همه نوشته ها در سوگند شبانه من و تو

آن که شنید و آن که نشنید

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۷م شهریور ۱۳۸۹

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…
«ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:
«مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»! حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد…


پ.ن ۱ : قالب وبلاگ رو عوض کردم . به نظرتون چطور شده ؟؟ خوب یا بد ؟ لطفا بهم بگید . ممنون

پ.ن ۲ : دیشب کلی به یه دوست عزیز زحمت دادم تا ایراداتی که این قالب داشت رو برام حل کنه . مرسی دوست عزیزم .

پ.ن ۳  : این روزهای تکراری هم که تمام نمیشه بره پی کارش . دیگه خسته شدم از این تکرار و تکرار ها .

پ.ن ۴ : توی این روزها تنها روز جمعه خوش گذشت . مرسی از دداش جمیل خوب خودم که اومد دنبالمون رفتیم بیرون .

پ.ن ۵ : دارم برای روز افطاری و  دیدن دوستام لحظه شماری میکنم . اما دوست ندارم اون رو ببینمش .

پ.ن ۶ : به اون دوست عزیز هم برای موفقیتش توی آزمون ارشد تبریک میگم . بهش هم گفتم آرزو میکنم در سالهای بعد مثل الان باعث افتخار خودش و خانواده و دوستاش باشه و با سربلندی مدرک دکتراش رو بگیره . بهترن آرزوها برای تو .

پ.ن ۷ : امشب شب ضربت خوردن مولای متقیان علی ( ع ) هستش . شب غریبی هست امشب و پر سوز تر از امشب پس فردا شبه  که از حالا  دلم حال و هوای دیگه ای داره . یه حس عجیب . دلم میخواست الان اونجا بودم کنار حرمش .

پ.ن ۸ : دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــم گریه میخواد . یه گریه که سبک بشم . دلتنگی این روزهام خیلی زیاد شده .

امشب تمام آینه ها را صدا کنید . گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید . ای دوستان آبرودار در نزد حق , در نیمه شب قدر مرا دعا کنید .


حلالم کن …

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۳۰م مرداد ۱۳۸۹

نگاهم پیش پاهامو نمی بینه حلالم کنخطاکارم تو محض عشق دیرینه حلالم کن

اگه راه حضور عشقو سد کردم حلالم کن

اگه دیوونه بودم با تو بد کردم حلالم کن

نفس ها لاله ی شومه تمومه از خودم سیرم

حلالم کن عزیز دل دارم از غصه می میرم

به پاهای تو افتادم دلم خونه نگاهم تر

دیگه کارم تمومه از من آفت زده بگذر

نمی بینم خودی تر از تو با من این نفس سرده

کمه فرصت بگو خوبم که دردم خیلی نامرده

بگو از من گذشتی سخته جون کندن پشیمونم

ببین می لرزه دستام درد دارم نمی تونم

ندیدم مهربونی تو بیا رحمی به حالم کن

به پای تو افتادم حلالم کن، حلالم کن


متن آهنگ بالا از خواننده خوب هم استانیمون سام اسدی هستش از آلبومی به همین نام ( حلالم کن ) .


پ.ن۱  : نماز روزه هاتو قبول درگاه حق . سر سفره های سحر و افطار. سر نماز هاتون من رو هم دعا کنید .

پ.ن ۲ : داشتم توی آهنگ های موبایلم میگشتم که به این آهنگ رسیدم . خیلی از آهنگش خوشم اومد . طوری که چند باری پشت سر هم گوش دادم و جالب اینکه این اهنگ رو امروز ( روز راه اندازی نیروگاه ) گوش کردم و باهاش راحت گریه کردم . یه جورایی یه حس خیلی خوبی داشت شنیدن این اهنگ .

پ.ن ۳ : فعلا که زنده موندیم تا ببینیم خدا چی میخواد .

پ.ن ۴ : روزها به شدت تکرار و تکراری تر میشه و هیچ جایی هم واسه تفریح نیست که بریم بس که هوا گرمه . تنها توی این مدت ۲ باری رفتیم عیادت مریضمون که ایشالله به زودی زود خوب بشه .

