Archive for دی, ۱۳۸۸
اندر حکایت اعتراف مرد سیاسی !!
نوشته شده در بیان ساده • ۱۰م دی ۱۳۸۸
مردی بود که فعالیت سیاسی می کرد ، نقد دولت ، نقد اجتماعی ، گلایه از وضع موجود و …
روزی به همسرش گفت که احتمال دارد او را به دلیل فعالیتهایش دستگیر کنند ( البته به احتمال زیاد زندانی سیاسی محسوب نمی شده ) و او نتواند در برابر لطافتها و گفتمانهای آنها دوام بیاورد ( و البته متنبه شود ) و مجبور به اعتراف شود و گفت اگه با خودکار قرمز اعتراف کردم دروغ می گم و اگر با خودکار غیر قرمز اعترفنامه بنویسم راست می گم .
مدتی گذشت و مرد به دلیل فعالیت زیاد دستگیر و راهی زندان شد و بعد از اینکه با او با مهریانی و لطافت گفتمان کردن او را مجبور به متنبه شدن کرده و خواستند در قالب نامه ای به همسرش از کارهای خود ابزار پشیمانی و از اوضاع زندان و رفتار ماموران با شخصیت تعریف کند ، مرد حکایت ما اینگونه اعترافنامه می نویسد :
” با سلام به همسر عزیز و مهربانم … ( تو مسائل خصوصی مردم دخالت نمی کنیم ) من قبل از اینکه به این مکان ( زندان ) بیام در اشتباه بودم اما اینجا فرصتی فراهم شد تا بتوانم در خلوت به گذشته خودم فکر کنم و اشتباهاتم پی ببرم و به درستی کسانی که از آنها انتقاد می کردم ایمان بیاورم ، اینجا هم وضع ما خیلی خوبه ، جای راحت ، امکانات خوب و بازجوهای باشخصیت و مهربان ، فقط تنها مشکل من اینه که اینجا خودکار قرمز ندارم . “
سبز باشید .
ما شهر،یِوری ها
نوشته شده در تلخ و شیرین • ۱۰م دی ۱۳۸۸
سلام / بازم سلام !/ مَن اُومدم !
اونایی که انتظار داشتن حالا حالا ها نَیام ، چشاشون چهار تا ، شه !
هنوز ما شهریوری ها رو نشناختن! مخصوصا این نوع نادرشو !!!
( قربونه خودم برم که چقدر خودم و دوست دارم ) !!!
وقتی به این فکر میکنم که شهریوریم یه حس اعتماد به نفس عجیبی پیدا میکنم!
، یه حس غرور !!!
در مورد پست قبلیم باید بگم که هیچی ندارم بگم جز اینکه یه کسایی فکر می کنند
محسن بید یه که با این بادها بلرزه !
نه جونم ، نه !!! ( ما شهریوری هستیم! )
در مورد شهریوری ها هم باید بگم برید تحقیق کنید ،
ببینید چه خصوصیاتی دارند!
پ.ن.۱: تو این مدت کمی که نبودم ،چیزایی شنیدم!!!
شنیدمم که بعضیها گفتن فقط خودیا دعوتن و نُخودیا نه!
لطف کردین و میکنین/به قوله قدیمیا که گفتن:
معرفته%$*%^#^$%^#^#^%&%&$&$&&&&*^*&*$*!!!!
نمیگم میترسم هضمش برایه اون کسی که این حرفو زده مشکل باشه!
پ.ن.۲: امشب با یه بنده خدایی تو شغاب فیلم American.Pieدیدیم،همراه
با خوردن کاکائو!!!
پ.ن.۳: به علت حفظ آبرو از بردن اسامی مذکور خودداری شد/
تا بعد………………….!
چند داستان کوتاه ( سری دوم)
نوشته شده در باسیدون • ۹م دی ۱۳۸۸

داستان۱:
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی، ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی
توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
داستان۲:
عشق و ایمان
بشر حافی گفت:در بازار بغداد می رفتم که یکی را هزار تازیانه می زدند
اما آن مرد فریادی نمی کشید سرانجام او را به زندان بردند دنبال او رفتم
از او پرسیدم:این تازیانه ها را برای چه به تو زدند؟
گفت:از آنکه شیفته عشقم!
گفتم: چرا زاری نکردی تا ترا عفو کنند؟
گفت:زیرا معشوق من در نظاره من بود
و چنان غرق او بودم که پروای زاریدن نداشتم
گفتم:اگر به وصال اورسی چه می کنی؟ نعره ای زد وجان نثار کرد!
آری اگرعشق درست بود بلا به رنگ نعمت گردد
مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند…
داستان۵:
داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه ی خود باز گردد.
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: ” پدرو مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم. ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم.”
پدرو مادر او در پاسخ گفتند: ” ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. “
پسر ادامه داد : ” ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید . او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند. “
پدرش به او گفت: ” پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند. “
پسر گفت: ” نه . من میخواهم که او در منزل مازندگی کند.”
آنها در جواب گفتند: ” نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.”
