<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جامعه ی وبلاگ نویسان بوشهر &#187; رویای شیرین</title>
	<atom:link href="http://www.bushehrws.com/feed_author/sogande_shabane/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bushehrws.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 04:50:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>درست یادم نمیاد…</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12578.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12578.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12578.html</guid>
		<description><![CDATA[درست یادم نمیاد&#8230;شاید عصر یه روز سرد زمستونی&#8230;توی دل بهمن بود&#8230;انگاری بابام دل توی دلش نبود و انگاری یکی، هنوز هیچی نشده، شیرینی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span>درست یادم نمیاد&#8230;شاید عصر یه روز سرد زمستونی&#8230;توی دل بهمن بود&#8230;انگاری بابام دل توی دلش نبود و انگاری یکی، هنوز هیچی نشده، شیرینی تعارف کرد&#8230;کاش یادم میومد که  کی اولین عروسک رو روونه ی دالون کودکیم کرد و کاش یادم میومد که وقتی اومدم، اول کیو دیدم و کاش اصلا از همون اولش چشمام اسیر یه پف تپل نمکی نمی شد و کاش به جای ناله های زورکی، بلد بودم به همه بگم : منم شیرینی میخوام&#8230; توی همون ویلون رفت و آمدای راهروی بیمارستان، خانم پرستار، سر و کله اش پیدا شد و گفت:<br />
مبارکه بچه دختره&#8230;! راستی اسمش هم مثل خودش ماهه&#8230;؟<br />
بابام کامش، به شیرینی خندید و گفت:<br />
فاطمه &#8230; اسمش فاطمه اس&#8230;.<br />
و شانزدهم بهمن سال هزارو سیصد و شصت و چهار شد روز تولد من</span></p>
<p><span><br />
</span></p>
<p><span><a rel="attachment wp-att-1124" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1124"><img class="size-medium wp-image-1124 aligncenter" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2011/02/226115ng7ycrlo1iesrj2tp-300x269.gif" alt="" width="373" height="334" /></a></span></p>
<p>
<p><p><span>با تشکر از یه دوست عزیز بابت متن زیباشون </span></p>
<p><span>امروز دلم به حدی گرفته بود که حدا میدونه </span></p>
<p><span>دلم واسه آقاجونم ( بابای مادر ) خیلی تنگ شده یود . اون موقع وقتی دنیا اومدم حالم خیلی بد بود با اینکه خودش هم سکته کرده بود و تو جا خوابیده بود اما از جا بلند شد و دنبال کارای من بود ( همه این ها رو مادر و بابا واسم تعریف میکنند ) .</span></p>
<p><span>الکی الکی ۲۵ سالمون شدا . چه زود بزرگ شدیم و هیچی هم از بچگیمون نفهمیدیم هیییی روزگار </span></p>
<p><span></span></p>
<p><span><span><br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12578.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درست یادم نمیاد…</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12579.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12579.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12579.html</guid>
		<description><![CDATA[درست یادم نمیاد&#8230;شاید عصر یه روز سرد زمستونی&#8230;توی دل بهمن بود&#8230;انگاری بابام دل توی دلش نبود و انگاری یکی، هنوز هیچی نشده، شیرینی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span>درست یادم نمیاد&#8230;شاید عصر یه روز سرد زمستونی&#8230;توی دل بهمن بود&#8230;انگاری بابام دل توی دلش نبود و انگاری یکی، هنوز هیچی نشده، شیرینی تعارف کرد&#8230;کاش یادم میومد که  کی اولین عروسک رو روونه ی دالون کودکیم کرد و کاش یادم میومد که وقتی اومدم، اول کیو دیدم و کاش اصلا از همون اولش چشمام اسیر یه پف تپل نمکی نمی شد و کاش به جای ناله های زورکی، بلد بودم به همه بگم : منم شیرینی میخوام&#8230; توی همون ویلون رفت و آمدای راهروی بیمارستان، خانم پرستار، سر و کله اش پیدا شد و گفت:<br />
مبارکه بچه دختره&#8230;! راستی اسمش هم مثل خودش ماهه&#8230;؟<br />
بابام کامش، به شیرینی خندید و گفت:<br />
فاطمه &#8230; اسمش فاطمه اس&#8230;.<br />
و شانزدهم بهمن سال هزارو سیصد و شصت و چهار شد روز تولد من</span></p>
<p><span><br />
</span></p>
<p><span><a rel="attachment wp-att-1124" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1124"><img class="size-medium wp-image-1124 aligncenter" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2011/02/226115ng7ycrlo1iesrj2tp-300x269.gif" alt="" width="373" height="334" /></a></span></p>
<p>
<p><p><span>با تشکر از یه دوست عزیز بابت متن زیباشون </span></p>
<p><span>امروز دلم به حدی گرفته بود که حدا میدونه </span></p>
<p><span>دلم واسه آقاجونم ( بابای مادر ) خیلی تنگ شده یود . اون موقع وقتی دنیا اومدم حالم خیلی بد بود با اینکه خودش هم سکته کرده بود و تو جا خوابیده بود اما از جا بلند شد و دنبال کارای من بود ( همه این ها رو مادر و بابا واسم تعریف میکنند ) .</span></p>
<p><span>الکی الکی ۲۵ سالمون شدا . چه زود بزرگ شدیم و هیچی هم از بچگیمون نفهمیدیم هیییی روزگار </span></p>
<p><span></span></p>
<p><span><span><br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12579.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلام جهان!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12580.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12580.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12580.html</guid>
		<description><![CDATA[به وردپرس خوش آمدید.‌این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به وردپرس خوش آمدید.‌این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12580.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلام جهان!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12581.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12581.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12581.html</guid>
		<description><![CDATA[به وردپرس خوش آمدید.‌این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به وردپرس خوش آمدید.‌این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12581.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محرم</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12572.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12572.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12572.html</guid>
		<description><![CDATA[عکسهای بالا همه مربوط به تاسوعا و عاشورای سال ۱۴۳۱ هجری قمری ( مطابق با ۱۳۸۸ هجری شمسی ) هست . این بار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a rel="attachment wp-att-1070" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1070"><img class="size-medium wp-image-1070   aligncenter" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/12/1431-82ب1-300x200.jpg" alt="" width="415" height="276" /></a></p>
<p><a rel="attachment wp-att-1071" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1071"><img class="size-medium wp-image-1071 alignleft" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/12/IMG_7752پ-300x200.jpg" alt="" width="400" height="266" /></a></p>
<p>
<p><a rel="attachment wp-att-1072" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1072"><img class="alignnone size-medium wp-image-1072" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/12/IMG_7730پ-300x200.jpg" alt="" width="399" height="265" /></a></p>
<p>
<p>عکسهای بالا همه مربوط به تاسوعا و عاشورای سال ۱۴۳۱ هجری قمری ( مطابق با ۱۳۸۸ هجری شمسی ) هست .</p>
<p>این بار پسنم فقط پی نوشت هست و بس .</p>
<p>پ.ن۱ : محرم هم از راه رسید . محرمی که هر ساله برای رسیدنش ماه ها رو میشمارم تا برسه به هفته و هفته ها رو میشمارم تا برسه به روز و روز رو ثانیه شماره میکنم تا برسه . توی این چند سالی که معنا و مفهوم محرم و عزاداری رو فهمیدم تا به حال نشده که محرم جایی به غیر از بوشهر باشم . عقیده دارم محرم هیچ جا به با صفایی شهر خودم بوشهر نیست . اون طوری که بوشهری ها عزاداری میکنند واسه سالار شهیدان جایی دیگه به مانندش ندیدم .</p>
<p>پ.ن۲ : وقتی که صدای سنج و دمام رو میشنوی یه حس و حال دیگه ای داره . ته دل آدمی با صدای اولین بوقی که زده میشه واسه شروع دمام همراه اون اشکون های پیاپی برای ریتم دادن به دمام ته دلت رو خالی میکنه و نشون میده که دنیای ما داره تمام میشه ( واسه من نوعی اینجوری هست ) . عاشق صدای سنج و دمام بوشهری هستم و لاغیر .</p>
<p>پ.ن ۳ : محرم امسال ، اما نیمدونم مثل سالهای پیش هست یا نه . دو سالی میشه که تاسوعا و عاشورا مثل سالها قبل نیست و مردم دیگه دل و دماغی واسه عزاداری ها ندارند . امیدوارم امسال مثل سالها قبل جمعیت بیشتری بیاد واسه مراسم ها .</p>
<p>پ.ن۴ : تاسوعا و عاشورای امسال مهمان دارم . قراره دختر خاله گرامی بیاد بوشهر .</p>
<p>پ.ن ۵ : محرم . هیچ واژه ای رو نمیتونم براش بکار ببرم . جز اینکه شبها وقتی مسجد نزدیک خونه شروع به دمام زدن میکنه اشک همه صورتم رو پر میکنه و واسه اینکه صدای هق هق گریه هام بیرون نره سرم رو زیر پتو و بالشتم میکنم تا صدام زیر اونها خفه بشه .</p>
<p>پ.ن ۶ : بلاخره بعد از یک هفته دوندگی نامه تسویه حسابم رو تحویل شرکت دادم . ( همین جا از تو دوست عزیز و مهربونم شراگین عزیز تشکر میکنم که این مدت دنبال کارهام بودی . امیدوارم بتونم روزی جبران کنم همه زحماتت رو ) مرسی عزیزم .</p>
<p>پ.ن۷ : روز جمعه یکی از همکارهام رو دیدم توی دانشگاه . از دیدنش خیلی خوشحال شدم . وقتی پرسید کجا بودی این مدت بغضم گرفت . توی اون دوسال به سایت و همه همکارایی که اونجا داشتم به صبح زود بیدار شدن ها . به منتظر سرویس ایستادن . تا ظهر کار کردن و ناهار و استراحت و دوباره کار و در آخر خونه اومدن عادت کرده بودم .</p>