پ.ن ۵ : دلم یه سفر مثل سپیدان رو میخواد که با بچه ها رفتیم . میتونم به جرئت بگم بهترین سفری بود که با دوستانم رفته بودم . به طوری که هنوز هم خوشی اون لحظات در کنار هم بودن رو دارم در بند بند وجودم با همون حرارت و سر خوشی حس میکنم . گاهی اوقات توی ماشین وقتی آهنگ سوسن خانوم پخش میشه بی اختیار خنده ام میگیره و یاد اون لحظاتی میوفتم که ضبطی که بچه ها آورده بودند مدام این آهنگ رو تکرار میکرد و با چه شور و حرارتی همراهش میخوندیم . امیدوارم باز هم بتونیم یه همچین سفری رو بریم و از بودن در کنار یکدیگر لذت ببریم .

پ.ن ۶ : این روزها بد جوری میدونم دارم مزاحمت میشم . ببخشم به تمام خوبیهای خودت و بدی های من . حلالم کن بابت بدی هایی که دارم میکنم .

پ.ن ۷ : نمیادش . دلم برای دیدنش و همصحبتی باهاش خیلی تنگ شده . قول داده تا هفته دیگه بیادش . میدونم که زودی میادش . پس یه امید اون روز . دوسش دارم بینهایت .

پ.ن ۸ : همتون رو دوست دارم و لحظه شماری میکنم تا بتونم باره دیگه ببینمتون .

سفر – تابستان

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۲۱م مرداد ۱۳۸۹

یکشنبه ۸۹٫۵٫۱۰ حرکت به شیراز

ناهار . استراحت و حرکت به سمت فرودگاه .فرودگاه شیراز ( خیلی گدا هستن هر چی کاننکت میشدیم فایده نداشت ). هواپیما ( دعا برای سالم رسیدن ). دریا . و نشستن روز باند فرودگاه . حرکت به سمت خوابگاه . استراحت . شام . فاصله ها . تا ساعت ۳ بامداد بیدار بودن و حرف زدن . بیدار باش ساعت ۶٫۳۰ صبح از سر و صدای اهالی خونه . صبحانه . استراحت . حرکت به سمت پردیس ۱ . گشت و گذار . خرید . خرید . خرید . پردیس ۲٫ خرید . خرید . خرید . ناهار . استراحت . سیتی سنتر . خرید. خرید .خرید . خوابگاه . شام . فاصله ها . تا ساعت ۳ بیدار بودن . خواب . صبحانه . سیتی سنتر . خرید لباس های خوشمل . هایپر مارکت . خرید برای خودم و مارد خانومی . خونه . اتو بخار ( هدیه سیتی سنتر به مریم ) . استراحت . کشتی یونانی . سیتی سنتر . خرید دوباره . قرعه کشی . بن خرید ۱۵۰ تومانی بنام مریم . خونه . زیتون . سیتی سنتر ( خرید با بن ۱۵۰ تومانی ) خونه .استراحت . آخرین روز موندن . خرید . ناهار :دی ( ماجرایی داشتیم ) . خونه . جمع آوری وسایل . استراحت . دقیقه آخر وسوسه شدیم دوباره پردیس ۲٫۱ خرید . بستنی و خونه . فرودگاه . به قوله مریم هواپیمای سم پاشی . دعا برای سالم رسیدن .

شیراز ۸۹٫۵٫۱۵ :

استراحت . ترمینال . دیدن هادی ، حامد ، احسان .خونه دایی ناهار . رفتن به گلستان دیدن جوجوی عزیز . ستاره با بچه ها . کراوات ۳۵ هزار تومنی . شلوار ۲۶ هزار تومنی . شال ۲۰ هزار تومنی و ۷ نفره نشستن تو ماشین حامد . آدرس دادن های من . هادی . احسان . هانی و مانی . کیک بستنی . رسوندن بچه ها . خونه . استراحت . شام . خواب . بازار . خونه خاله مریم اینا . اذیت های مهدی . زیارت قبولی مهدی و ما . استراحت . آماده شدن برای عروسی . احسان . پل معالی آبادی که تبدیل به پل گلستان شد . باغ زود رسیدن ما . عکس گرفتن های بسیار . عروسیییی . کادو . خونه . بیدار موندن تا ۵٫۳۰ صبح . خواب . ۱۰ صبح حرکت به بوشهر . شیرینی سلام . ۶ نفره تو ماشین . بستنی خان زنیون . دشت ارژن . ناردونه . ذغال اخته . آلبالو خشکه . و کلی خوردنی دیگه . راه . جاده خستگی . خونههههههه .

