نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
بخوان ای بلبل خوش خوان که باز از نو بهار آمد
نسیم رفته زین گلشن به رخش گل سوار آمد
گذشت آن حسرت پاییز بهار آمد فرحت انگیز
زغم شد ساغرم لبریز بهار خوشگوار آمد
بخوان مرغ هزار آوا کنون آهنگ دلشادی
که رنگین شد چمن از گل درخت اکنون به بار آمد
بهر سو جلوهً رنگ است سرور عشق وآهنگ است
طبیعت مست اورنگ است بهاران هم خمار آمد
چه رازی در قفا دارد که از نو چو پار آمد
ز دشت و دامن صحرا ز شور و نالهً دری
به گوش آید همین آوا بهار آمد بهار آمد
نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸

سال نو مبارک
با آرزوی سالی خوش برای دوستان
نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود .
خار هم کم تر نبود از گل بسی گل تر بود.
قرن ما شاعر اگر داشت که،
کبوتر با کبوتر باز باز نبود شعار پرواز!
وای برما که تصور کردیم عشق را باید کشت!
در چنین قرنی که دانش حاکم است
عشق را از صحنه دور انداختن
دیوانگی است، درماندگی است، شرمندگی است!
قرن قرن آتش نیست قرن یک هوای تازه است
فکرها را شستشویی لازم است.
گم شدیم گر در میان خویشتن
جستجویی لازم است.
نازنین ها!
از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنید!

نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
می خوام برم به خونه
به جایی که صفا هست
تو گوشه و کنارش
یه عالمه وفا هست
توی نگاه مادر
یه عالمه دعا هست
اگه تنها بمونی
یه دنیا تکیه گاه هست
می خوام برم به خونه
جایی که مال منه
دلیل زنده بودن
از عشق زنده بودنه
می خوام برم به خونه که سقف بشه پناهه
تمام گفتنی ها جاشون توی نگاهه
دعای خیر مادر
باشه پشت و پناهم
بگم عزیز ترینه نواهت با نگاهت
دم مغرب تو خونه
سر سفره بشینیم
محبت رو بشه تو
چشم مادر ببینیم
هدف رفتن به خونست
پیاده یا سواره
خستگی تو جاده ها دیگه معنی نداره

نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
به نام بخشنده ی بزرگ
داور برحق
به نام خداوند ایثار و انصاف
خارم اگر از خاری
خارم تو مپنداری
دانم که مرا با گل
یکجا تو نگهداری
گل را تو به آن گویی
که از عشق معطر شد
آن گل که فقط گل بود
در حادثه پرپر شد
سودای تو را دارم
من از دل و از جانم
گفتند که پیدا شو
دیدند که پنهانم
گفتند که پیدا کن
خود را با تو را باهم
گفتم که پیدا هست
در هر نفس آدم
پیداست و من پنهان
من در تن و او در جان
یک آن نظری کردم
در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری
نزدیک تر از نوری
در راه عبور از تو
من این همه دور از تو
یک عمر نیندیشم
هی هات تو در پیشم
چشم است که بینا نیست
در عشق اینها نیست

نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
از دوستان عزیز خیلی معذرت می خوام که بعد از دو سه هفته ای برگشتم امیدوارم که منو رو ببخشید.
خوب بریم سر داستان:
یه مدتی بود که پسر خاله ام خیلی به من گیر داده بود که بریم کنار دریا از اون وصحنه غروب خورشید عکس بگیرم، منم یه مدتی بود که عکس نگرفته بودم( البته یکی دوبار برای مدرسه عکاسی کردم، مثل: مراسم ۲۲بهمن و اربعین حسینی، یه بار هم بعد از امتحانات نوبت اولم با دوستم خالق رفته بودم عکاسی که از شانس بد ما شارژ باتری دوربین تموم شد و ما فقط نگاه عکاسی خالق کردیم).
خلاصه : این پسر خاله هم که ما رو ول نمی کرد یکی دو تا از عکسای ما رو دیده بود ( که به نظرش خیلی قشنگ بودند) و هی به من می گفت که بریم ازش عکس بگیرم. من هم بالاخره تسلیم شدم و یه روز پنجشنبه تو اسفند که اتفاقا تعطیل هم بود دوربین رو از خالق قرض گرفتم و موقع غروب خورشید با پسر خاله ام رفتیم ساحلی .
عجب غروبی بود آسمون خیلی قشنگ شده بود همین که رسیدیم یه چیزی به ذهنم زد. به پسر خاله ام گفتم که روی موتورش بشینه و به غروب خورشید نگاه کنه تا من ازش عکس بگیرم و این اولین عکسی بود که من اون روز گرفتم:

وقتی که عکس رو تو ال سی دی دوربین نشون پسر خاله ام دادم خیلی از عکس خوشش اومد و خواست که اونم یه عکس بگیره منم براش نور سنجی کردم و دوربین رو بهش دادم وخودم رفتم رو موتور نشستم اونم این عکس رو گرفت:

بعدش رفتیم پایین کنار ساحل که به حساب از پسر خاله ام عکس بگیرم ناگهان یه چیزی به ذهنم رسید. به پسر خاله ام گفتم که همین جوری قدم زنان به طرف غروب خورشید بره، منم دوربین رو زمین گذاشتم و چند تا شاتر انداختم نتیجه اش هم این شد:

اون روز خیلی داستان با پسر خاله داشتم ولی با این که زیاد عکس گرفتم ولی هیچ کدوم بدرد اون نمی خورد. خیلی سرم غر زد وفحشم داد ولی وقتی که عکس آخری رو روی کامپیوتر دید خیلی ازش خوشش اومد و همین جور اون رو بدون ادیت گذاشت رو صفحه دسکتاپ کامپیوترش و منم یه جورایی قصر در رفتم.
نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
خالق عیسوندی، واقعا برام زحمت کشید. چون من اون موقع پول نداشتم دوربین بخرم( البته هنوزم دوربین ندارم!). خالق برام دوربین تهیه می کرد، این واقعا یه حقیقته که مرحله ای مهمی از عکاسی رو ( کار عملی) رو از خالق عیسوندی یاد گرفتم. همین جا دوباره از دوستم تشکر می کنم که این همه زحمت برام کشید( البته هنوزم من از خالق دوربین می گیرم و میرم عکاسی).
خوب بریم سر داستان:

نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
دومین باری که دوربین اس ال آر تو دستم گرفتم، ( البته در اصل سومین بار می شه! ) واسه مسابقه کارگاه عکس بود. موضوع اون ماه (آبان ماه ۱۳۸۷)” پنجره” بود. منم که هیچ عکسی از در و دیوار و پنجره نداشتم. بخاطر همین از دوست خوبم خالق دوربینش رو قرض گرفتم تا برم از این موضوع عکاسی کنم. بهترین جایی که برای عکاسی به ذهنم رسید کتابخونه بود. چون از پنجره ی کتابخونه غروب خورشید مخصوصا با ابرهای پاییزی خیلی قشنگ می شد. اون روز ..؟!

نوشته شده در
عاشق عکاسی • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
تازه دوره ی سه ماهه عکاسی ما که در انجمن سینمای جوان برگزار می شد به پایان رسیده بود و دیگه موقع جواب پس دادن رسیده بود . استاد عکاسیمون جناب آقای شهرام ملکی زاده بود. همین جا از ایشون به خطره تمام زحماتی که برای من کشید تشکر کنم .
دو تا امتحان داشتیم، یکی امتحان عملی که می بایست چهار قطعه عکس همراه با تمامی مشخصات مثل مقدار دیافراگم و سرعت شاتر عکس ها رو به ایشون تحویل می دادیم و اون یکی هم امتحان تئوری (کتبی) بود . تو امتحان تئوری مشکلی نداشتم چون به حساب خودم جزوه ای که جمع کرده بودم کامل بود، مشکل اساسی من امتحان عملی بود چون موقعی که آقای ملکی زاده کار با دوربین اس ال آر رو توکلاس یاد می داد من غایب بودم . و اون موقع هم که برای رفع اشکال با استادمون و بچه های کلاس رفته بودیم عکاسی من یه دوربین Sony F717 تو دستم گرفته بودم و فکر می کردم خیلی بلدم … ولی بعدا فهمیدم هیچی نمی تونم با دوربین اس ال آر کار کنم . وقت زیادی نمونده بود موقع تحویل عکس ها داشت سر می رسید.
خلاصه…

نوشته شده در
the life is nice!!! • ۲م اردیبهشت ۱۳۸۸
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است
در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم
شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت
در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد
ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان سخن بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت
شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفانی گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوحی دگر میباید و طوفان دیگر
دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد
“فریدون مشیری”
این اشعار در قالبmp3
برای دانلود بر لینک زیر کلیک راست کنید
سپس save target As را بزنید
دانلود