Archive for دی, ۱۳۸۷

چند وجهی !!

نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷

 


وجه اول : تشکرانه !!


براشون اینقدر ارزش قایل بودم وهستم که هر چی بگن رو بدون چون و چرا بپذیرم ،بنابراین


  فقط میتونم  تشکر کنم که  اجازه ی دوباره نوشتن رو بهم دادن ؛ چون نوشتن تنها چیزیه که


آرومم میکنه ، هرچند بی سر وته و بی معنی !! باز هم ممنونم !!


 


وجه دوم : سلام !!


همه ی کارهام بر عکسه ! نه ؟؟ اول حرف میزنم بعد سلام میکنم !!


 آخه اون واجب تر بود !! پاچه خواری بود !!


 بگذریم ، برسیم به خودمون : سلام! سلام ! سلام !


آخ که چقدر دلم برای شما و اینجا تنگ شده بود !!  راستش روزی که ” تخته شد “ رو زدم گمون نمیکردم


که دوباره برگردم . یه جورایی واسم مث خداحافظی بود ؛ رفتم ، دیدم ، چشیدم و برگشتم  و خوشحالم


که دوباره هستم !! هروقت میومدم و نظراتون رو میخوندم کلی خوشحال میشدم که بعد از این همه


وقت باز هم به یادم بودید  ! مرسی !!


 


وجه سوم : مهشید تکونی !!


خدا رو شکر که مهشید تکونی تقریبا  همونجوری که میخواستم انجام شد !! گرچه هنوز هم ادامه داره


اما در کل رضایت بخش بود ! خییییلییی !!!


 


وجه چهارم : فراق !!


خیلی سخته اونی رو که یه روز با دست های خودت سفره ی عقدش رو واسش چیدی و شاهد


خوشبختیش بودی ، با پاهای خودت خودت دنبال جنازه اش بری و شاهد پایان آرزوهاش باشی!


۲۴ مهر ماه یکی از سخت ترین روزهای عمرم بود . چقدر خاک سرد و بی رحمه !!!


 


وجه پنجم : ۸/۸/۸۸ یه روز خاص !!


برای رسیدن چنین روزی لحظه شماری میکردم ، اما وقتی رسید کمی دیرتر از خواب بیدار شدم ،


کلی غر غر کردم  و تا آخر شب پاچه گرفتم ! اینم یه جورشه دیگه نه ؟؟


 


وجه ششم : داستان جنایی !!


گاهی وقتا اونقدر یه اتفاق کوچیک رو گنده میکنه و هی تعریف میکنه و هر بار بزرگترش میکنه


که فکر کنم آخر شب میشه ازش یه داستان جنایی عالی نوشت .


 


وجه هفتم :  یه کاسه آب !!


برای بودنش شاید همه کار کرد ، اما برای رفتنش هیچ !! حتی یه کاسه آب نداشت پشت سرش


بریزه  به امید دوباره برگشتنش !!


 


 وجه هشتم : کامنت نوشت !!


تو این مدت که نبودم کامنت های خصوص زیادی داشتم اما یه کامنت توجهم رو خیلی به مضمونش


جلب کرد و خیلی بهش فکر کردم که واقعا چند درصد از دخترها در جامعه ی ما به این وضع دچار میشن .


کامنتش این بود :


سلام احساس می کنم که مزدوج شدی



دلم گرفت
تو دیگر در میان ما نیستی
عروسی برای دختران شهر ما چون مرگ است
او را از همه ی آزادی های زندگی ممنوع می کند

تا نکند چشم نا محرم بر او بیفتد
ای قلم رسا

ای تب دار درد مند

تو با عروسیت خود را در پستوی خانه سانسور خواهی کرد
تا مبادا دل
تا مبااااااااداااااااااااااااااااااادل

شویت بهم نریزد

جوانیت را، تب داریت را ،با نام ازدواج به زندان برده اند میدانم

اسارتت را تبریک می گویم ای دختر رها ی دیروز



دلم برای قلمت تنگ خواهد شد

و به رسم عادت دعا می کنم

پا به پای هم پیر شوید


اینم جواب کامنت : بلا به دور !