اینجا بوشـــــــــــهر است . شهر من . خانه من و اطاق دوست داشتنی من

پ.ن ۱ : راننده اتوبوسی که باهاش رفتیم تا شیراز همونی بود که سفر سپیدان روبرده بودمون .

پ.ن ۲: سفر کیش خیلی خوب بود . اما متاسفانه فرصتی برای تفریح کردن نداشتیم . اول اینکه هوا به شدت گرم بود . تنها جایی که رفتیم ساحل بود سمت کشتی یونانی که اینقدر گرم بود که فقط ۱۵ دقیقه ایستادیم .

پ.ن ۳ : عروسی به شدت خوش گذشت . آرزوی خوشبختی میکنم برای داداش پویا و آرام عزیز .

آخر نوشت : حال داداش مجتبی عزیز هم خوبه . خدا رو شکر عمل انجام شد . امیدوارم دیگه طرف فوتبال نره . اگه بره خودش میدونه دیگه . همونی که بهش گفتم .

خدایا …. کجایی؟؟!!که نشان بی نشان ات راه ما به صحرا برد…..

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۳م مرداد ۱۳۸۹

نمی دونم باید باور کنم یا …. همه ی روز با این خیال درگیرم.. هست،نیست،هست،نیست..حقیقته،دروغه،حقیقته… کی میدونه؟
رویاهامو، اوهامی که درگیرشونم رو می تونم باور کنم اما واقعیت رو، نه…. با همه بیگانه و معتاد به افکار در هم پیچیده ی خودم شدم…..
بیخوابی، گرسنگی ، کم حرفی، حرفایی که فقط خودم معنیشون رو می دونم، جمع گریزی، نزدیک شدن به آدمایی که ازشون متنفرم، فاصله گرفتن بی دلیل،دل زدگی، دل مردگی..کی می دونه اینا رو واسه چی دنباله خودم می کشم؟..
این یأسه؟ شاید «من به نومیدی خود معتادم»…
شاید ،شاید، کاش برای یه بار اطمینان می کردم،باور می کردم…ای کاش اما..

