچ وقت حاضر نیستم آهنگ های اون زمانشو با الانش عوض کنم

chashme siah

قسمت هشتم:

پی نوشت:

پ.ن.۱:اگه مشکل مالی حل بشه و تدارکاتش انجام بشه ماه آینده یه سورپرایز دارم

پ.ن.۲:این با هم بودن و در کنار هم بودن که به هممون اللخصوص خودم انرژی میده …

پ.ن.۳:هوا هم یه چند روزی سرد شدا و بلاخره یادمون اومد که توی زموستونیم

پ.ن.۴:این روزا بیشتر گرفتار پروژم هستم . عصرها میرم شرکت یکی از دوستام و اونجا با هم رو پروژه کار میکنیم .

پ.ن.۵:از اینکه بعضی ها پشت سرم حرف بزنند بدم میاد , چیزی نمیگم میسپرمشون به خدا …

پ.ن.۶:آدم هر چی میکشه از آشنا میکشه …

پ.ن.۷:هر چی میخوام خودم رو شاد نگه دارم ولی یه عده ای دوست ندارند و اعصاب منو خط خطی میکنند…

پ.ن.۸:میدونم خیلیا نه از من خوششون میاد نه از صحبتام و نه از نوشته هام ( رونوشت به عده ای …)

پ.ن.۹:میخوام یاد بگیرم توقعاتم رو کم کنم هر چند در خیلی زمینه ها و ارتباط ها توقع هیچی ندارم ولی  …

پ.ن.۱۰:بعد از ۱ماه به … رفتم و از برخورد سرد خیلیا بدم اومد انگار که ۱۰ دقیقه پیش دیده بودنم

پ.ن.۱۱: رفتارها روز به روز داره بد میشه …

حرفی بزن
کلامی آشناتر
لحن این مردم برایم غریبست

قسمت نهم :

نمیدونم واسه چند ماه آیندم چیکار کنم شما اگه بودید چیکار میکردید؟

۱) میرفتید سربازی

۲)میرفتید مینشستید تا اردیبهشت واسه کنکور آزاد میخوندید

۳)تا موقع ۶ماه بعد از فارغ التحصیلی میرفتید سر کار

۴)میرفتید واسه خودتون میگشتید و بیخیال همه چیز میشدید

۵)؟

قسمت دهم:

پی نوشت خاص:

یاد یه چیزایی بخیر از جمله … و …

پ.ن: ای فکرتون خرابنا چیششششششششششش

*******************************************

پ.ن.کل: بازم ببخشید که طولانی شد .

                                                                        :-bd   ایام به کام

انتظار

نوشته شده در فصل پنجم۱۰م بهمن ۱۳۸۸

چه ریز و آرام دیروز باران میبارید


در یک عصر  سرد و دلگیر پاییزی


و من پریشان ، میان آنهمه هجوم سرد ، تنها ایستاده بودم


و یقین داشتم که تو می آیی


و هیچکس نمیدانست که من آنجا ، میان همه آدمهایی که بی توجه و پر شتاب از کنارم رد میشدند، در پی چه هستم


هیچکس نمیدانست  که من همیشه ،


 هر وقت که باران میبارد ،


  تو را انتظار میکشم


هیپ هیپ هوراااااا

نوشته شده در روزنوشتهای محمد گشمردی۱۰م بهمن ۱۳۸۸

اووفیشششش
رفتیم چاکوتاهههه … چه خش بود . مخصوصا با سوسن ، ثریا ، سوگل ، سیما ، ثمن ، سودابه ، سیما ، صغری ، سهیلا .
جوجه ها که صغرا سرویس کرد هی خام ِ من نیمیخورم من نیمیخورم .. همش منگه میداد
حکم هم خو با ثمن سوسکشون کردیم
تخته هم خو سوگل و ثمن که سوسک کردم و سودابه هم یه کم قد قد کرد فقط
فوتبال هم که دیگر هیچ :D
و اخر کار هم گرفتیم از این بازی دخترونه ها که توپ میندازن هوا و اسم میارن بازی کردیم … فقط سوسن بدبخت همش اسم اون و میوردن :D .. اصنم فک نکنین من برنده شدم :D

هیپ هیپ هورا -  January 29, 2010 – 18s

لینک در rapidshare - لینک در persiangig - لینک در youtube

نوشته شده در روزنوشتهای محمد گشمردی۱۰م بهمن ۱۳۸۸

اووفیشششش
رفتیم چاکوتاهههه … چه خش بود . مخصوصا با سوسن ، ثریا ، سوگل ، سیما ، ثمن ، سودابه ، سیما ، صغری ، سهیلا .
جوجه ها که صغرا سرویس کرد هی خام ِ من نیمیخورم من نیمیخورم .. همش منگه میداد
حکم هم خو با ثمن سوسکشون کردیم
تخته هم خو سوگل و ثمن که سوسک کردم و سودابه هم یه کم قد قد کرد فقط
فوتبال هم که دیگر هیچ :D
و اخر کار هم گرفتیم از این بازی دخترونه ها که توپ میندازن هوا و اسم میارن بازی کردیم … فقط سوسن بدبخت همش اسم اون و میوردن :D .. اصنم فک نکنین من برنده شدم :D