<p>پ.ن۸ : وقتی سایت بودم بد جوری عادت کرده بودم که چای بخورم . روزی ۳ یا ۴ تا لیوان پر چای میخوردم . اما الان از روزی که دیگه تو خونه هستم تعداد روزهایی که چای خورد انگشت شمار شده و دیگه هیچ میلی به خوردن چای ندارم . همیشه تو محیط هایی که چند نفر دور هم باشند خوردن یه لیوان چای داغ خیلی مزه میده .</p>
<p>پ.ن ۹ : اون روزی وقتی توی کافی شاپ کنارم بودی حس خوبی بود . خوشحال بودم از اینکه کنارم بودی . مرسی بابت همه محبت هات .</p>
<p>پ.ن ۱۰ : در آخر برای تو . برای تویی که دوست دارم اما نمیدونم چجوری و به چه زبونی بهت بگم . توی این مدت چندین بار گفتم . اما باور نداری دوست داشتنم رو . اما بدون که بی نهایت دوستت دارم . میدونم میخونی اینجا رو . پس فریاد میزنم دوستت دارم تا بی نهایت .</p>
<p>پ.ن ۱۱ : امروز یه فال حافظ گرفتم این واسم اومد . ( میخوام از این به بعد هر وقت پست میزارم یه فال حافظ هم برازم ) .</p>
<p><a href="http://hafez.taktemp.com"><span>گرفتن فال حافظ</span></a></p>
<p><a rel="attachment wp-att-1082" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1082"><img class="alignnone size-medium wp-image-1082" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/12/fale-hafez1-300x143.png" alt="" width="300" height="143" /></a></p>
<p>در آخر به این<a href="http://sheragin.com/"><span> لینک</span></a> مراجعه کنید . ( فروشگاه اینترنتی یکی از دوستان عزیزم هست )</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12572.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محرم</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12573.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12573.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12573.html</guid>
		<description><![CDATA[عکسهای بالا همه مربوط به تاسوعا و عاشورای سال ۱۴۳۱ هجری قمری ( مطابق با ۱۳۸۸ هجری شمسی ) هست . این بار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a rel="attachment wp-att-1070" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1070"><img class="size-medium wp-image-1070   aligncenter" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/12/1431-82ب1-300x200.jpg" alt="" width="415" height="276" /></a></p>
<p><a rel="attachment wp-att-1071" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1071"><img class="size-medium wp-image-1071 alignleft" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/12/IMG_7752پ-300x200.jpg" alt="" width="400" height="266" /></a></p>
<p>
<p><a rel="attachment wp-att-1072" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1072"><img class="alignnone size-medium wp-image-1072" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/12/IMG_7730پ-300x200.jpg" alt="" width="399" height="265" /></a></p>
<p>
<p>عکسهای بالا همه مربوط به تاسوعا و عاشورای سال ۱۴۳۱ هجری قمری ( مطابق با ۱۳۸۸ هجری شمسی ) هست .</p>
<p>این بار پسنم فقط پی نوشت هست و بس .</p>
<p>پ.ن۱ : محرم هم از راه رسید . محرمی که هر ساله برای رسیدنش ماه ها رو میشمارم تا برسه به هفته و هفته ها رو میشمارم تا برسه به روز و روز رو ثانیه شماره میکنم تا برسه . توی این چند سالی که معنا و مفهوم محرم و عزاداری رو فهمیدم تا به حال نشده که محرم جایی به غیر از بوشهر باشم . عقیده دارم محرم هیچ جا به با صفایی شهر خودم بوشهر نیست . اون طوری که بوشهری ها عزاداری میکنند واسه سالار شهیدان جایی دیگه به مانندش ندیدم .</p>
<p>پ.ن۲ : وقتی که صدای سنج و دمام رو میشنوی یه حس و حال دیگه ای داره . ته دل آدمی با صدای اولین بوقی که زده میشه واسه شروع دمام همراه اون اشکون های پیاپی برای ریتم دادن به دمام ته دلت رو خالی میکنه و نشون میده که دنیای ما داره تمام میشه ( واسه من نوعی اینجوری هست ) . عاشق صدای سنج و دمام بوشهری هستم و لاغیر .</p>
<p>پ.ن ۳ : محرم امسال ، اما نیمدونم مثل سالهای پیش هست یا نه . دو سالی میشه که تاسوعا و عاشورا مثل سالها قبل نیست و مردم دیگه دل و دماغی واسه عزاداری ها ندارند . امیدوارم امسال مثل سالها قبل جمعیت بیشتری بیاد واسه مراسم ها .</p>
<p>پ.ن۴ : تاسوعا و عاشورای امسال مهمان دارم . قراره دختر خاله گرامی بیاد بوشهر .</p>
<p>پ.ن ۵ : محرم . هیچ واژه ای رو نمیتونم براش بکار ببرم . جز اینکه شبها وقتی مسجد نزدیک خونه شروع به دمام زدن میکنه اشک همه صورتم رو پر میکنه و واسه اینکه صدای هق هق گریه هام بیرون نره سرم رو زیر پتو و بالشتم میکنم تا صدام زیر اونها خفه بشه .</p>
<p>پ.ن ۶ : بلاخره بعد از یک هفته دوندگی نامه تسویه حسابم رو تحویل شرکت دادم . ( همین جا از تو دوست عزیز و مهربونم شراگین عزیز تشکر میکنم که این مدت دنبال کارهام بودی . امیدوارم بتونم روزی جبران کنم همه زحماتت رو ) مرسی عزیزم .</p>
<p>پ.ن۷ : روز جمعه یکی از همکارهام رو دیدم توی دانشگاه . از دیدنش خیلی خوشحال شدم . وقتی پرسید کجا بودی این مدت بغضم گرفت . توی اون دوسال به سایت و همه همکارایی که اونجا داشتم به صبح زود بیدار شدن ها . به منتظر سرویس ایستادن . تا ظهر کار کردن و ناهار و استراحت و دوباره کار و در آخر خونه اومدن عادت کرده بودم .</p>
<p>پ.ن۸ : وقتی سایت بودم بد جوری عادت کرده بودم که چای بخورم . روزی ۳ یا ۴ تا لیوان پر چای میخوردم . اما الان از روزی که دیگه تو خونه هستم تعداد روزهایی که چای خورد انگشت شمار شده و دیگه هیچ میلی به خوردن چای ندارم . همیشه تو محیط هایی که چند نفر دور هم باشند خوردن یه لیوان چای داغ خیلی مزه میده .</p>
<p>پ.ن ۹ : اون روزی وقتی توی کافی شاپ کنارم بودی حس خوبی بود . خوشحال بودم از اینکه کنارم بودی . مرسی بابت همه محبت هات .</p>
<p>پ.ن ۱۰ : در آخر برای تو . برای تویی که دوست دارم اما نمیدونم چجوری و به چه زبونی بهت بگم . توی این مدت چندین بار گفتم . اما باور نداری دوست داشتنم رو . اما بدون که بی نهایت دوستت دارم . میدونم میخونی اینجا رو . پس فریاد میزنم دوستت دارم تا بی نهایت .</p>
<p>پ.ن ۱۱ : امروز یه فال حافظ گرفتم این واسم اومد . ( میخوام از این به بعد هر وقت پست میزارم یه فال حافظ هم برازم ) .</p>
<p><a href="http://hafez.taktemp.com"><span>گرفتن فال حافظ</span></a></p>
<p><a rel="attachment wp-att-1082" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1082"><img class="alignnone size-medium wp-image-1082" src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/12/fale-hafez1-300x143.png" alt="" width="300" height="143" /></a></p>
<p>در آخر به این<a href="http://sheragin.com/"><span> لینک</span></a> مراجعه کنید . ( فروشگاه اینترنتی یکی از دوستان عزیزم هست )</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12573.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا بحال دلتون شکسته ؟</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12574.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12574.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12574.html</guid>
		<description><![CDATA[تا بحال دلتون شکسته ؟ کسی دلتون رو شکسته ؟ امیدوارم هیچ وقت کسی دلتون رونشکنه بزرگترین غمه امروز دلم شکست بدجور هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا بحال دلتون شکسته ؟</p>
<p>کسی دلتون رو شکسته ؟</p>
<p>امیدوارم هیچ وقت کسی دلتون رونشکنه بزرگترین غمه</p>
<p>امروز دلم شکست</p>
<p>بدجور هم شکست</p>
<p>امروز در کمال ناباوری دلم رو شکست</p>
<p>&#8230;.</p>
<p>&#8230;</p>
<p>&#8230;.</p>
<p>خدایا تو خودت می دونی</p>
<p>امیدوارم هیچ کس تو دنیا این حس  روتجربه نکنه</p>
<p>خیلی سخته</p>
<p>خدایا کمکم کن سعه صدر داشته باشم و بتونم همه بدی ها رو فراموش کنم .</p>
<p>*************</p>
<p>جملات زیبا :</p>
<p>نگرانی هرگز از غصه ی فردا نمی کاهد بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد</p>
<p>نخستین گام به سوی دانش این است که بدانیم نادانیم</p>
<p>گاه یک روز قلب کسی را شکستی یک میخ به دیوار بکوب اگه  دلی را بدست آوردی میخ را از دیوار در بیار ولی بدون جای میخ همیشه روی دیوار می مونه</p>
<p>دوستی را انتخاب کن که دلش اونقدر بزرگ باشه که مجبور نشی برای جاشدن توی اون خودت را کوچیک کنی</p>
<p>امید،دیوار های نا امیدی را شکستن است</p>
<p>گاه یک روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یک روز غمگین بودی آروم گریه کن تاشادی نا امید نشه</p>
<p>معرفت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد</p>
<p>یک روز رسد غمی اندازه ی کوه یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت ؛ افسانه ی زندگی چنین است عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت</p>
<p>هر وقت خواستی خودت را امتحان کنی یک نگاه به آسمان بکن یک نگاه به دل خودت ببین کدوم یکی صاف تر و زلالتره .</p>
<p>************</p>
<p>پ.ن :</p>
<p>پ.ن ۱ : پسر خاله ( روزبه ) رفت سربازی . ۴ روزه که رفته . اما بدجوری دلم براش تنگ شده . توی این دوسالی که روزبه وارد گروهمون شده همه به بودنش توی همه بیرون رفتن ها عادت کرده بودیم . حالا که رفته سربازی دلمون براش تنگ شده ( البته این دلتنگی شامل میلاد هم میشه ها .اما اون بجای سربازی رفته دنبال کسب علم و دانش )</p>
<p>پ.ن ۲ : شب یلدا امسال دعوت بودیم خونه دایی کوچیکه . خوش گذشت . اما دلم بدجور هوس شب یلداهایی چند سال پیش رو کرده . شب یلداهایی که با ۳ تا از دوستان خانوادگی از ۳ &#8211; ۲ قبل مادرها برنامه میچیدن که چه کار کنند تا بهترین سفره رو بچینند . اون شب یکی میگفت شام با من . یکی دیگه میگفت تنقلات با من . خلاصه شب های یلدایی داشتیم اون موقع ها . ( حدود ۶ &#8211; ۵ سال  پیش ) .</p>