*******************
درسته که وقتی یک اتفاق تلخ رخ میده می‌گیم از این تلخ تر هم مگه می‌شه؟ ولی چیزی نمی‌گذره که می‌بینیم آره بابا از این تلخ ‌ترش هم ممکنه رخ بده. به قولی «ممکنه بدتر از اون هم برامون اتفاق بیفته» اما به نظر من مهم برخورد ما با اون اتفاق و تأثیریست که اون لحظه می‌تونه تو سرنوشت ‌مون ایجاد کنه.
«روزهای تلخ زندگی ما آدمها خیلی زود غروب می‌کنه. مثل همه روزهای دیگه زندگی میآن و میرن ولی خاطره اونها حالا حالا موندگارند و انگار هر بار با مرور گذشته از نو طلوع می‌کنند و ما رو با خودشون به یک دنیای پر غصه می‌برند. روزهای تلخ زیاد دیدم. روزهایی که اونقدر خاطره‌اش تلخه که هنوز هم وقتی بعضی شبها تو تاریکی مزه تلخش رو با قلبم می‌چشم، هرچقدر هم که سعی می‌کنم اونها رو به ته ذهنم بفرستم تا بهشون زیاد فکر نکنم نمی‌شه. اونوقته که میدونم فقط باید بدون هیچ مبارزه و مقاومتی اجازه بدم اشکام تو سکوت و تنهایی جاری بشه تا یک کم تلخی اون رو کمرنگ کنه. تو اون لحظه‌هاست که واقعا بی‌اغراق حضور نیرویی رو حس می‌کنم که با نگاه مهربونی بهم زل می‌زنه و با دستای مهربونش قطرات اشکم رو پاک می‌کنه و بهم یادآوری می‌کنه که حتی تو این تلخی تلخ، طعم شیرینی از حضور یک همدم همیشگی وجود داره. می‌دونی وقتی  تو اوج تلخی  یک خاطره بد اسیری، اشک معجزه می‌کنه؟ اما فکر کنم خیلی‌ها که این نوشته رو می‌خونند یادشون نیاد آخرین بار تو تلخی اون روز مزخرف شوری اشک چشمشون رو ترجیح دادند یا دود سیگار رو، طعم یک نوشیدنی سکرآور رو یا شاید هم دامن اعتیاد رو! واقعا برخورد هر کدوم از ما با غم و تلخی و شکست و مرگ چیه؟! واقعا تو اون تنهایی و غصه چی می‌تونه همدمت باشه؟ کی می‌تونه از اون برزخ نجاتت بده؟
تلخ‌ ترین روزهای زندگی من همیشه با رفتن یکی از عزیرانم همراه شده. حالا چه این رفتن مرگ و وداع همیشگی باشه و چه از دست دادن یک دوستی پرخاطره. حالا که با یک دید تازه به اون خاطرات تلخ ، عمیق ‌تر فکر می ‌کنم، می ‌بینم برای هر کسی از این روزهای تلخ و شوم و نحس وجود داره و از اون گریزی نیست. انگار این روزهای تلخ همون قدر حقه که مرگ حقه ولی نحوه برخورد ماست که می‌تونه اون تلخی رو برامون ملایم‌ تر کنه. می‌تونیم تلخی اون روز رو مثل یک زهر مسموم تجسم کنیم که با هر بار مرور اون قطره‌ای از این زهر مسموم به رگ و پی وجودمون نفوذ می‌کنه و کم‌ کم ما رو از پا درمیاره. اما شاید بشه مثل یک قهوه تلخ هم به اون نگاه کرد که هر وقت خداوند لازم می‌بینه ما رو به اون کافی ‌شاپ خوشگل دعوت می‌کنه و به سلیقه خودش برامون یک فنجان قهوه تلخ سفارش می ‌ده که باید ذره ذره نوشید و دم نزد! چرا که هر چه از دوست رسد نیکوست! »
***********************
پ.ن ۱ : قابل توجه دوستان این نوشته خودم نیست . اما دارم سعی میکنم شرع به نوشتن کنم . شاید بتونم بنویسم چیزی رو . این نوشته ترکیب چندین نوشته از توی چندین وبلاگ مختلف هستش که وقتی خوندمشون حس کردم تا حد زیادی به روحیات خودم نزدیکه . واسه همین گذاشتمش اینجا تا واسه خودم مرور خاطرات شیرینی باشه که دشگه هیچ کدوم وجود نداره .
پ.ن ۲ : مسافرین مکه هم فردا . پس فردا میرسن . باید یه برنامه بزاریم بریم دیدنشون . چقدر دلم میخواست میتونستم منم به این سفر معنوی برم .
پ.ن ۳ : این روزها اصلن دل و دماغ هیچ کاری ندارم . چه برسه رفتن به سر کار .
پ.ن ۴ : باز هم پست هایی که دارم میزارم داره طولانی مبشه به بزرگواری خودتون ببخشید .
پ.ن ۵ : چقدر از بی معرفتی و بی تفاوتی اطرافیانم بیزارم . بیزارم از روزهایی که نیازی به همکاری و همفکری و …. هست ، خوب میشناسن. اما در روزهای دیگه اصلن حتی گاهی میشه که سلامی هم رد و بدل نمیشه . بیزارم از این رفتارها .
پ.ن ۶ : دیگه خسته شدم . خسته از همه چی . خسته از روزهای تکراری و پشت سر هم . بیزارم از این روزها .
پ.ن ۷ : ……….. اینم رفت . اما نه مثل قبل .
پ.ن ۸ : ……………………………………..

تاملی چند در آداب سینما رفتن و فیلم دیدن !