 


  وجه نهم : تست خود شناسی !!


یکی دو هفته پیش توی یکی از سایت ها یه تست دیدم که در نهایت معلوم میکرد که به کدام شخصیت


سیاسی شبیه هستی !


این پایین نتیجه اش رو گذاشتم که از قرار معلوم بسیار به” هیتلر” شبیه هستم . با دیدن نتیجه


واقعا ذوق کردم و به خودم مفتخر شدم . قابل توجه بعضیاااااا


شما هم یه امتحانی بکنید ببینید به کی شبیه هستید ؟ بهم بگیدا !


واسه دوستم هم گرفتم ، اون شبیه “صدام ” بود . دوستام هم مث خودم خونخوارن


 


 


                                





 








پی نوشت ۱ : ازین قالب جدید خوشم میاد ، دست و پنجولت درد نکنه داداشی !!


پی نوشت ۲ : ببخشید که اینقدر طولانی شد آخه کلی حرف تو دلم کپک زده بود تازه کلی مختصرش


کردم ولی میدونم که همشو میخونید !


پی نوشت ۳ : خودمونیما شما هم دلتون واسم تنگ شده بودا ! نه ؟؟


مهم نوشت : عیدتون مبارک !! ایشا لا کلی از این چند روز تعطیلی فیض ببرید و خوش بگذرونید و


امیدوارم حالا که شروع دوباره ی وبلاگم با این روز های خوب یکی شده تا آخرشم خوب پیش بره


 


نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷

 


تا اطلاع ثانوی


 


                                


 


             تخته شد !


 


 


 


 


 


آقا


 اگر بار گران بودیم رفتیم !        اگر با هذیان بودیم رفتیم !


ولی دل خودتو خوش نکن هرجا بریم برمیگردیم !


فعلا به دلیل پاره ای تعمیرات در اینجارو بستیم  ، نو نوار میشیم برمیگردیم !


در حال حاضر به شدت در حال مهشید تکونی میباشیم ! و شدت این تکوندن در حدی میباشد


که زلزله شناسی تو این منطقه خبر از یه چند ریشتری زلزله ی ناقابل داده !!


حالا اگه از این زلزله ها جون سالم به در بردیم ! برمیگردیم ! اگرم نه که ساعت و روز تشییع


جنازه از طریق دوستان اعلام خواهد شد !


 فعلا یه مدتی وبلاگ و نت و…. هرچی عامل اعتیاد آوره تعطیل و ما به تخت


بسته میشویم !


پی نوشت ۱: دعام کنید ! لطفا ( کاملا جدی میباشد ) ! دعا کنید گرفتاریم حل شه !


در عوض قول میدم دیگه اذیتتون نکنم و مردم آزار نباشم !


پی نوشت ۲: واقعا دلم واسه تک تکتون تنگ میشه !


پی نوشت ۳: زیادی پروانه ای شد !


جدی نوشت : خیلی خوبه که تو اوج استیصال متوجه بشی یکی نگرانته و واقعا میخواد کمکت


کنه حس خیلی خوبیه مث بوییدن سیب !


تشکر نوشت : این احتمال رو میدم که به اینجا سر بزنید ! پس اون چیزیو که رو در رو نتونستم


بهتون بگم اینجا میگم ! زبون و قلمم از تشکر قاصره ! لطفیو که در حقم کردید مطمنم


 نزدیک ترین


کسانم نمیکردن ! هیچی نمیتونم بگم فقط امیدوارم نا امیدتون نکنم !


فعلا !!!

مهشید خودشیفته !!

نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷

چند روزه میخوام آپ کنم  حسش نیست و تنبلی میکنم !