<p>پ.ن ۳ : امتحان نیروگاه رو هم دادم . خوب یا بد الله و علم . امیدمون به خدای متعال و بزرگی و کرمشه که ببینیم چی میشه . یا رب تنهام نذار که محتاجتم .</p>
<p>پ.ن ۴ : آش پزون امسال عالی بود . مرسی از همه همراهان عزیزی که اومده بودن . جای خیلی از دوستای عزیز هم خالی بود .</p>
<p>پ.ن آخر : &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p><span><a href="http://hafez.taktemp.com/fal.htm">اینم فال حافظ که گرفتم</a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12574.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا بحال دلتون شکسته ؟</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12575.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12575.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12575.html</guid>
		<description><![CDATA[تا بحال دلتون شکسته ؟ کسی دلتون رو شکسته ؟ امیدوارم هیچ وقت کسی دلتون رونشکنه بزرگترین غمه امروز دلم شکست بدجور هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا بحال دلتون شکسته ؟</p>
<p>کسی دلتون رو شکسته ؟</p>
<p>امیدوارم هیچ وقت کسی دلتون رونشکنه بزرگترین غمه</p>
<p>امروز دلم شکست</p>
<p>بدجور هم شکست</p>
<p>امروز در کمال ناباوری دلم رو شکست</p>
<p>&#8230;.</p>
<p>&#8230;</p>
<p>&#8230;.</p>
<p>خدایا تو خودت می دونی</p>
<p>امیدوارم هیچ کس تو دنیا این حس  روتجربه نکنه</p>
<p>خیلی سخته</p>
<p>خدایا کمکم کن سعه صدر داشته باشم و بتونم همه بدی ها رو فراموش کنم .</p>
<p>*************</p>
<p>جملات زیبا :</p>
<p>نگرانی هرگز از غصه ی فردا نمی کاهد بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد</p>
<p>نخستین گام به سوی دانش این است که بدانیم نادانیم</p>
<p>گاه یک روز قلب کسی را شکستی یک میخ به دیوار بکوب اگه  دلی را بدست آوردی میخ را از دیوار در بیار ولی بدون جای میخ همیشه روی دیوار می مونه</p>
<p>دوستی را انتخاب کن که دلش اونقدر بزرگ باشه که مجبور نشی برای جاشدن توی اون خودت را کوچیک کنی</p>
<p>امید،دیوار های نا امیدی را شکستن است</p>
<p>گاه یک روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یک روز غمگین بودی آروم گریه کن تاشادی نا امید نشه</p>
<p>معرفت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد</p>
<p>یک روز رسد غمی اندازه ی کوه یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت ؛ افسانه ی زندگی چنین است عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت</p>
<p>هر وقت خواستی خودت را امتحان کنی یک نگاه به آسمان بکن یک نگاه به دل خودت ببین کدوم یکی صاف تر و زلالتره .</p>
<p>************</p>
<p>پ.ن :</p>
<p>پ.ن ۱ : پسر خاله ( روزبه ) رفت سربازی . ۴ روزه که رفته . اما بدجوری دلم براش تنگ شده . توی این دوسالی که روزبه وارد گروهمون شده همه به بودنش توی همه بیرون رفتن ها عادت کرده بودیم . حالا که رفته سربازی دلمون براش تنگ شده ( البته این دلتنگی شامل میلاد هم میشه ها .اما اون بجای سربازی رفته دنبال کسب علم و دانش )</p>
<p>پ.ن ۲ : شب یلدا امسال دعوت بودیم خونه دایی کوچیکه . خوش گذشت . اما دلم بدجور هوس شب یلداهایی چند سال پیش رو کرده . شب یلداهایی که با ۳ تا از دوستان خانوادگی از ۳ &#8211; ۲ قبل مادرها برنامه میچیدن که چه کار کنند تا بهترین سفره رو بچینند . اون شب یکی میگفت شام با من . یکی دیگه میگفت تنقلات با من . خلاصه شب های یلدایی داشتیم اون موقع ها . ( حدود ۶ &#8211; ۵ سال  پیش ) .</p>
<p>پ.ن ۳ : امتحان نیروگاه رو هم دادم . خوب یا بد الله و علم . امیدمون به خدای متعال و بزرگی و کرمشه که ببینیم چی میشه . یا رب تنهام نذار که محتاجتم .</p>
<p>پ.ن ۴ : آش پزون امسال عالی بود . مرسی از همه همراهان عزیزی که اومده بودن . جای خیلی از دوستای عزیز هم خالی بود .</p>
<p>پ.ن آخر : &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p><span><a href="http://hafez.taktemp.com/fal.htm">اینم فال حافظ که گرفتم</a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12575.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>………</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12576.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12576.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12576.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام. امیدوارم روزهای سرد زمستونیت خوب باشه . دقیقا چند روزه که با امروز دهمین بار میشه که صفحه ادمین وبلاگ رو باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. امیدوارم روزهای سرد زمستونیت خوب باشه .</p>
<p>دقیقا چند روزه که با امروز دهمین بار میشه که صفحه ادمین وبلاگ رو باز میکنم که شروع به نوشتن کنم اما همین که چشمم به صفحه خالی و سفید میوفته همه اونچه رو که توی ذهنم نقش بسته بود میپره . نمیدونم چرا ؟ دقیقا مثل یه دانش آموزی که هر چی رو که خونده اما همین که برگه امتحان رو میبینه همه چی از ذهنش میپره منم الان همونجوری شدم .</p>
<p>الان هم به همین صورت هیچی به ذهنم نمیاد . پس فقط چندتا جمله زیبا رو که دیدم براتون میزارم . به این امید که خوشتون بیاد .</p>
<p><span>* * * * * * * * * * * * *</span></p>
<p>زندگی قانون باورها و لیاقتهاست ، همیشه باور داشته باشید که لایق بهترین هایید .</p>
<p>دلتان قد دریا هم که باشد ، این آدمها بلدند چطور خون اش کنند .</p>
<p>زندگی در گذر حادثه هاست ، گاه تلخ است و گاه شیرین است . دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست ، صاف و صادق بماند زیباست . .</p>
<p>خاطره ها تمام شد، محو شد چراغ دوست داشتن ها خاموش شد من ماندم و چشمهایی بارانی یک جاده ی تاریک و یک عمر تنهایی .. و یک سوال همیشه بی جواب : چرا؟؟؟؟</p>
<p>یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار! و دوستیها ماندنی اند حتی با سکوت</p>
<p><span>* * * * * * * * * * * * *</span></p>
<p><span><span>پ.ن : این روزهای خونه نشینی دیگه داره به شدت کلافه ام میکنه . خیلی خسته شدم دیگه . نمیگذرم ازت . تا دنیا دنیا هست این رو بدون که آه من گریبانگیرته . همیشه یادت باشه .</span></span></p>
<p><span><span>پ.ن: خیلی کلافه هستم خیلی زیاد . </span></span></p>
<p><span><span>پ.ن: روزگاری دلم خیلی زیاد خوش بود . اما الان دارم میگم دل خوش خوش سیری چند ؟؟؟</span></span></p>
<p><span><span>پ.ن: دل شکستن هنر نیست بخدا . این روزها دلم خیلی داره میشکنه .</span></span></p>
<p><span><span>پ.ن : یه تصمیمی گرفتم . از این به بعد تصمیم دارم یه کسی احترام بزارم که بهم احترام بزاره نه اینکه جلو روم یه چی بگه و پشت سرم چیزی دیگه . </span></span></p>
<p><span><span>پ.ن: دوستی های خاله خرسیتون ارزونی خودتون . محتاج این جور دوستی ها نیستم .</span></span></p>
<p><span><span>پ.ن : بلاخره خدا هم با جنوبی ها آشتی کرد و رحمت پاکش رو بر سر بندگانش فرستاد .<br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12576.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>………</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12577.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12577.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12577.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام. امیدوارم روزهای سرد زمستونیت خوب باشه . دقیقا چند روزه که با امروز دهمین بار میشه که صفحه ادمین وبلاگ رو باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. امیدوارم روزهای سرد زمستونیت خوب باشه .</p>
<p>دقیقا چند روزه که با امروز دهمین بار میشه که صفحه ادمین وبلاگ رو باز میکنم که شروع به نوشتن کنم اما همین که چشمم به صفحه خالی و سفید میوفته همه اونچه رو که توی ذهنم نقش بسته بود میپره . نمیدونم چرا ؟ دقیقا مثل یه دانش آموزی که هر چی رو که خونده اما همین که برگه امتحان رو میبینه همه چی از ذهنش میپره منم الان همونجوری شدم .</p>
<p>الان هم به همین صورت هیچی به ذهنم نمیاد . پس فقط چندتا جمله زیبا رو که دیدم براتون میزارم . به این امید که خوشتون بیاد .</p>
<p><span>* * * * * * * * * * * * *</span></p>
<p>زندگی قانون باورها و لیاقتهاست ، همیشه باور داشته باشید که لایق بهترین هایید .</p>
<p>دلتان قد دریا هم که باشد ، این آدمها بلدند چطور خون اش کنند .</p>
<p>زندگی در گذر حادثه هاست ، گاه تلخ است و گاه شیرین است . دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست ، صاف و صادق بماند زیباست . .</p>
<p>خاطره ها تمام شد، محو شد چراغ دوست داشتن ها خاموش شد من ماندم و چشمهایی بارانی یک جاده ی تاریک و یک عمر تنهایی .. و یک سوال همیشه بی جواب : چرا؟؟؟؟</p>
<p>یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار! و دوستیها ماندنی اند حتی با سکوت</p>
<p><span>* * * * * * * * * * * * *</span></p>
<p><span><span>پ.ن : این روزهای خونه نشینی دیگه داره به شدت کلافه ام میکنه . خیلی خسته شدم دیگه . نمیگذرم ازت . تا دنیا دنیا هست این رو بدون که آه من گریبانگیرته . همیشه یادت باشه .</span></span></p>
<p><span><span>پ.ن: خیلی کلافه هستم خیلی زیاد . </span></span></p>
<p><span><span>پ.ن: روزگاری دلم خیلی زیاد خوش بود . اما الان دارم میگم دل خوش خوش سیری چند ؟؟؟</span></span></p>
<p><span><span>پ.ن: دل شکستن هنر نیست بخدا . این روزها دلم خیلی داره میشکنه .</span></span></p>
<p><span><span>پ.ن : یه تصمیمی گرفتم . از این به بعد تصمیم دارم یه کسی احترام بزارم که بهم احترام بزاره نه اینکه جلو روم یه چی بگه و پشت سرم چیزی دیگه . </span></span></p>
<p><span><span>پ.ن: دوستی های خاله خرسیتون ارزونی خودتون . محتاج این جور دوستی ها نیستم .</span></span></p>