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۲۷م تیر ۱۳۸۹

تاملی چند در آداب سینما رفتن و فیلم دیدن !
بسیاری از مردم خصوصا جوانان برای سرگرمی به سینما می روند و تنها می خواهند سرگرم شوند . اما در عین حال خیلی از آداب رو رعایت نمیکنند .
فیلم دیدن در فضای جشنواره و اکران های خصوصی هیچ حسنی نداشته باشه تنها یک ویژگی داره و آن اینکه بیننده می تواند در فضای آرام و منتطقی فیلم ببیند .
آرام : به این منظور که نه صدای خش خش پاکت های خوراکی به گوش میرسد و نه صدای آنانی که مدام در حال صحبت کردن هستند . آنانی که نه به مانند پچ پچ بلکه به همان بلندی که در جاهای دیگر صحبت می کنند که از سویی دیگر درباره همه چیز صحبت می کنند جز دیدن و پرداختن به فیلمی که بابتش هزینه ها پرداخت کرده اند .
منطقی : از این جهت که در مجالی غیر از جشنواره ها و اکران های خصوصی که در آنها افراد با انتخاب خود به دیدن فیلم می نشینند ، اگر شما قصد دیدن فیلم در سینما داشته باشید با این مساله روبرو هستید که سالن سینما برای برخی از تماشاگران – همان هایی که متاسفانه روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود – به هیچ عنوان فرصت و مکانی برای فیلم دیدن نیست ، بلکه خلوتگاهی است که به بهانه آن می توانند ساعاتی چند را دور هم باشند و بگویند و بخندند .
مخاطابان سینما به هر دلیلی که به سالن های سینما می آیند ، این رو باید بدونند افرادی هم در کنارشون حضور دارند و میخواهند فیلم را در سکوت و ارامش ببینند و این نه تنها حق اون افراد هست بلکه حق مامی اون افرادی هستش که در سالن سینماها حضور دارند به واسطه دیدن حالا فیلم یا دیدن تعاتر .
تماشاگر خوب ، فردی هست که به حقوق افراد داخل سالن سینما احترام گذرد . نه اینکه سالن نمایش فیل رو با هر جای دیگری مثل مخابرات ، پارک ، تولد و …. اشتباه بگیرد .
نمونه هایی که توی این چند سالی که رفتم سینما دیم که واقعا شرمگین میشم دیگه برم سینما .
نمونه خیلی زیادی که الان توی همه سینماها داره اتفاق می افته، همونیه که الان توی کشورمون باهاش مواجه هستیم . آزادی بیش از اندازه جوانان . آزادی هم جنبه های خوب داره هم جنبه های بد .
الآن با سخت گیری هایی که خونواده ها دارن میکنند و یه طرف آزادی که به جوانان اختصاص داده شده اون ها رو داره به بیراهه سوق میده و در واقع داره همه رو به سمت یه چاه بزرگ به اسم آزادی هدایت میکنه . آخه چرا ؟؟
چرا وقتی میری سینما تا واسه ساعاتی در روز ذهنت از هیاهوی بیرون ، سر و صدای اطافیان . جنگ و دعوای همسایه و …. در استراحت باشه و بتونی توی یک محیط آروم مثل سینما و یا نمونه دیگرش کتابخونه به دیدن فیلم و یا خوندن کتاب بگذرونی باید شاهد خیلی از کارهای ناشایست باشی ؟؟؟
نمونه اش بارها شده با دوستان دانشگاه و یا حتی بچه های فامیل رفتیم سینما . اما به جای دیدن فیلم شاهد صحنه های دیگری بودیم . در طول فیلم نهایت سعی و تلاش خودمون رو میکنیم که نه حرفی بزنیم و نه اینکه وراکی بخریم و بخوریم . نهایت به خوردن یه آبمیوه و یا یک آدامس بسنده میکنیم . که یک وقتی اون زمانی که داریم پاکت خوراکی رو باز میکنیم صدای خش خش پاکت مزاحم بغل دستی ، پشت سری و …. نشه . اما بسیاری افراد هستند که از همون ابتدای وارد شدن به سینما انواع واقسام خوراکی ها رو تهیه میکنند و آنچنان با ولع شروع به خوردن میکنند و از این سر سینما به اون سر سینما واسه دوستان و …. غیره میفرستند . این خود به خود ایجاد سر و صدا میکنه .
اما بسیاری دیگر هم هستند که از محیط آروم و به نسبت دیگر جاها حالا بگیم توی ساعات ابتدایی نمایش واسه اینکه وارد محیط آرومی شوند سو استفاده میکنند از محیط اطرافشون . چرا باید شاهد این باشیم که دختر و پسری که میانگین سنیشون به زور به ۲۲ میرسه باید بیان توی سینما و بشینن حرف بزنند و با ابراز عشق کنند .
حالا این حرف زدن با صدای خیلی خیلی آروم برای چند کلمه ایرادی نداره . اما حرف زدن با صدای بلند که اگر تو ابتدای سالن باشی و اون انتهای سالن و بتونی به راحتی همه صحبت ها رو بشنوی و با اینکه آخه محیط سینما جایی برای ابراز عشق و علاقه و احساسات هستش ؟؟؟ آخه سینما جایی که بیان به راحتی هر کاری که بخوان رو انجام بدن ؟؟
آیا به راستی این کارها نشونه آزادی بیش از حدی نیست که الان باهاش مواجه هستیم ؟؟؟ با این مساله چجوری باید کنار اومد ؟؟؟
پ.ن  ۱ : دوستان عزیزم شکوفه یاس مهربون . ما دو نفر نازنین و علی عزیز پیشاپیش زیارتتون قبول درگاه حق .
پ.ن ۲ : این روزها بدجوری فکرم مشغوله .
پ.ن ۳ : ۷ دقیقه تا پاییز . فیلمی که در ابتدای نمایش تونست اشک های من رو سرازیر کنه . اما حیف که ….
با این اوضاع که گفتم از رفتن به سینما پشیمون شدم .
به قول پسر داییم که وقتی از سینما اومدیم بیرون گفت که از این به بعد یه مدتی صبر میکنیم تا فروشگاه های عرضه فیلم ، فیلم های که میخوایم رو بیاره بعد بریم بگیریم و بریم خونه عمه بشینیم فیلم نگاه کردن . تازه حالشم بیشتره .