هیپ هیپ هورا -  January 29, 2010 – 18s

لینک در rapidshare - لینک در persiangig - لینک در youtube

مسجد یا کلیسا؟

نوشته شده در ابوحنانه۱۰م بهمن ۱۳۸۸

چندوقتی بود که خیلی به این موضوع
فکر می کردم ، چرا سرویس های بهداشتی چه در درون اکثر رستوران ها ، شرکت ها ،
مساجد و … اینهمه کثیف هستند و توجهی به نظافت آنها نمی شود تا اینکه چندی پیش
در یک سفر یک مسجد بین راهی را دیدم و متوقف شدم ولی متاسفانه سرویس بهداشتی که
جای خود داشت ، خود مسجد هم آنقدر کثیف بود که آدم چندشش می شد درآن نماز هم
بخواند ، مسجدی که می بایست بدلیل عبادتگاه بودنش و به حرمت خانه خدابودنش از دیگر
جاهها تمییز تر باشد نمی دانم شاید ” النظافه من الایمان” برای دیگران
سفارش شده است چرا که در ادیان دیگر حداقل اگر به نظافت تمام جاهها توجه نکنند( که
می کنند) ، حداقل عبادتگاههای خود را پاکیزه نگه می دارند هر چند که این بدان معنی
نیست که مساجد ما تمییز نیستند بلکه به همان میزان که ادعای مسلمانی داریم ، نباید
حتی یک مسجد کثیف هم داشته باشیم .

به تصاویر نگاه کنید ، این مسجدی است
که در سال ۸۴ افتتاح شده است ، آیا کلیساها نیز اینگونه اند؟



سلام

نوشته شده در ردپا۱۰م بهمن ۱۳۸۸

سلام خوبیى؟
این چند روز خدا رو شکر کلی اتفاق خوب افتاد. تولد زهرا بود که کادو تولدش قرار شد اسفند که می خوام برم تهران از اونجا واسش خرید کنم.
۵ شنبه ۳ تا از دوستام با شوهرو بچه هاشون اومدن خونمون. باورتون نمیشه ماشااله ۲ تا بچه شیطون بدون که کلی به بچه ها خندیدم . تلفن خونمون گوشی توی دست یکیش بود و خود دستگاه تو دست یکی دیگش . این شماره میگرفت اون یکی حرف میزد.
خلاصه کلی خوش گذشت وقتی رفتن دلم واسشون خیلی تنگ شد.
بعد از رفتن اونا وسایلم رو جمع کردم که جمعه برم کوه.
البته قرار بود بریم کوه نمک اما تو ساعتهای آخر تصمیم عوض شد و چون یک همایش کوهنوری، که از هیئت های کل استان شرکت می کردند منم اینو به کوه نمک ترجیح دادم.
نمی دونستم که گناوه هم کوه داره.کوهی به نام کوه گل خاری.  این کوه ارتفاعی نداشت فقط ۷۰۰ متر بیشتر ارتفاعش نبود ولی کوه خیلی خیلی قشنگ و سختی بود. این کوه هم آبشار داره و هم ۲ تا غار . در کل کوه خیلی جالب و قشنگی بود. از اون بالا که به پایین نگاه می کردی .( خونه های چینی ها و ژاپنی ها رو در نظر بگیرید دیدید که خونه هاشون یه کلاهک های خاصی دارند ) دقیقاً ازاون بالا ارتفاعات کوتاهترش هموشون همین طور بود. نمی دونم تونستم درست توضیح بدم یا نه ولی من که خیلی خوشم اومد.
بعد هم که برگشتیم پایین و ساعت ۴ ناهار خوردیم و ساعت ۵٫۳۰ تا ۶٫۳۰ رفتیم بازار و بعد از اون برگشتیم بوشهر.

پ ن : نمی دونم این حکمت خرید کردن چیه . این همه خانم که خرد و خسته بودن این همه از کوه بالا رفته بودند و پیاده روی کرده بودند بازم خرید کردن رو ول نکردند حتی برای یک ساعت هم که شده رفتن بازار. :D
پ ن : بابت همه چیز ممنونم خدا جونم.
پ ن : نبودن هیچ چیز و هیچکس سخت نیست، فراموش کردن یک بودن سخت است.

از هر سه تون ممنون!!

نوشته شده در شناشیر۱۰م بهمن ۱۳۸۸

گل محترم لطف کردن بعد از ۷ ماه گل دادن، جناب گل خیلی ممنون.

به دعوت دوستان هادی رفتیم چاهکوتا. بعد امتحانا مزه داد، واقعا ممنون.

حداقل یه سه چهار سالی بود چاهکوتاه نرفته بودم، 

خواسم سوال ۴ رو شروع کنم به نوشتن یهو یه چی گفت فرررچ!! جناب بوجیک از شما هم ممنون!!

دلم هوای یه مسافرت ۲ یا ۳ روزه کرده، احتمالا یاسیج.