<p><span><span>پ.ن : بلاخره خدا هم با جنوبی ها آشتی کرد و رحمت پاکش رو بر سر بندگانش فرستاد .<br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12577.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک آسمان پنجره</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12571.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12571.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12571.html</guid>
		<description><![CDATA[یک آسمان پنجره جشنی که به زیبایی به اتمام رسید . شاید از معدود جشن هایی بود که در این مدت ۶ – [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span>یک آسمان پنجره</span></p>
<p><span>جشنی که به زیبایی به اتمام رسید . شاید از معدود جشن هایی بود که در این مدت ۶ – ۵ ساله گرفته شده که با استقبال بی نظیر علاقه مندان روبرو شد . جشنی که وقتی لبخند شادی رو روی لب های حضار دیدی خستگی چند شب بیداری و کار کردن رو از تنت بیرون کرد .</span></p>
<p><span>میخوام واسه اینکه خاطره جشن مثل آوای مهر در ذهن تک تکمون باقی بمونه مختصری از روزهای پر از استرس قبل از جشن تا روز جشن رو به اختصار بگم . باشد که همیشه خاطره خوبش در ذهنمون تدائی روزهای زیبای با هم بودنمون رو برامون زنده کنه . این بار اما دوست دارم به صورت خودمونی بنویسم . ( شاید این هم یه سبک نوشتن بشه واسه خودش ) .</span></p>
<p><span>به قول سعید که یادمه تو نماهنگ ابتدایی جشن قبلیمون گفت کار خیلی بزرگی رو میخوایم شروع کنیم و باید به خدا توکل کنیم و بریم جلو . شاید بشه شاید هم نشه اگه جشن بگیریم .</span></p>
<p><span>پس با نام خدا شروع میکنیم و پیش میریم .</span></p>
<p><span>وقتی که با بچه ها قرار شد که یه جشنی برگزار بشه اولش شاید برای ماهایی که جوون هستیم و شاید بشه گفت هنوز تجربه ای نداریم سخت باشه . اما با همت و یکدلی و توکل به خدا روز به روز داشتیم پیش میرفتیم . وقتی مسئول روابط عمومی آگهی جشن رو توی سایت زد واسه پیدا کردن یه اسم مناسب سخت بود که بخوای یه اسم زیبا رو انتخاب کنی . اما توی این میون همیشه یکی هست که بهترین اسم ها رو واسه جشن ها انتخاب میکنه . اونم کسی نیست جز شکوفه یاس خودمون که همیشه اسم های انتخابیش زیباست . مرسی خانومی .</span></p>
<p><span>بعد از انتخاب اسم و تایید اون نوبت رسید به ثبت نام دوستانی که مایل به همکاری بودند . تعدادی ثبت نام کردن و عضو شدن واسه کمک کردن . که در این میون تقسیم کار شد . یکی مسئول رسوندن نام ها به اداره ها شد . دیگری مسئول هماهنگی با سالن . یکی مسئول هماهنگی با گروه موزیک و یه گروه هم واسه دکور تعین شد .</span></p>
<p><span>اونوقت که همه این ها تموم شد . نوبت رسید به خرید و جمع بندی وسایل و &#8230;. . وقتی خرید ها به پایان رسید قسمت دکور به خونه ما رسید که دوستای عزیز خیلی لطف کردن و همراه بودن تا لحظه آخر.</span></p>
<p><span>البته بسته بندی پذیرایی جشن هم خونه ما بود که با همراهی دوستان انجام شد و در عرض ۲ ساعت تمام شد ۵۰۰ تا جعبه .</span></p>
<p><span>میخوام از روز اول بگم . روز دوشنبه با بچه ها رفتیم خرید وسایل دکور . سه شنبه هم باقی مونده وسایل رو صبح رفتم گرفتم و آوردم خونه . چهارشنبه صبح لیا و رقیه اومدن اینجا و شروع کردیم به کار کردن . لیا طرح رو میکشید ، مریم برش میزد . من و رقیه هم توی حیاط دز حال گل بازی کردن به قول خودمون بودیم تا فروغ رسید و شروع کردیم روی یونولیت ها گونی زدن و گل کشیدن که جا داره از روزبه و مجتبی عزیز تشکر کنم که به داد ما دوتا رسیدن . بعد از این ها هم رفتیم خونه حامد واسه جلسه نهایی گروه انتظامات . بعد اون هم رفتیم توی خیابون گشتن و دیدن بنر های تبلیغاتی و جیغ و کل و شپ و از اینا و تدارک و هماهنگی با بچه ها برای روز پنجشنبه که بیان خونه ما واسه تولد مجتبی .</span></p>
<p><span>پنجشنبه تهیه کیک و کمک به بچه ها . بعد از اون هم در مدت استراحت به همراه روزبه رفتن به مراسم پنجمین سالگرد شاعر بوشهری منوچهر آتشی . خلاصه شب شد و بچه ها تک تک اومدن . همه جمع شدیم توی اطاق مریم که روزبه خبر داد مجتبی داره میاد . وقتی اومد با صدای جیغ و داد خوندن شعر تولدت مبارک روبرو شد . خلاصه تا شب اوضاع تولد بازی بود و شام و &#8230; بچه ها که رفتن دیگه تا نزدیکای صبح مریم – لیا – فروزنده داشتن مقوا ها رو برش میدادن و آماده میکردن .</span></p>
<p><span>جمعه هم با  زنگی که روزبه زد همگی از خواب بیدار شدیم و شروع به کار کردیم تا ظهر که دیگه بچه های گروه تدارکات رسیدن و شروع کردیم به بسته بندی وسایل پذیرایی .<br />
</span></p>
<p><span>خلاصه دیگه تا ساعت ۳ همه چی آماده و مهیا شد و همگی یه استراحت کوتاه کردیم و آماده رفتن به سالن شدیم .</span></p>
<p><span>وقتی ساعت ۶ رفتم سالن و دیدم عده ای منتظر ورود به سالن هستن یه شوقی همه وجودم رو گرفت و گفتم خدایا خودت به همه بچه ها کمک کن که رو سفید و سر بلند بشن جلو حضاری که قراره بیاد .</span></p>
<p><span>توی سالن یک دست بودن فرم بچه ها خیلی جالب بود . گروه موسیقی آماده بود . مجری و بقیه هم همینجور .</span></p>
<p><span>درسته جشن با کمی تاخیر برگزار شد اما عالی برگزار شد . لحظه ابتدایی جشن که سعید شروع به خوندن شعر کرد  و بعد از اون به همراه برادرشون آیاتی از قرآن رو همراه با دکلمه خوندن در نوع خودش بی نظیر بود .</span></p>
<p><span>متن خوشامد گویی بی نظیر و زیبا بود . </span></p>
<p><span>آموزش ساخت وبلاگ توسط مهدی دهقان هم جالب بود . اما ای کاش به صورت طنز بیان میکرد .<br />
</span></p>
<p><span>در حین مراسم با شعر خونی سعید و آهنگ های شاد جو شادی به وجود اومد . در انتهای برنامه هم که گروه موسیقی سنگ تمام گذاشت و واسمون آلبوم پیشکش رو خوند . </span></p>
<p><span>( اما علی آفا آخرش خیامی رو نخوندی هااا ) .</span></p>
<p><span>و آخر سر با خداحافظی سعید از حضار مراسم تموم شد و سالن رفته رفته خالی . دیگه همگی مشغول تمیز کردن سالن شدیم و خسته برای خوردن مختصری شام و نوشیدن چای راهی خونه خومون ( بهمنی ) شدیم . تا پاسی از شب داشتیم درباره جشن حرف میزیدیم و راضی و خرسند بودیم از برگزاری مراسم .</span></p>
<p><span>جا داره از همه دوستانی که در برگزاری جشن همکاری کردن تشکر و قدردانی کنم و بگم خدا قوت .</span></p>
<p><span>دوستان همراه : هادی . حامد . روزبه . مجتبی . احسان . مهرداد . مرتضی . سعید . حسین . صادق . لیا . مریم . رقیه . نازنین . رویا . فروغ . شکوفه یاس . زهره . زهرا و &#8230;.. که حضور ذهن دیگه ندارم متاسفانه</span></p>
<p><span>جشن امسال جای دوستانی چون میلاد . محمد . امین و &#8230; خیلی خالی بود .</span></p>
<p><span>مرسی از تک تکتون .</span></p>
<p><span>با هیچ زبونی نمیشه محبت های بیکرانتون رو جبران کرد .</span></p>
<p><span>موفق و پیروز باشید و سربلند .</span></p>
<p><span> </span></p>
<p><span>پ . ن ۱: اگر خیلی زیاد نوشتم عذر خواهی میکنم . فقط خواستم خاطره لحظه به لحظه جشن همراه ذهنمون باشه .</span></p>
<p><span>پ . ن ۲: دیگه سر کار نمیرم فعلا .</span></p>
<p><span>پ . ن ۳ : دیگه چیزی یادم نمیاد .</span></p>
<p><span> </span></p>
<p><span>عید سعید غدیر رو به تک تک شما دوستانم تبریک میگم .</span></p>
<p><span>به خانواده هاشمی عزیز . هادی عزیز . ما دو نفر مهربون . ( عیدیییییییییییی یادتون نره ها ) این مربوط به شما ها میشه که از زیر دادن عیدی در میرید ها .</span></p>
<p><span>آهان توی ۲ سالی که گذشت یادمه روز عید غدیر هلیله بودیم . امسال اما هنوز خبری از رفتن نیست . بابا بریم دیگههههههه .</span></p>
<p><span> </span></p>
<p><span>ببخشید بازم زیاد شد .</span></p>
<p><span>تنها نمایی زیبا از دکور </span></p>
<p><span>متاسفانه به علت خستگی دوستان نشد عکسی دسته جمعی به یادگار بگیریم .<br />
</span></p>
<p><span>یا حق</span></p>
<div><a rel="attachment wp-att-1033" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1033"><img class="size-medium wp-image-1033  " src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/11/154924_1469537340383_1292078975_31148925_7723008_n-300x199.jpg" alt="نمایی زیبا از دکور یک آسمان پنجره" width="450" height="299" /></a>
<p>عکس فوق از گالری فیس بوک ادهم وزانی میباشد . </p>
</div>
<p><span><a href="http://bushehrblog.ir/activity-report/134-report.html"><span>گزارشی از مراسم جشن یک آسمان پنجره </span></a><br />
</span></p>
<p><span> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12571.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عظمت و بزرگی خداوند</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12566.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12566.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12566.html</guid>
		<description><![CDATA[بنام خدای پاییز رنگارنگ تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . او با دلی لرزان دعا کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span><strong>بنام <span>خد</span><span>ای پ</span><span>اییز</span> <span><span>رنگ</span>ا</span><span>رنگ </span></strong></span></p>
<h4><span><strong>تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .</strong></span></h4>
<h4><strong>او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .<br />
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .</strong></h4>
<h4><strong>اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .</strong></h4>
<h4><strong>از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; فریاد زد: &#8221; خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ &#8221;<br />
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .<br />
</strong></h4>
<div>
<h4><span><strong>مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟</strong> </span></h4>
</div>
<h4><span><strong> آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .<br />
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم &#8230;&#8230;&#8230;.</strong></span></h4>