سکوت سرشار از ناگفته هاست …

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۲۱م تیر ۱۳۸۹

سرک کشیدن به سکوت این و آن 

میخوام درباره سکوت کردن بنویسم .

آخرین گفته خودتون رو به یاد دارید ؟آخرین حرفی که زدین ؟ آخرین نظری که اعلام کردین ؟ حالا آخرین باری را به یاد بیارید که سکوت کردید و بدون اینکه کلامی به زبان بیارید ، حرف طرف مقابل را شنیدید ؟ یا نه ، فقط سکوت کردید تا اعتراض تان را اعلام کرده باشین ؟ حالا سکوت دیگران را ، دوستانتان را  و سکوت کسی زا که شما بر سرش داد زده اید، سکوتی از خشم و ناراحتی از آن میباریده … بین این سکوت ها چقدر تفاوت میبینید ؟

تا کی باید سکوت کرد و حرفی نزد ؟؟؟؟

سکوت دنیای عجیبی دارد ؛ دنیایی عجیب تر و سخت تر از دنیای با کلام .

سکوت میتواند محکم ترین انتقاد باشد ، میتواند معنای رضایت باشد، و یا خسته کننده باشد و یا خشم و یا ……آبی بر آتش خشم باشد .

خلاصه ، سکوت دنیای عجیبی دارد.

اما یه جاهایی این سکوت کردن ما هیچ فایده ای نداره . در بعضی مواقع هم این سکوت کردن شاید دردسر ساز بشه .

پ.ن ۱ : جشن در سایه سار نور با همه خوبی هاش گذشت . دست همه دوستان شورای مرکزی . گروه انتظامات و همه عزیزان درد نکنه . بسیار جشن عالی برگزار شد .

گزارش جشن رو میتونید از اینجا بخونید . کامل توضیح داده شده .

پ.ن ۲ : ای کاش میشد سکوت کرد و در مقابل حرفهای بی ربط حرفی نزد . تا کی باید سکوت کرد ؟؟؟ خدا میدونه ؟

پ.ن ۳ : این چند روز تعطیلی خیلی به موقع بود . اما ای کاش فرصتی می شد و میتونستیم بریم یه سفر چند روزه . گرچه قرار هم بر این بود که بریم اما دیگه برگزاری جشن واجب تر از سفرمون بود .

پ.ن ۴ : بر جور حوصله ام سر رفته توی این چند روز .همه اش توی خونه بودیم .

پ.ن ۵ : خدا رو شکر میکنم که یه خطر بزرگی از سرم گذشت و ختم به خیر شد . شکرت خدا .

پ.ن ۶ : تا کی صبوری و سکوت …… ؟؟؟؟

عکس فوق از گالری خانه وبلاگ نویسان است.

عکس فوق از گالری خانه وبلاگ نویسان

وبلاگ های بروز شده درباره جشن :

۱٫ خاطره ها

پدر

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۱۶م تیر ۱۳۸۹

پدر ……………………. نوشته : فرشید جان احمدیان

پدر ، قهرمان سال های کودکی من بود که اگر تکیه  گاهی می خواستم باید کمی و تنها کمی دستم را بالا می گرفتم تا دست او را به دست بگیرم و اگر هوس کرده بودم دنیا را از بالا ببینم شانه های او بهترین و امن ترین جایی بود که با دلی آرام می توانستم دنیای بزرگ زیر پایم را بدون ترس از افتادن ببینم .