تابستون کسلی شده، راستش دو ساله که تابستون بهم مزه نکرده ! امیدوارم سال دیگه اینجور نشه !


هر چقدر حس کارکردنم کم شده در عوض حس خودشیفتگیم  خیلی زیاد شده !


واسه همینم این پست رو به خودم اختصاص دادم !


این چند مدت که وبلاگ دارم دوستان شاعری پیدا کردم که گه گا هی هم واسه من شعر گفتن


و باعث شدن بیش از پیش خود شیفته بشم !


چندتا از این شعر ها رو اینجا میذارم ! اما به علت پاره ای مسایلی که دیگه خودتون در جریانید


از ذکر نام خودداری میکنم ! اما این دلیل نمیشه کپی کنید ها !! حواستون باشه !تمامی این


اشعار متعلق به بنده ی خودشیفته میباشد !


بریم سروقت شعر ها :


 


 تابید با آفاق همه نور تو مهشید


 هرچند که خورشید به تقلید تو کوشید


 ما نیز سرودیم زبهر تو یکی شعر


 شاید که خدا خواست تب از جان تو کوچید


 


 من: به به ! احسنت تشویق


  


 تو را ای دوست جاوید آفریدند


 رقیب ماه و ناهید آفریدند


 کمی آب و کمی خاک


 رو بهم کردند و مهشید آفریدند


 


 من:  مرسی ! مرسی !


 


 تبدار هذیان گو ، شب خورده ای کوکو


 تو زالزالک هستی ، تو نیستی هلو


 منبعد تو را باید نامید مشتی خان


 یه مشتیه نانازیک، مشتی هالو


 


 من: عجبا ! نداشتیم ! قرار بود تعریف کنی ها !!متفکر


 


 مهشید دلم گرفته خیلی


 جز تو نداره به کسی میلی


 یک پیشنهاد خوب دارم


 مجنون بشوم تو هم چو لیلی ؟


 


من:


تا به جاهای باریک نکشیده ! همین جا این پست رو تموم کنم !!





پی نوشت : نداریم ! از کجا بیارم ؟ تموم شده  آقامونم نمیخره ! ما هم خوب ابتدا ی پست توضیح دادیم


چرا نمیتونیم خودمونیم بریم بخریم


تشکر نوشت : از همه ی دوستانی که  تو مدت ناراحتیم پیشم بودن ، تنهام نذاشتن و باعث


امیدواریم بودن ممنونم ! حالا چه از طریق وبلاگ یا ….


ایشالله تو عروسیاتون جبران میکنم ، فقط هم عروسی ها


 

سفر!!

نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷



و رفت !


به همین سادگی !


به همین سادگی پر کشید و رفت !


مادربزرگ مهربون


به قصه ها سفر کرد!!!

روزمره !! ( شانار یا نارسو ؟ )

نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷

با الهام ( دوست صمیمی ام ) بیرون بودیم . گفت : خیلی وقته بستنی انار نخوردیم بدجوری هوس


کردم بریم بخوریم ؟


گفتم : باشه ! کجا بریم ؟


گفت : بریم شانار !


گفتم : واااای نه ! یادت نیست همین چند ماه پیش به علت تخلفات بهداشتی یه مدت تعطیل بود ؟


نه ، اونجا نریم بریم نارسو !


گفت : تو که میدونی من این چیزا  واسم مهم نیست . این تویی که حساسی ! باشه بریم نارسو!


رفتیم


به نظر خیلی تمیزتر از شانارمیومد! دونفر اونجا کار میکردن بعد از اینکه سفارش دادیم و بستنی هامون


آورده شد ؛ هردو رفتند پشت یخچال مغازه و به کارشون مشغول شدند .


هنوز اولین قاشق بستنی رو نخورده بودیم که صدای یکیشون اومد : اوه عجب کثافت کاری شد!