<h4><strong>چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .<br />
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند . </strong></h4>
<p><span><strong><br />
</strong></span></p>
<p><span><strong>****************</strong></span></p>
<div>
<h4><span><strong><strong><span>*</span> انسانها به آن چیزی که دوست دارند نمی رسند مگر با صبر بر آنچه که دوست ندارند.       عیسی مسیح</strong></strong></span></h4>
</div>
<div>
<h4><span><strong><span>*</span> افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوستداری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی                                                                                                                                                                                                                                           نداره ، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی                                                                                                                                                                                                                                           رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق                                                                                                                                                                                                                                           واقعیه                                                                                                                                                                           .</strong></span></h4>
</div>
<div>
<h4><span><strong><span>*</span> به هرچی فکر کنی همان میشود .زندگی دقیقا همان چیزی رامیدهد که تو از او میخواهی</strong></span></h4>
</div>
<div>
<h4><span><strong><span>*</span> <strong>مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید ، تا پدر کارگرش ، زیر نور آفتاب نسوزد.</strong></strong></span></h4>
</div>
<div><span><strong><strong><br />
</strong></strong></span></div>
<div><span><strong><strong>*******************</strong></strong></span></div>
<div>
<h3><span><strong><strong><span>تولد نوشت : خواهر های خوبم فروغ و رقیه عزیزم و برادرای مهربونم حسین . میلاد . مجتبی و محمد عزیز تولدتون رو صمیمانه تبریک میگم . امیدوارم سالیان سال پاینده و پیروز و زنده باشید و به همه آرزوهای خوبی که دارید برسید</span> <span>. </span></strong></strong></span></h3>
</div>
<div><strong><strong>*******************</strong></strong></div>
<div><strong><strong><br />
</strong></strong></div>
<h3><span><strong><strong><span>پیدای پنهان رو گذروندیم و به پله پله تا خورشید رسیدیم آنگاه آوای مهر رو سرودیم در سایه سار نور و اینک به انتظار یک آسمان پنجره نشسته ایم &#8230;.</span></strong></strong></span></h3>
<h3></h3>
<p><span><strong><strong><span>**************</span></strong></strong></span></p>
<p><span><strong><strong><span><span>دعا نوشت : برام دعا کنید کارام راست و ریست شه . اوضاع روحیم خیلی خرابه . قرار دادم تمام شده . گفتن باید تسویه حساب کنم . دعا کنید که باز هم شروع به کار کنم  ، طی چند روز گذشته اوضاع روحیم خیلی خراب بود . مرسی از دوستانی که کمکم میکردن و روحیه بهم میدادند . بهترین روحیه دعای خیر تک تک شما دوستانم هستش .</span> </span></strong></strong></span></p>
<p><span><strong><strong><span><br />
</span></strong></strong></span></p>
<p><span><strong><br />
</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12566.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عظمت و بزرگی خداوند</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12567.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12567.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12567.html</guid>
		<description><![CDATA[بنام خدای پاییز رنگارنگ تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . او با دلی لرزان دعا کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span><strong>بنام <span>خد</span><span>ای پ</span><span>اییز</span> <span><span>رنگ</span>ا</span><span>رنگ </span></strong></span></p>
<h4><span><strong>تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .</strong></span></h4>
<h4><strong>او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .<br />
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .</strong></h4>
<h4><strong>اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .</strong></h4>
<h4><strong>از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; فریاد زد: &#8221; خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ &#8221;<br />
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .<br />
</strong></h4>
<div>
<h4><span><strong>مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟</strong> </span></h4>
</div>
<h4><span><strong> آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .<br />
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم &#8230;&#8230;&#8230;.</strong></span></h4>
<h4><strong>چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .<br />
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند . </strong></h4>
<p><span><strong><br />
</strong></span></p>
<p><span><strong>****************</strong></span></p>
<div>
<h4><span><strong><strong><span>*</span> انسانها به آن چیزی که دوست دارند نمی رسند مگر با صبر بر آنچه که دوست ندارند.       عیسی مسیح</strong></strong></span></h4>
</div>
<div>
<h4><span><strong><span>*</span> افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوستداری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی                                                                                                                                                                                                                                           نداره ، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی                                                                                                                                                                                                                                           رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق                                                                                                                                                                                                                                           واقعیه                                                                                                                                                                           .</strong></span></h4>
</div>
<div>
<h4><span><strong><span>*</span> به هرچی فکر کنی همان میشود .زندگی دقیقا همان چیزی رامیدهد که تو از او میخواهی</strong></span></h4>
</div>
<div>
<h4><span><strong><span>*</span> <strong>مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید ، تا پدر کارگرش ، زیر نور آفتاب نسوزد.</strong></strong></span></h4>
</div>
<div><span><strong><strong><br />
</strong></strong></span></div>
<div><span><strong><strong>*******************</strong></strong></span></div>
<div>
<h3><span><strong><strong><span>تولد نوشت : خواهر های خوبم فروغ و رقیه عزیزم و برادرای مهربونم حسین . میلاد . مجتبی و محمد عزیز تولدتون رو صمیمانه تبریک میگم . امیدوارم سالیان سال پاینده و پیروز و زنده باشید و به همه آرزوهای خوبی که دارید برسید</span> <span>. </span></strong></strong></span></h3>
</div>
<div><strong><strong>*******************</strong></strong></div>
<div><strong><strong><br />
</strong></strong></div>
<h3><span><strong><strong><span>پیدای پنهان رو گذروندیم و به پله پله تا خورشید رسیدیم آنگاه آوای مهر رو سرودیم در سایه سار نور و اینک به انتظار یک آسمان پنجره نشسته ایم &#8230;.</span></strong></strong></span></h3>
<h3></h3>
<p><span><strong><strong><span>**************</span></strong></strong></span></p>
<p><span><strong><strong><span><span>دعا نوشت : برام دعا کنید کارام راست و ریست شه . اوضاع روحیم خیلی خرابه . قرار دادم تمام شده . گفتن باید تسویه حساب کنم . دعا کنید که باز هم شروع به کار کنم  ، طی چند روز گذشته اوضاع روحیم خیلی خراب بود . مرسی از دوستانی که کمکم میکردن و روحیه بهم میدادند . بهترین روحیه دعای خیر تک تک شما دوستانم هستش .</span> </span></strong></strong></span></p>
<p><span><strong><strong><span><br />
</span></strong></strong></span></p>
<p><span><strong><br />
</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12567.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هفت شهر عشق را عطار گشت ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12568.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12568.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12568.html</guid>