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادراو آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد قلب پدرو مادر از حرکت ایستاد .پسر آنها یک دست و پا داشت
ج.ک.۱:بزرگترین افــســوس آدمی آن است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند …….
و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما ………. نــخــواســت
*:من و دل از دل وجان هر دو خریدار توییم دل ندارد به خدا هر که خریدار تو نیست.
**:اشتیاقی که به دیدارد تو دارد دل من دل من داند و من دانم و تنهایی من
چند عکس از محرم:
تو گناهی نداری
نوشته شده در من هنوز زنده ام • ۹م دی ۱۳۸۸
گناه من اینه که زود به زود دلم برات تنگ میشه.
گناه من اینه که لحظه به لحظه به یادتم.
گناه من اینه که تحمل دیدن ناراحتیت رو ندارم.
گناه من اینه که هر وقت یه چیز خوشمزه میخورم یه خوردشم واسه تو کنار میذارم،
ولی بعد که میبینم نیستی!!!! خودم میخورمشون!
این بالایی رو هم گفتم که یه خورده بخندی!
گمونم قبلا هم گفته بودم که “هوا را از من بگیر، خنده ات را نه!”
گناه من اینه که …!
گناه من اینه که …!
گناه من اینه که …!
همه ی اینا گناه منه!
… تو گناهی نداری، من زیادی عاشقم!
شب شده، من نمیخوابم اما
خانهمان کاملاً غرق خواب است
ساعت روی تختم درست است
تیکتاک دل من خراب استشب شده، من ولی توی فکرم
فکر درهای بازی که بستم
شب شده، منتها خسته از شب
پا شدم، در اتاقم نشستمپیش چشمان خواب متکا
غصههای خودم را شمردم
دردهای دل کوچکم را
من به دست متکا سپردماو ولی پنبه در گوش خود داشت
دردهای دلم را نفهمید
هیچ اشکالی اصلاً ندارد
لااقل او به حرفم نخندیدای خدا! چشمهای متکا
مثل شبهای دیگر خسیس است!
چشمهای من خسته اما
پر شد از حرفهایی که خیس است
نقاشی
نوشته شده در زندگی مجازی • ۹م دی ۱۳۸۸
خداااااااااااااااااااااا
نوشته شده در خلبوس • ۹م دی ۱۳۸۸
تاب و توان هستی خودتی
شد وداع آخرین صبری نما ای سرورم تا کنم اجرا کنون گفته های مادرم
اسلام را خدا توسط نبی اش ارسال کرد بر ملتی به تاریخ بیش از هزار و سیصد سال پیش . این اسلام زنده ماند تا زمان حال ، یا با تغیرات و یا بدون تغیر . هر چه هست عده کثیری به اسم و یا به عمل مسلمان هستند . این عقیده منه که اسلام را خدا در دل مردم دین جو گذاشت و خودش هم حفظش خواهد کرد و ادامه خواهد داد .
خدا میترسم به بزرگی ات شک کرده اند !!
بعد داغ قاسم و اکبر و عباس رشید بر تو ای جان خواهر داشته ام صدها امید
دورادور میگرده کسی بهش نگه چرا نزدیک نیستی . در جوار میگرده که بگه من هستم . از دور زدن خسته میشه از یارش به عنوان حریف استفاده میکنه . خلاصه بد تو هچل افتاده . زندگی به نگاهی بند ، و زبونی که تو دهن همه هست و هر کسی دلش بخواد به هر شکل میتونه چرخش بده و بهش صدا اضاف کنه و شاید بتونه ارضاء بشه .
گفتی از خیمه برون آیم که دشمن بیندم سر به فرمان تو ام گر هجر تو بگذارتم
اطلاعیه فوری
نوشته شده در روزی روزگاری • ۹م دی ۱۳۸۸
یک عدد کاپشن مشکی در منزل ما پیدا شده . از صاحب آن تقاضا میشه با در دست داشتن مشخصات اون رو پس بگیره ….
با تشکر
پی نوشت ۱ : یه نشونی هم توش هست :دی ….
پی نوشت ۲ : دست همه تون درد نکنه .
میچزونمت
نوشته شده در ه ( ح ) پ ر و ط ( ت ) • ۹م دی ۱۳۸۸
فکر کردی میتونی ازم بکشی .نه عمو ما خودمون آخرشیم .داغ که شدی میفهمی که
با کی طرفی .درسته بچه مایه دار گیر آوردی ، تو بکش ، من بیشتر می کشم . خو
رسمش اینه .
بی ربط : یه سری چیزایی که واسم جذاب بود ، بعد از بدست آوردنشون دیگه جذاب
نیست واسم .
پ . ن ۱ ) ظاهر و باطن افراد زمین تا آسمون فرق داره .هیچ وقت رو ظاهر قضاوت
نکنیم .
پ . ن ۲ ) امروز سالگرد فروغ فرحزاد بود .چقدر شعر مثل هیجکس فروغ قشنگه .
پ . ن ۳ ) استادی که یه دسش به کمربندشه و یه دسش تو دماغش ، معلومه دیگه دستی
واسه نمره دادنش نمی مونه .