اون یکی در  حالی که سعی میکرد آروم تر صحبت کنه گفت : عیب نداره ! شده دیگه ! دلت پاک باشه !


الهام :


من:


و هر کاری کردم دیگه نتونستم حتی لب بزنم !


الهام : تا تو باشی اینقدر حساس نباشی ! اگه نمیخوری بستنی تو بده من ! من اگه غذا کثیف نباشه


بهم نمیچسبه







پی نوشت : حالا یه عمر سرم منت میذاره که من دعوتت کردم بستنی


پی نوشتِِ پی نوشت : خیلی وقت بود خاطره نذاشته بودم تو وبلاگم گفتم دوباره  بذارم ببینم چه


 مزه ایه؟ آخه مزه اش یادم رفته بود  خوش مزه بود اما نه مث بستنیه !


اصل کاری نوشت : ممنونم  که مرتب بهم سر میزدید ! و فراموشم نکردید


خوشحالی نوشت : تو این مدت اتفاق های خوب زیاد افتاد ! یکیش آشنایی و دیدن بچه های وبلاگ


نویس بوشهری بود ! گرچه تلاششون واسه اینکه شام دعوتشون کنم بی نتیجه موند


بازم نوشت : دیگه منتظر چی هستی ؟ همه رو گفتم که


 

طالع !!

نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷

ورق ها رو پخش میکنم جلوم و حسابی قاطیشون میکنم ، دوباره جمعشون میکنم و بُُر میزنم و از


پشت میچینم و جوری حریصانه فال میگیرم که انگار قراره واقعا آینده ام رو بگه؛ توی ورق ها  دنبال چیزی میگردم


که خودم هم میدونم نیست .


میاد داخل و نگاهی بهم میکنه و پوزخندی میزنه و میگه : به به ! شمع و گل وپروانه همه جمعند دیگه،


اخم هامو در هم میکشم و رویم و بر میگردونم و به فال گرفتنم ادامه میدم .


کم محلی کردنم رو نادیده میگیره و میگه : حافظ و شمع و قهوه بس نبود حالا اسباب لهو و لعب هم


اضافه شد ؟


واسه اینکه لجشو در بیارم دهن کجی میکنم و میگم چیه خوشتون نمیاد ؟ مسلمونیشم داریم!!


با تسبیح و قرآن هم میتونم فال بگیرم . اگه قهوه به مذاقتون خوش آیند نمیاد چای هست ها !


با اونم میشه فال گرفت.


لبشو میگزه و میگه : استغفرالله ! شما به قرآن خدا هم حرمت نمیذارید !!


چقدر جوون امروز بی هویت شده . کمی خودت رو تکون بده . تو فال هات دنبال چی میگردی ؟


برو تلاش کن تا به دستش بیاری .


زیر لب میگم دنبال همون چیزی که تو خرابش کردی و دیگه هم قابل درست شدن نیست .


میگه : چی میگی زیر لب با خودت غر غر میکنی؟ بلند بگو منم بشنوم .


میگم : هیچی!


- هیچی ؟ هیچی که نشد حرف ! نشد کار ! آخه مشکلت چیه ؟ چی کم داری ؟ چی میخوای که


نداری ؟


تو دلم میگم : خودم رو !!!


ـ چرا هیچی نمیگی ؟ بایدم هیچی نگی ، اصلا چی داری که بگی؟ هان ؟


از خودتون هیچی ندارین همتون همین طورید ، زندگی واستون همین جور خوش خوشان میگذره


واسه یه لقمه نون سگ دو نزدید که اینجور لگد به نعمت نزنید . همه ی وقتتون شده یا فال


گرفتن یا پشت کامپیوتر نشستن و واسه همدیگه با این آدمک های کله زرد قلب و بوسه فرستادن.


اینقدر تو دنیای مجازی گشتین که خودتونم دارین کم کم مجازی میشین عملا بود و نبودتون فرقی


نمیکنه . این ها همه توطئه ی آمریکاست ، تاثیر شیطانه . پاشو ! پاشو ! از تو حرکت از خدا برکت !