		<description><![CDATA[هفت شهر عشق را عطار گشت                   ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هفت شهر عشق را عطار گشت                               ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم</p>
<p><p>این روزها رو دارم توی خونه و توی اتاقم سپری میکنم . هر جند خیلی کسل کننده هست و دیگه نمیخواد با کسی سر و کله بزنی و جلوی هرکسی که میاد دولا و راست بشی و سلام و علیک کنی و دیگه نمیخواد به فلانی بگی آقای محترم سیستم شما ایراد داره بفرستید پایین یا بالا که بچه های سخت افزار درستش کنند .  نمیدونم از کی باید گله کنم ؟؟؟ خدایی که اون بالا بالاها نشستی توی این ۲ سالی که من کار کردم خودت شاهد و ناظر بودی . من کی به همکارام بی احترامی کردم ؟؟ کی با اخم و عصبانیت بهشون جواب دادم ؟؟ کی بوده که کارشون رو حتی توی اوج عصبانیت انجام ندادم ؟؟؟ تو که شاهدی پس نذار حقم رو پایمال کنند . نمیدونم چرا ؟؟؟ اما حس میکنم حقم داره خورده میشه.</p>
<p>این روزها به شدت اوضاع روحیم داغونه . تنها دلخوشیم توی این روزهای کسل کننده برپایی جشنی هستش با عنوان یک آسمان پنجره که امیدوارم مثل آوای مهر پر از انرژی باشه . آوای مهری که با تمام خستگیش آنگاه که لبخند رضایت رو روی لبان کودکان معلول دیدیم تمامی خستگیمون فراموش شد و انرژی مثبتی گرفتیم</p>
<p>امیدوارم با همت تک تک دوستان وبلاگی که دارن برای برپایی این جشن زحمت میکشند جشنی عالی برگذار کنیم .از همین جا از همه دوستان تشکر میکنم .</p>
<p><p>پ.ن : عنوان پست رو واسه این گذاشتم که همچنان اندر خم یک کوچه ام برای پیدا کردن یه کار .</p>
<p>وقتی آدم شانسی نداشته باشه ناخودآگاه همه درها بروش بسته میشن . حکایت منه . میگم چرا &#8230;.</p>
<p>اول اینکه کارم اینجوری شد و باید دنبال یه کار دیگه باشم .</p>
<p>دوم اینکه دو روز پیش یه آشنایی زنگ زد گفت واست یه کار خوب پیدا کردم همه کارهات رو هم انجام دادم مونده مدرکت رو ببری . گفتم خوب مدرک چی میخواد ؟ گفت کارشناسی نرم افزار . خوب من که کاردانی هستم و ۳ سالی مونده تا کارشناسی . اینم پرید رفت دیگه .</p>
<p>سوم اینکه در نهایت تعجب دانشگاه بهت بگه چون شما کاردانی رو سما خوندید و سیلابس درسی سما با اینجا فرق داره فقط میتونیم دروس عمومی رو تطبیق بدیم و از دروس تخصصی چیزی تطبیق نمیدیم . اینم سومین بدشانسی .</p>
<p>نتیجه گرفتم من اگر لب دریا هم برم دریا با این عظمتش خشک میشه و یه قطره آب توش نمیمونه . اما با این وجود توکلم به خداست ..</p>
<p>راستی الان نوشت عید قربان رو به همه پیشاپیش تبریک میگم .</p>
<p>آخر نوشت : دلم همچنان مسافرت میخواددددددد . دلم رو خوش کردم گفتم هفته دیگه که تعطیلی هست بریم شیراز اما امکانش نیست و باید به خانواده پدری سری بزنیم چون عید سیدها هست و مادر بزرگ سید هستند .</p>
<p><p>برای اطلاع ار برگزاری جشن<a href="http://bushehrblog.ir/site-news/133-jashn.html"> یک آسمان پنجره </a></p>
<p><p>ویرایش شده در تاریخ ۸۹٫۸٫۲۵ مصادف با شب عرفه</p>
<p>دوست خوبی بنام رضا توی یکی ازپست هام برام کامنتی گذاشته . مرسی آقا رضا . اگر لطف کنید و آدرسی از خودتون بذارید ممنون میشم .</p>
<p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12568.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هفت شهر عشق را عطار گشت ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12569.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12569.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12569.html</guid>
		<description><![CDATA[هفت شهر عشق را عطار گشت                   ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هفت شهر عشق را عطار گشت                               ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم</p>
<p><p>این روزها رو دارم توی خونه و توی اتاقم سپری میکنم . هر جند خیلی کسل کننده هست و دیگه نمیخواد با کسی سر و کله بزنی و جلوی هرکسی که میاد دولا و راست بشی و سلام و علیک کنی و دیگه نمیخواد به فلانی بگی آقای محترم سیستم شما ایراد داره بفرستید پایین یا بالا که بچه های سخت افزار درستش کنند .  نمیدونم از کی باید گله کنم ؟؟؟ خدایی که اون بالا بالاها نشستی توی این ۲ سالی که من کار کردم خودت شاهد و ناظر بودی . من کی به همکارام بی احترامی کردم ؟؟ کی با اخم و عصبانیت بهشون جواب دادم ؟؟ کی بوده که کارشون رو حتی توی اوج عصبانیت انجام ندادم ؟؟؟ تو که شاهدی پس نذار حقم رو پایمال کنند . نمیدونم چرا ؟؟؟ اما حس میکنم حقم داره خورده میشه.</p>
<p>این روزها به شدت اوضاع روحیم داغونه . تنها دلخوشیم توی این روزهای کسل کننده برپایی جشنی هستش با عنوان یک آسمان پنجره که امیدوارم مثل آوای مهر پر از انرژی باشه . آوای مهری که با تمام خستگیش آنگاه که لبخند رضایت رو روی لبان کودکان معلول دیدیم تمامی خستگیمون فراموش شد و انرژی مثبتی گرفتیم</p>
<p>امیدوارم با همت تک تک دوستان وبلاگی که دارن برای برپایی این جشن زحمت میکشند جشنی عالی برگذار کنیم .از همین جا از همه دوستان تشکر میکنم .</p>
<p><p>پ.ن : عنوان پست رو واسه این گذاشتم که همچنان اندر خم یک کوچه ام برای پیدا کردن یه کار .</p>
<p>وقتی آدم شانسی نداشته باشه ناخودآگاه همه درها بروش بسته میشن . حکایت منه . میگم چرا &#8230;.</p>
<p>اول اینکه کارم اینجوری شد و باید دنبال یه کار دیگه باشم .</p>
<p>دوم اینکه دو روز پیش یه آشنایی زنگ زد گفت واست یه کار خوب پیدا کردم همه کارهات رو هم انجام دادم مونده مدرکت رو ببری . گفتم خوب مدرک چی میخواد ؟ گفت کارشناسی نرم افزار . خوب من که کاردانی هستم و ۳ سالی مونده تا کارشناسی . اینم پرید رفت دیگه .</p>
<p>سوم اینکه در نهایت تعجب دانشگاه بهت بگه چون شما کاردانی رو سما خوندید و سیلابس درسی سما با اینجا فرق داره فقط میتونیم دروس عمومی رو تطبیق بدیم و از دروس تخصصی چیزی تطبیق نمیدیم . اینم سومین بدشانسی .</p>
<p>نتیجه گرفتم من اگر لب دریا هم برم دریا با این عظمتش خشک میشه و یه قطره آب توش نمیمونه . اما با این وجود توکلم به خداست ..</p>
<p>راستی الان نوشت عید قربان رو به همه پیشاپیش تبریک میگم .</p>
<p>آخر نوشت : دلم همچنان مسافرت میخواددددددد . دلم رو خوش کردم گفتم هفته دیگه که تعطیلی هست بریم شیراز اما امکانش نیست و باید به خانواده پدری سری بزنیم چون عید سیدها هست و مادر بزرگ سید هستند .</p>
<p><p>برای اطلاع ار برگزاری جشن<a href="http://bushehrblog.ir/site-news/133-jashn.html"> یک آسمان پنجره </a></p>
<p><p>ویرایش شده در تاریخ ۸۹٫۸٫۲۵ مصادف با شب عرفه</p>
<p>دوست خوبی بنام رضا توی یکی ازپست هام برام کامنتی گذاشته . مرسی آقا رضا . اگر لطف کنید و آدرسی از خودتون بذارید ممنون میشم .</p>
<p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12569.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک آسمان پنجره</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12570.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12570.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12570.html</guid>
		<description><![CDATA[یک آسمان پنجره جشنی که به زیبایی به اتمام رسید . شاید از معدود جشن هایی بود که در این مدت ۶ – [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span>یک آسمان پنجره</span></p>
<p><span>جشنی که به زیبایی به اتمام رسید . شاید از معدود جشن هایی بود که در این مدت ۶ – ۵ ساله گرفته شده که با استقبال بی نظیر علاقه مندان روبرو شد . جشنی که وقتی لبخند شادی رو روی لب های حضار دیدی خستگی چند شب بیداری و کار کردن رو از تنت بیرون کرد .</span></p>
<p><span>میخوام واسه اینکه خاطره جشن مثل آوای مهر در ذهن تک تکمون باقی بمونه مختصری از روزهای پر از استرس قبل از جشن تا روز جشن رو به اختصار بگم . باشد که همیشه خاطره خوبش در ذهنمون تدائی روزهای زیبای با هم بودنمون رو برامون زنده کنه . این بار اما دوست دارم به صورت خودمونی بنویسم . ( شاید این هم یه سبک نوشتن بشه واسه خودش ) .</span></p>
<p><span>به قول سعید که یادمه تو نماهنگ ابتدایی جشن قبلیمون گفت کار خیلی بزرگی رو میخوایم شروع کنیم و باید به خدا توکل کنیم و بریم جلو . شاید بشه شاید هم نشه اگه جشن بگیریم .</span></p>
<p><span>پس با نام خدا شروع میکنیم و پیش میریم .</span></p>
<p><span>وقتی که با بچه ها قرار شد که یه جشنی برگزار بشه اولش شاید برای ماهایی که جوون هستیم و شاید بشه گفت هنوز تجربه ای نداریم سخت باشه . اما با همت و یکدلی و توکل به خدا روز به روز داشتیم پیش میرفتیم . وقتی مسئول روابط عمومی آگهی جشن رو توی سایت زد واسه پیدا کردن یه اسم مناسب سخت بود که بخوای یه اسم زیبا رو انتخاب کنی . اما توی این میون همیشه یکی هست که بهترین اسم ها رو واسه جشن ها انتخاب میکنه . اونم کسی نیست جز شکوفه یاس خودمون که همیشه اسم های انتخابیش زیباست . مرسی خانومی .</span></p>
<p><span>بعد از انتخاب اسم و تایید اون نوبت رسید به ثبت نام دوستانی که مایل به همکاری بودند . تعدادی ثبت نام کردن و عضو شدن واسه کمک کردن . که در این میون تقسیم کار شد . یکی مسئول رسوندن نام ها به اداره ها شد . دیگری مسئول هماهنگی با سالن . یکی مسئول هماهنگی با گروه موزیک و یه گروه هم واسه دکور تعین شد .</span></p>
<p><span>اونوقت که همه این ها تموم شد . نوبت رسید به خرید و جمع بندی وسایل و &#8230;. . وقتی خرید ها به پایان رسید قسمت دکور به خونه ما رسید که دوستای عزیز خیلی لطف کردن و همراه بودن تا لحظه آخر.</span></p>
<p><span>البته بسته بندی پذیرایی جشن هم خونه ما بود که با همراهی دوستان انجام شد و در عرض ۲ ساعت تمام شد ۵۰۰ تا جعبه .</span></p>
<p><span>میخوام از روز اول بگم . روز دوشنبه با بچه ها رفتیم خرید وسایل دکور . سه شنبه هم باقی مونده وسایل رو صبح رفتم گرفتم و آوردم خونه . چهارشنبه صبح لیا و رقیه اومدن اینجا و شروع کردیم به کار کردن . لیا طرح رو میکشید ، مریم برش میزد . من و رقیه هم توی حیاط دز حال گل بازی کردن به قول خودمون بودیم تا فروغ رسید و شروع کردیم روی یونولیت ها گونی زدن و گل کشیدن که جا داره از روزبه و مجتبی عزیز تشکر کنم که به داد ما دوتا رسیدن . بعد از این ها هم رفتیم خونه حامد واسه جلسه نهایی گروه انتظامات . بعد اون هم رفتیم توی خیابون گشتن و دیدن بنر های تبلیغاتی و جیغ و کل و شپ و از اینا و تدارک و هماهنگی با بچه ها برای روز پنجشنبه که بیان خونه ما واسه تولد مجتبی .</span></p>