و بدون اینکه منتظر جواب بشه از اتاق رفت بیرون شاید چون میدونست جوابی نخواهد شنید.


از شنیدن کله زردیا و دنیای مجازی لبخند محوی روی لبهام نقش میبنده ؛ همه ی تلاشش رو کرد


که بگه دنیاتو میشناسم و منم میفهمم. حتی ته حرفاش غرور ناپیدایی هم بود گویا خودشم از


این کله زردیا بدش نیومده .


دلم میخواد بهش بگم من از بی چادری خونه نشینم ! اما حوصله ی بحث کردن رو ندارم میدونم


تا بخوام لب واکنم باز میره بالا منبر .


حوصله ندارم از اول بگم که دست روی هر کاری گذاشتم یا به شخصیت اجتماعیت نمیخورد  یا


خونوادگیت یا مذهبیت و یا به مذاقت خوش نمیومد  و اون کارهایی هم که واسشون ایرادی


پیدا نمیشد اینقدر سنگ انداختی جلوشونو و به طریقی مانعشون شدی که عملا ازم هیچی


نموند . خدا بیامرزه پدر آمریکا که با وجودش نعمتی شد برای شما !!


نمیدونم شاید هم ایراد از منه اگه یه بار قد علم کرده بودم شاید الان ….


با بی قیدی شونمو میندازم بالا و  میگم بیخیال  و دوباره مشغول فال گرفتن میشم .


سرباز ، تک دل ، بی بی = یه عاشق واقعی داری اما رقیب سرسختی هم داری !


خنده ام میگیره ! چه فال چرتی ! دوباره ورق هارو پخش میکنم .


از اون اتاق باز صدام میکنه : شیرین ، شیرین ! این کله زرده که موهاشو چنگ میندازه یعنی چی ؟







پی نوشت : این کله زردیا ایده ی داروغه ی عزیز بود ، همین الان بگم تا بهم انگ سرقت ادبی نخورده



پی نوشتِِ پی نوشت : چقدرم که ادبی


پا نوشت : دو پست قبلی رو حذف کردم گمونم نباشن بهتره ! البته بیشتر به پیشنهاد دوستان بود.


اصل کاری نوشت : فعلا یه مدتی نیستم !!! اگه بهتون سر نمیزنم ازم دلخور نشید . گرفتاری دارم


که باید حل شه ! اما بر میگردم ، حتما !! دوستون دارم !! فراموشم نکنیدااااا   !


 

چراغ موشی !!

نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷






                                              چرا ؟؟؟

گرسنه !!

نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷


گرسنگی طاقتش رو ربوده بود ؛ ضعف و بی حالی عجیبی تموم بدنش رو فراگرفته بود . به شدت تشنه بود

اما نای بلند شدن نداشت . سعی کرد به خودش روحیه و انرژی مثبت بده به خودش تلقین میکرد که حالش خیلی

خوبه به رویاها  و آرزوهای شیرینی فکر کرد اما شکم گرسنه آرزو حالیش نمیشد ته همه ی فکر ها و رویاها به یک

چیز میرسید . به غذا !

سعی کرد حواس خودش رو پرت کنه کنترل تلوزیون رو برداشت و تلوزیون رو روشن کرد .

کانال ۱ : کالباس و سوسیس همیشه ماسیس !

کانال ۲ : خانوم های محترم امروز میخوام طرز تهیه غذایی رو بهتون آموزش بدم که سرشار از پروتئینه !

کانال ۳ : عزیزم میخوام ببینمت واسه ناهار بیا همون رستوران همیشگی .

قبل از اینکه به رستوران همیشگی برسند تلوزیون رو خاموش کرد.