<p><span>پنجشنبه تهیه کیک و کمک به بچه ها . بعد از اون هم در مدت استراحت به همراه روزبه رفتن به مراسم پنجمین سالگرد شاعر بوشهری منوچهر آتشی . خلاصه شب شد و بچه ها تک تک اومدن . همه جمع شدیم توی اطاق مریم که روزبه خبر داد مجتبی داره میاد . وقتی اومد با صدای جیغ و داد خوندن شعر تولدت مبارک روبرو شد . خلاصه تا شب اوضاع تولد بازی بود و شام و &#8230; بچه ها که رفتن دیگه تا نزدیکای صبح مریم – لیا – فروزنده داشتن مقوا ها رو برش میدادن و آماده میکردن .</span></p>
<p><span>جمعه هم با  زنگی که روزبه زد همگی از خواب بیدار شدیم و شروع به کار کردیم تا ظهر که دیگه بچه های گروه تدارکات رسیدن و شروع کردیم به بسته بندی وسایل پذیرایی .<br />
</span></p>
<p><span>خلاصه دیگه تا ساعت ۳ همه چی آماده و مهیا شد و همگی یه استراحت کوتاه کردیم و آماده رفتن به سالن شدیم .</span></p>
<p><span>وقتی ساعت ۶ رفتم سالن و دیدم عده ای منتظر ورود به سالن هستن یه شوقی همه وجودم رو گرفت و گفتم خدایا خودت به همه بچه ها کمک کن که رو سفید و سر بلند بشن جلو حضاری که قراره بیاد .</span></p>
<p><span>توی سالن یک دست بودن فرم بچه ها خیلی جالب بود . گروه موسیقی آماده بود . مجری و بقیه هم همینجور .</span></p>
<p><span>درسته جشن با کمی تاخیر برگزار شد اما عالی برگزار شد . لحظه ابتدایی جشن که سعید شروع به خوندن شعر کرد  و بعد از اون به همراه برادرشون آیاتی از قرآن رو همراه با دکلمه خوندن در نوع خودش بی نظیر بود .</span></p>
<p><span>متن خوشامد گویی بی نظیر و زیبا بود . </span></p>
<p><span>آموزش ساخت وبلاگ توسط مهدی دهقان هم جالب بود . اما ای کاش به صورت طنز بیان میکرد .<br />
</span></p>
<p><span>در حین مراسم با شعر خونی سعید و آهنگ های شاد جو شادی به وجود اومد . در انتهای برنامه هم که گروه موسیقی سنگ تمام گذاشت و واسمون آلبوم پیشکش رو خوند . </span></p>
<p><span>( اما علی آفا آخرش خیامی رو نخوندی هااا ) .</span></p>
<p><span>و آخر سر با خداحافظی سعید از حضار مراسم تموم شد و سالن رفته رفته خالی . دیگه همگی مشغول تمیز کردن سالن شدیم و خسته برای خوردن مختصری شام و نوشیدن چای راهی خونه خومون ( بهمنی ) شدیم . تا پاسی از شب داشتیم درباره جشن حرف میزیدیم و راضی و خرسند بودیم از برگزاری مراسم .</span></p>
<p><span>جا داره از همه دوستانی که در برگزاری جشن همکاری کردن تشکر و قدردانی کنم و بگم خدا قوت .</span></p>
<p><span>دوستان همراه : هادی . حامد . روزبه . مجتبی . احسان . مهرداد . مرتضی . سعید . حسین . صادق . لیا . مریم . رقیه . نازنین . رویا . فروغ . شکوفه یاس . زهره . زهرا و &#8230;.. که حضور ذهن دیگه ندارم متاسفانه</span></p>
<p><span>جشن امسال جای دوستانی چون میلاد . محمد . امین و &#8230; خیلی خالی بود .</span></p>
<p><span>مرسی از تک تکتون .</span></p>
<p><span>با هیچ زبونی نمیشه محبت های بیکرانتون رو جبران کرد .</span></p>
<p><span>موفق و پیروز باشید و سربلند .</span></p>
<p><span> </span></p>
<p><span>پ . ن ۱: اگر خیلی زیاد نوشتم عذر خواهی میکنم . فقط خواستم خاطره لحظه به لحظه جشن همراه ذهنمون باشه .</span></p>
<p><span>پ . ن ۲: دیگه سر کار نمیرم فعلا .</span></p>
<p><span>پ . ن ۳ : دیگه چیزی یادم نمیاد .</span></p>
<p><span> </span></p>
<p><span>عید سعید غدیر رو به تک تک شما دوستانم تبریک میگم .</span></p>
<p><span>به خانواده هاشمی عزیز . هادی عزیز . ما دو نفر مهربون . ( عیدیییییییییییی یادتون نره ها ) این مربوط به شما ها میشه که از زیر دادن عیدی در میرید ها .</span></p>
<p><span>آهان توی ۲ سالی که گذشت یادمه روز عید غدیر هلیله بودیم . امسال اما هنوز خبری از رفتن نیست . بابا بریم دیگههههههه .</span></p>
<p><span> </span></p>
<p><span>ببخشید بازم زیاد شد .</span></p>
<p><span>تنها نمایی زیبا از دکور </span></p>
<p><span>متاسفانه به علت خستگی دوستان نشد عکسی دسته جمعی به یادگار بگیریم .<br />
</span></p>
<p><span>یا حق</span></p>
<div><a rel="attachment wp-att-1033" href="http://www.sogande-shabane.ir/?attachment_id=1033"><img class="size-medium wp-image-1033  " src="http://www.sogande-shabane.ir/wp-content/uploads/2010/11/154924_1469537340383_1292078975_31148925_7723008_n-300x199.jpg" alt="نمایی زیبا از دکور یک آسمان پنجره" width="450" height="299" /></a>
<p>عکس فوق از گالری فیس بوک ادهم وزانی میباشد . </p>
</div>
<p><span><a href="http://bushehrblog.ir/activity-report/134-report.html"><span>گزارشی از مراسم جشن یک آسمان پنجره </span></a><br />
</span></p>
<p><span> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12570.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پائیز آمد …</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12563.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12563.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12563.html</guid>
		<description><![CDATA[پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید &#8230; کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<address>پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید &#8230;</address>
<address>کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان </address>
<address>میشنویم&#8230;</address>
<address>کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..</address>
<address>آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید&#8230;</address>
<address> </address>
<address> ***********</address>
<address> </address>
<address> عاشق فصل هزار رنگ پاییزم . میگم هزار رنگ چون وقتی به درخت ها نگاه میکنی میتونی رنگ های مختلفی رو توی شاخ و برگ هاش ببینی .</address>
<address>عاشق اینم  که توی این فصل زیر نم نم بارون راه برم  . به زیبایی هایی که توی این فصل هست نگاه کنم . </address>
<address>عاشق اینم  که برم لب ساحل بشینم به غروب دل انگیز فصل پاییز لب دریا نگاه کنم . </address>
<address>عاشق این فصلم . </address>
<address> </address>
<address>از مهر تا آذر توی این ۳ ماه کلی تولد داریم . پس پیشاپیش فعلا علی الحساب تبریکات صمیمانه من رو پذیرا باشید . دوستای گلی چون آجی ردپا .  روزبه .  فروغ .  محمد . مجتبی .  حسین . میلاد . بابای عزیزم . </address>
<address>**************<br />
</address>
<address>جملات زیبا<br />
</address>
<address> </address>
<address> * چه بسیار کم هستند سخنانی که ارزششان بیش از سکوت باشد &#8230;</address>
<address> </address>
<address> </address>
<address> * بسیار وقت‌ها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می‌کنیم. اما در همه چیزی رازی نیست؛گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.سکوتِ ملال‌ها از راز ما سخن تواند  گفت  سکوت سرشار از ناگفته‌هاست</address>
<address> </address>
<address> </address>
<address> * زمانی که ناامید می شی به یادآور که تاریکترین ساعت شب نزدیکترین لحظه به طلوع خورشیده</address>
<address> </address>
<address> </address>
<address> </address>
<address>* مست عشقم ، مست یارم، مست دوست<br />
مست آن یارم که عالم مست اوست </address>
<address> </address>
<address>* زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم .</address>
<address> </address>
<address>پ . ن : کلاس های دانشگاه هم شروع شد و باید دیگه درگیر درس و کلاس بشیم . دلم همچنان سفر میخواد .</address>
<address> </address>
<address> </address>
<address>اطلاعیه نوشت :</address>
<address> </address>
<address>- عضویت<a href="http://www.bushehrblog.ir/site-news/119-register.html"><span> اعضا در خانه وبلاگنویسان</span></a> هم راه اندازی شده . بشتابید واسه ثبت نام .</address>
<address> </address>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12563.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا کی وقت داریم برای زندگی کردن !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12564.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12564.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12564.html</guid>
		<description><![CDATA[روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها هم دیگرو می بلعن ، اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها هم دیگرو می بلعن ، اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم که هر روز رو به شب می رسونیم و هر شب رو به روز ،  بدون این که<br />
بفهمیم چی رو داریم از دست میدیم و توی این همه از دست دادن ها چی به دست میاریم ؟!!!<br />
یه روزی میاد که چشمامون رو باز می کنیم و می بینیم ای دل غافل کفه ترازوی عمر ما هم سنگین شد و ما موندیم و یه کوله بار حسرت ، حسرت همون وقتایی که می گفتیم :<br />
ولش کن بابا حالا وقت زیاده &#8230; تا کی وقت داریم برای زندگی کردن ؟؟ خدا میدونه ؟؟؟</p>
<p>این روزها بدجوری کارام زیاد شده . کارهای یونی . درسهای تلنبار شده ای که وقت نمیکنم بخونم . خوب چه کار کنم ؟؟ میرسم خونه خسته هستم و وقتی نمیکنم بخوام بشینم درس بخونم . تنها توی این میون چون به درس انقلاب علاقه دارم ، فقط اون رو خوندم . از آمار که چیزی متوجه نمیشم . بس که بد و افتضاح درس میده .از دوستان عزیز تقاضا میکنم هر کی آمار بلده به من بینوا توی خوندن این درس یاری کنه . والله به خدا که ثواب میکنید زیاد .</p>
<p>پ . ن : بالاخره اونی که میخواست شد . بهش تبریک میگم ( ایشالله تا آخر هفته میرسه به دستت و کارت رو شروع میکنی با بهترین عکس ها ) . خودت متوجه شدی با تو هستم :دی . از این بابت خوشحالم  که روزی روزگاری تصمیم گرفتم برم عکاسی دوستان خوبی هستند که بتونم روشون حساب کنم واسه همراهی .</p>
<p>پ . ن : تولد بابا هم به خوبی و خوشی گذشت . جای همه خالی . بابای مهربونم ورودت رو به ۵۴ سالگی تبریک میگم . امیدوارم سالیان سال سایه پر از مهرت بالا سر مادر . من . مریم و خانواده خودت باشه . بهترین ها رو برات آرزو میکنم .</p>
<p>یادش بخیر پارسال تولد امام رضا با دوستان رفتیم سینما ( فیلم بی پولی ) بعد هم طی یه تماس کوچیک تلفنی همه جمع شدیم ساحلی . اولش عالییییییییی بود . خیلی عالییییی.</p>
<p>اما فردا صبحش نه . هیچ وقت اون اتفاقا یادم نمیره . همیشه یادم میمونه که چی شد و چرا اونجوری شد . روزهای بدی بود . اما بعد از گذشت یک سال دوباره اون روزهای شیرین گذشته برگشت . از این بابت خیلی خوشحالم .</p>
<p>* خدایا کفر نمی گویم ، پریشانم ، چه می خواهی تو از جانم<br />
مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی<br />
خداوندا تو مسئولی، تو می دانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است<br />
چه رنج می کشد آن کس که انسان است واز احساس سرشاراست.   ( دکتر شریعتی )</p>
<p>* هرچه تیک و تاک کرد، گذر زمان را نفهمیدم.<br />
ساعت خسته شد، خوابید.</p>
<p>الان نوشت ( ۸۹٫۷٫۳۰ ) : تولد رروبه هم به خوبی و خوشی گذشت . جای همه خالی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12564.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا کی وقت داریم برای زندگی کردن !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12565.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12565.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 12:45:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12565.html</guid>
		<description><![CDATA[روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها هم دیگرو می بلعن ، اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها هم دیگرو می بلعن ، اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم که هر روز رو به شب می رسونیم و هر شب رو به روز ،  بدون این که<br />
بفهمیم چی رو داریم از دست میدیم و توی این همه از دست دادن ها چی به دست میاریم ؟!!!<br />
یه روزی میاد که چشمامون رو باز می کنیم و می بینیم ای دل غافل کفه ترازوی عمر ما هم سنگین شد و ما موندیم و یه کوله بار حسرت ، حسرت همون وقتایی که می گفتیم :<br />
ولش کن بابا حالا وقت زیاده &#8230; تا کی وقت داریم برای زندگی کردن ؟؟ خدا میدونه ؟؟؟</p>
<p>این روزها بدجوری کارام زیاد شده . کارهای یونی . درسهای تلنبار شده ای که وقت نمیکنم بخونم . خوب چه کار کنم ؟؟ میرسم خونه خسته هستم و وقتی نمیکنم بخوام بشینم درس بخونم . تنها توی این میون چون به درس انقلاب علاقه دارم ، فقط اون رو خوندم . از آمار که چیزی متوجه نمیشم . بس که بد و افتضاح درس میده .از دوستان عزیز تقاضا میکنم هر کی آمار بلده به من بینوا توی خوندن این درس یاری کنه . والله به خدا که ثواب میکنید زیاد .</p>
<p>پ . ن : بالاخره اونی که میخواست شد . بهش تبریک میگم ( ایشالله تا آخر هفته میرسه به دستت و کارت رو شروع میکنی با بهترین عکس ها ) . خودت متوجه شدی با تو هستم :دی . از این بابت خوشحالم  که روزی روزگاری تصمیم گرفتم برم عکاسی دوستان خوبی هستند که بتونم روشون حساب کنم واسه همراهی .</p>
<p>پ . ن : تولد بابا هم به خوبی و خوشی گذشت . جای همه خالی . بابای مهربونم ورودت رو به ۵۴ سالگی تبریک میگم . امیدوارم سالیان سال سایه پر از مهرت بالا سر مادر . من . مریم و خانواده خودت باشه . بهترین ها رو برات آرزو میکنم .</p>
<p>یادش بخیر پارسال تولد امام رضا با دوستان رفتیم سینما ( فیلم بی پولی ) بعد هم طی یه تماس کوچیک تلفنی همه جمع شدیم ساحلی . اولش عالییییییییی بود . خیلی عالییییی.</p>
<p>اما فردا صبحش نه . هیچ وقت اون اتفاقا یادم نمیره . همیشه یادم میمونه که چی شد و چرا اونجوری شد . روزهای بدی بود . اما بعد از گذشت یک سال دوباره اون روزهای شیرین گذشته برگشت . از این بابت خیلی خوشحالم .</p>
<p>* خدایا کفر نمی گویم ، پریشانم ، چه می خواهی تو از جانم<br />
مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی<br />
خداوندا تو مسئولی، تو می دانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است<br />
چه رنج می کشد آن کس که انسان است واز احساس سرشاراست.   ( دکتر شریعتی )</p>
<p>* هرچه تیک و تاک کرد، گذر زمان را نفهمیدم.<br />
ساعت خسته شد، خوابید.</p>
<p>الان نوشت ( ۸۹٫۷٫۳۰ ) : تولد رروبه هم به خوبی و خوشی گذشت . جای همه خالی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12565.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازی های کودکی هامون</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12363.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12363.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 04:00:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رویای شیرین</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12363.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; امروز ناخوداگاه یاد بازی های کودکی هامون افتادم . اون بازی هایی که باید یه سری جمله رو پشت سر هم چندین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>امروز ناخوداگاه یاد بازی های کودکی هامون افتادم .</p>
<p>اون بازی هایی که باید یه سری جمله رو پشت سر هم چندین بار تکرار میکردیم .</p>
<p>کشتم شپش شپش کش شش پا را .</p>
<p>چایی داغه ، دایی چاقه !</p>
<p>سه شیشه شیر ، سه سیر سرشیر.</p>
<p>سپر جلو ماشین عقبی خورد به سپر عقب ماشین جلویی.</p>
<p>شش سیخ جیگر سیخی شش زار.</p>
<p>سربازی سر بازی سرسره بازی سر سربازی را شکست.</p>
<p>آنی مانی نماران، دو دو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی</p>
<p>دختره این‌جا نشسته گریه می‌کنه زاری می‌کنه از برای من یکی رو بزن!!</p>
<p>دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده!&#8230;سواد داری؟!!! نچ نچ نچ ، بی سوادی ؟!</p>
<p>ده، بیست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هفده هیجده نوزده بیست &#8230;</p>
<p>ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی ، صندلی هاش فنر داره، نشستنش خطر داره .</p>
<p>دم دم دم آقای مقدم یک چایی خوردم پولش رو ندادم</p>
<p>آنیسا آنسیا جنگله آنیسا ( این بازی رو بعد از سالها ۲ سال پیش روز آش پزون انجام دادیم ) .</p>
<p>یادمه اون موقع ها مادر اجازه نمیداد تو کوچه بازی کنیم . اول اینکه کوچه پر از پسر بود و دوم اینکه اصلا خودمون دوست نداشتیم بریم تو کوچه و بازی کنیم . فقط در طول ماه همه اون همسایه ها که ۴ یا ۵ خانواده بودیم که میشه گفت صمیمی بودیم دور هم جمع میشدیم البته اینبار تو کوچه یعنی کوچه رو باباها میبستن که کسی مزاحم نشه .ماشین با سرعت نیاد و از این حرفها . اون وقت یکی آش درست میکرد . یکی آجیل و تنقلات می آورد . این طوری اون عصر به خوشی و خوبی و خرمی میگذشت . البته بعدش بازار داغ حرف و حدیث هم بود ها .</p>
<p>تنها باری که یادمه رفتم تو کوچه بازی کردم اونم دوچرخه سواری رو یادم نمیره . مادر گفت نرو اما من رفتم و با چشم های گریون برگشتم . دختر همسایه که الان خانمی شده واسه خودش با قلدری دوچرخه نازنینم و ازم گرفت . مادر هم با یه تو گوشی جانانه دوچرخه رو پس گرفت . خیلی وقتها واسه این که کودکی رو تجربه کرده باشیم تو حیاط خونه بازی میکردیم تاب تاب عباسی خدا من و نندازی . اینقدره کیف میداد که صدای قهقه های خنده هامون تا خونه های همسایه میرفت .</p>
<p>یادمه یه لاک پشت داشتیم بزرگ بود اما نه به اون حد میشد راحت بلندش کرد با بچه های دوستمون گذاشتیمش تو یه تشت و افتادیم به جونش مدام اون لاکش رو رنگ میکردیم پاک میکردیم هر چی گواش داشتیم تمام کردیم . این قدره خوشگل شده بود . اما ظهرش همین لاک پشته آنچنان بلایی سرمون آورد که تو اداره بابا ولش کردیم . بی تربیت رومون بی ادبی کرد .</p>
<p>هی هی هی کودکی کجایی که یادت بخیر . اون موقع ها این همه دغدغه نبود که . این همه گرونی نبود که . یادمه تابستون سال ۷۲ رفتیم سفر یک ماه تمام . فکر میکنید با چقدر پول ؟؟؟ با ۱۰۰ هزار تومان . اونم چی با دوتا بچه کوچیک . من ۸ سالم بود و مریم ۴ سالش . ۱۳ تا استان و شهرستان هاش رو کامل گشتیم . کلی خرید کردیم . کلی گشتیم همش با ۱۰۰ هزار تومان .اما حالا چی همین یک روز بخوای بری شیراز و برگردی کم کم ۵۰۰ تومان خرج میکنی .</p>
<p>هی هی . چه روزهایی بودند اون مسافرت ها .</p>
<p>سال ۸۲ اینا رفتیم ۴ . ۵ تا استان رو گشتیم . اون موقع تلوزیون بوشهر یه سریالی میذاشت اسمش یادم نیست اما اسم شخصیت هاش فرمون و عباسقلی بودن . ما ۷ تا بچه بودیم هر کدوم یه اسم داشتیم . بیرون که میرفتیم به همون اسم ها همدیگه رو صدا میزدیم .</p>
<p>فرمون . عباسقلی . غضنفر . لریتا . زلقیتون . شبدر . یونجه . کلی هم میخندیدیم به این اسم هامون .</p>
<p>سفر دبی رو هم هیچوقت فراموش نمیکنم .</p>
<p>الان دیگه سالها میشه از اون مسافرت ها نرفتیم . از اون ۷ نفر بالا ۴ نفرشون ازدواج کردن و تشکیل خانواده دادن و دوتاشون بچه دارن .</p>
<p>آییی من قربون اون آقا پروان ( پرهام ) عزیزم و امیر حسین برم که خیلی جیگرن هردوشون .</p>
<p>یاده همه اون روزهای خوب بخیر . کاش میشد به عقب برگشت.</p>
<p>پ.ن : این بار دیگه قول میخوام بدم برم و تا تهش بخونم . دانشگاه رو میگم . تکنولوژی نرم افزار . آزاد عالی شهر.</p>
<p>پ.ن : دلم این روزها خیلی داغونه .</p>
<p>پ.ن : &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>پ.ن : دوستون دارم . ببخشید زیاد شد پستم .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12363.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