به زحمت بلند شد .سرش لحظه ای به دوران افتاد، به سختی خودش رو نگه داشت که نیوفته دیوار رو حامی

خودش قرار داد و خودش رو به آشپزخونه رسوند و کمی آب خورد . انگار تک تک سلول های بدنش آب رو

می بلعیدند . هوا به شدت دم بود احساس خفه گی کرد پنجره ی آشپزخونه رو باز کرد تا نفسی تازه کند

پنجره ی آشپزخونه ی همسایه هم باز بود بوی زعفران غذای زن همسایه وجودش را پر کرد سعی کرد حدس

نزند که چه غذایی دارند چون اونوقت حالش بدتر میشد صدای شکمش هم این قضیه رو تایید میکرد.به ناهار

خودش که فکر کرد حالش بدتر و بدتر شد و کلی غصه اش گرفت و دلش به حال خودش سوخت .

پنجره رو بست و به کمک دیوار به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید دهنش خشک شده بود و مزه ی گس

میداد .

مجله ای برداشت و شروع به ورق زدن کرد وسط مجله یک عکس تموم رنگی از یه مرغ سوخاری با مخلفاتش

تبلیغ ماکروفر بود احساس کرد معده اش اسید ترشح کرد و دلش پیچ و تابی خورد قبل از اینکه حالش بدتر

بشه سریع ورق زد اما صفحات بعد هم هر کدوم  به بهانه ای عکس یک خوردنی اشتها آور روبه  نمایش در

آورده بودند حتی صفحه ای هم که مربوط به رژیم غذایی  بود هم عکس کلی خوردنی کشیده بود و زیرش

نوشته بود : بخورید و لاغر شوید.

با عصبانیت مجله رو بست و به گوشه ای پرت کرد . طاقتش لحظه به لحظه کم تر و کم تر میشد و قوایش

به تحلیل میرفت .

دراز کشیدن  و بیکاری بیحال ترش میکرد باید جوری سرگرم میشد  بلند شد و پای کامپیوتر نشست و 

به وبلاگ دوستانش سری زد.

- امروز با دوست پسرم رفتیم سینما کلی چیپس و هله هوله خوردیم .

- دیروز با نامزدم رفتیم بیرون آیس پک خوردیم .

- دیشب سالگرد ازدواجمون بود واسه همین همسرم منو به یه رستوران سنتی برد.

- دیروز افشین شرط رو باخت و مجبور شد  هممون رو شام پیتزا دعوت کنه .

ای کوفتتون بشه چیز دیگه ای نیست که بخواین راجع بهش صحبت کنید؟ همش غذا ، غذا ، غذا

چشماش داشت سیاهی میرفت ، سرگیجه بدی گرفته بود ؛ هوای اتاق برایش خفقان آور شده بود اما

نمیتونست پنجره رو باز کنه چون مطمئن بود  بوی کباب های کبابی پایین خونشون حالش رو خراب میکنه.

توی ذهنش مرغ سوخاری توی مجله ، غذای زن همسایه ، کباب های کبابی و غذای آشپز تلوزیون و …

همه و همه در گردش بودند . اما در آخر میرسید به ناهار خودش و یاد ناهارش گریه اش مینداخت

نصف نون جو و دو تا دونه خرما !

کم کم داشت از حال میرفت باید کاری میکرد . دستش رو دراز کرد و تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت .

- الو رستوران فارسی ؟ مشترک ۱۹۲ هستم . یه پرس جوجه کباب میخواستم ، یه پرس مرغ سوخاری ،

نه اجازه بدید یه پرس ، یه پرس آهان یه پرس هم عدس پلو با گوشت ، یه نوشابه ی خانواده ، سالاد و

دسر ومخلفات هر چی که دارید بذارید . فقط لطفا عجله کنید چون مهمون دارم سریع  واسم بیارید .

نیم ساعت بعد پنجره های خونه باز بود و نسیم خنک پاییزی میپیچید . سفره ای گسترده بود و عین

قحطی زده ها با ولع تموم غذا میخورد . خوشحال بود ومیخندید و دیگه سرش گیج و چشماش

سیاهی نمیرفت .

اون شب آشغالیه محل از بین آشغال ها کاغذی توجهش رو جلب کرد .

چگونه در ۱۰ روز ۱۰ کیلو کم کنیم !

صبحانه : یک لیوان چای کمرنگ

ناهار : نصف نان جو + ۲ عدد خرما

شام : یک کاسه کوچک سالاد بدون هیچگونه افزودنی . البته میل نشود بهتر است


پی نوشت :  از همه ی دوستانی که در پست قبل اعتراف کردند ممنونم به خصوص : آقای مهتابی ، آقا فرزاد و

راحیل گل و بهار مست عزیز و پانیذ دوست داشتنی!

پی نوشت پی نوشت :  پست قبل نتایجی هم داشت هیچکدوم از بچه های وبلاگ نویس اهل سرکار گذاشتن 

نیستن ! اصلا ! اصلا ! این همه آدمی هم که از صبح تا شب یا سرکار میذارن یا سرکار میرن احتمالا

از فضا میان.




حواس پرتیه سرکاری !!

نوشته شده در مهشید تبدار!۲۱م دی ۱۳۸۷

یه مدتیه که خیلی حواس پرت و فراموشکار شدم ، هر روز هم کلی از وقتم صرف این حواس پرتی میشه مثلا : موبایلم دستمه کل اتاقو واسش زیر و رو میکنم یا یه جیزو میذارم جایی که یعنی جاش امن باشه و گم نشه اما بعدش هر چی فکر میکنم اون جای امن یادم نمیاد که نمیاد .

همش به خودم دلداری میدم که چون ذهنم درگیر امتحانات و مسایل جور واجوره که همشون هم با هم اتفاق افتادن باعث شده که حواس پرت بشم وگرنه واقعا حواس پرت نیستم  اما این قضیه دوشنبه ی هفته ی پیش به اوج خودش رسید .


اون روز یه امتحان سخت داشتم با کلی اسم و تاریخ . ترس ورم داشته بود که نکنه سر امتحان این اسم ها و تاریخ ها رو قاطی پاتی کنم یا یادم بره  واسه همین صبحش بیدار شده بودم و داشتم اسم ها و تاریخ ها رو مرور میکردم که مامانم صدام کرد: بیا تلفن کارت داره !


یه نگا هی به ساعت کردم و با غیض رفتم طرف مامانم قبل از اینکه چیزی بگم آروم گفت :من دروغ نمیگم . دهنی گوشیو گرفتم و گفتم : کی گفت دروغ بگید میگفتید داره درس میخونه ؛شونشو بالا انداخت و گفت : حالا به جای بحث کردن جواب تلفنو بده


گفتم : بله ؟


ـ سلام ، مهشید جون خودتی ؟


ـ سلام ، بله خودم هستم شما ؟


ـ منو نمیشناسی ؟


ـ نه ، شرمنده !


ـ عیب نداره ، سوژه شد بخندیم !


ـ  بله ؟


ـ چیه بهت بر خورد ؟ خب یه کم به مخت فشار بیار تا سوژه نشی واسه خنده .


استرس امتحانو کمبود وقت داشته باشی یکیم تست هوش ازت بگیره


ـ خب حداقل راهنمایی کنید


ـ ا م م م م ، باشه ؛ به خاطر گل روی ما هت راهنماییت میکنم . هفته ی پیش کنار دریا ! یادت اومد؟


هر چی به ذهنم فشار آوردم که من هفته ی پیش کنار دریا چه شخص خاصی رو دیدم هیچی به هیچی !  کم کم داشت حرصم از این حافظه ی مزخرفم در میومد .


با شرمندگی و خجالت گفتم : شر مندم ولی هنوز نشناختمتون !


ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم !


دیگه داشتم کفری میشدم آخه این کدوم یکی از دوستای منه که قایم باشک بازیش گرفته ؟ ولی هر کیم هست مطمنم که صداشو قبلا از پشت تلفن نشنیدم . هرچی هم فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید . تو دلم به خودم گفتم : زرشک ! با این حافظه میخوای امتحان بدی ؟


ـ ببخشید اگه ممکنه خودتونو معرفی کنید !


ـ نه باید خودت بشناسی


ای بابا عجب گیری کردما ! سعی کردم خونسرد باشم گفتم :من شما رو اصلا یادم نمیاد محبت کنید معرفی کنید


ـ واقعا که ! عجب دوستی هستی به همین زودی یادت رفت ؟ بابا خودت اونروز شماره خونتونو


بهم دادی ! یعنی اینقدر حافظه ات تعطیله ؟


دیگه حسابی کفری شده بودم آخه من به کی شماره دادم اونم شماره ی خونه ! وای خدایا پس چرا هیچی یادم نمیاد !


ـ حالا امرتونو بفرمایید!


با غیض گفت : برو بابا تو هم با این حافظه ات ! ولی واقعا سوژه ای واسه خنده ! فردا اومدی دانشگاه جزوه ی آمارتم با خودت بیار ! یادت نره ها ؟


با یه حساب سر انگشتی پی به دو نکته ی وحشتناک بردم :


۱- من سه شنبه ها کلاس ندارم !


۲- تو تموم دوران تحصیلم تو دانشگاه درسی به نام آمار نداشتم !


با جدیت گفتم : شما منزل کیو می خواستید ؟


انگار یه کمی جا خورد گفت : مگه اونجا منزل جعفری نیست ؟


با عصبانیت گفتم : نه !


کمی من و من کرد و گفت : شما هم مهشید هستید ؟


ـ آره مهشیدم ولی مهشید جعفری نیستم !


ـ ای وای تو رو خدا ببخشید مث اینکه اشتباه گرفتم .


ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم .


پی نوشت ۱ : کمی به حا فظه ام امیدوار شدم !


پی نوشت ۲ : چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی !


پی نوشت ۳: تا حالا شده بخواین کسی رو سر کار بذارید بعد ببینید که خودتون سر کار بودید؟


بدجنسی نکنید حتما تو نظراتون بهم بگید . منتظرمااااا !

به یاد قاصدکهای پرپر شده دیروز

نوشته شده در تولدی دیگر۱۳م دی ۱۳۸۷

این سه روز خوب داشت پیش میرفت تا دیشب و شنیدن خبرها


چه بر سر برادرها و خواهرهام اومده؟ خدایا


تحملش خیلی سخته خیلی سخت از جنگ از ظلم متنفرم بی عدالتی قلبمو به رنج میاره حس مینکم قلبم تو سینه جاش نمیشه و قفسه سینم براش تنگه.


آهای اونهایی که سنگ حسین را به سینه میزنید ببینید یارانش چگونه قلب برادری را سوراخ کردند سر خواهرامون را شکوندن . ببینید چگونه مادری دیشب با چشمهای خون آلود توی تخت خواب فرزندش خوابید و لباسهای او را بو کرد!!!


ببینید چگونه به ما به حق ما بی حرمتی میکنند . اینها انسان بودند توی خیابون . خدایا انسانیت کجا رفته؟ چگونه میشه که بنده تو بر سر هم نوعش چوب فرود بیاره؟


خیلی بهم ریخته ام هرچه میگذره از اسلام و این دین ظلم و جور و ستم این دین خون و شمشیر بیشتر متنفر میشم.


خدایا به قلب مادران داغ دیده صبر و آرامش بده.


به یاد قاصدکهای پرپر شده دیروز یک دقیقه سکوت میکنیم و برای آرامش روحشان دعا میکنیم.


حق پیروز است.