بعدها که کمی بزرگتر شدم به قهرمان بودن او بیشتر ایمان آوردم که تنها کسی بود که همچون سوپرمن ” که در آن سالها دنیای کودکی من و دوستانم را تسخیر کرده بود ” در هر لحظه ای که من اراده میکردم می توانست به یاریم شتابد و چقدر خوشحال بودم که این آبر مرد در دست های من بازیچه ای ست که به کوچکترین اشاره حاضر میشود .

پا که به کوچه باز کردم دنیا را به گونه ای دیگر دیدم ، حالا من بزرگ شده بودم و از آن اندام ورزیده ای که خیال می کردم فقط او می تواند این گونه باشد، دیگر اثری نبود. حالا بیشتر چشم های نگران او بود آزار م می داد که به اندک دیر آمدنی سیگار پشت سیگار کشیده بود .

کمی نگذشته بود که زبان ما از دو جنس شد، دیگر حرف او را نمی فهمیدم ، من بزرگ شده بودم پس من بودم . حالا دیگر من صاحب عقیده بودم و به دنیایی دیگر تعلق داشتم . در آن روزها تنها راه ارتباط ما همان پول توجیبی من بود که آن هم با واسطه مادر دریافت میشد که من آنقدر غرور داشتم که دست نیاز به سوی او دراز نکنم . اما نمیدانم چه رازی بود که هنوز اسمی برای خود نداشتم و هنوز هویت من به واسطه نام او بود که همیشه میگفتند ، پسر ….

چند سال بعد که ابن مشغله شده بودم و برای کار این سو و آنسو سرک می کشیدم و کم کم درک کرده بودم هنوزآقای …. نشده ام به ناچار خودم را پسر …. معرفی میکردم ، که تنها نام او کورسوی امید بود .

دراماتیک ترین  صحنه  جواب آری گرفتن از خانواده ای دیگر بود که باز به واسطه آن که پسر …. هستم به دست آمد که اگر نام او در میان نبود کسی به خانه اش هم راهم نمیداد . حالا دیگر ایمان یافته بودم چون پسر …. هستم ، پس من هستم .

حالا من پدر شده بودم و نمیدانم چه رازی بود که کم کم زبان ما به هم نزدیک شد ، حالا من کمی موهای شقیقه ام سفید شده بود و او تمام موهایش به این رنگ در آمده بود و می خواستم درست پا جای پای او بگذارم و حالا بود که احساس نیاز به حرف زدن با او ، مرا که به ظاهر مستقل بودم به خانه اش می کشید و چه جایی بهتر از خانه پدری که بتوان از دردها و از ناسازگاری پسر با او درد دل کرد .

و باز هم نمیدانم چه رازی بود که زمانی که بیشترین نیاز به او را داشتم ، دیگر نتوانست سوپر من ، من باشد . این بار برای همیشه خداحافطی کرد و رفت و مرا تنها گذاشت و همان روز بود که پشتم را خالی دیدم ، و حالا دیگر من پسر مرحوم “  افراسیاب جان احمدیان “  شده بودم .

یادش گرامی . چند روز پیش پانزدهمین سالگرد فوتش بود . دلم برای مهربونی هاش .خنده هاش . بوسیدن هاش . نصیحت کردن هاش و حتی اخم ها و چشم غرنه هاش خیلی  تنگ شده .

نوشته بالا رو دایی من ” فرشید جان احمدیان ” به مناسبت روز پدر نوشته بود که این نوشته برگرفته از هفته نامه محلی پیغام بوشهر هستش که من اینجا گذاشتم .

دوست دارم آقاجون . دلم برای همه مهربونیات تنگ شده . دلم برای بغل کردن و بوسیدن هات تنگ شده . دلم برای نوازش کردن پدرانه ات تنگ شده . دلم تنگ شده ………..

****************************

و

به اطلاع کلیه وبلاگ نویسان و وب سایت داران استان بوشهر می رساند که خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر به مناسبت مبعث پیامبر نور و رحمت ،  حضرت محمد مصطفی (ص) ، جشن ” در سایه سار نور” را برگزار می نماید.
به همین منظور از کلیه عزیزان و خانواده های محترمشان دعوت بعمل می آید که در این جشن سراسر نور و رحمت ، حضور بهم رسانند.

زمان: جمعه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۹ – ساعت ۱۸:۳۰
مکان: بوشهر – اداره کل تبلیغات اسلامی بوشهر – سالن شهید آوینی

پدر

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۱۵م تیر ۱۳۸۹

پدر ……………………. نوشته : فرشید جان احمدیان

پدر ، قهرمان سال های کودکی من بود که اگر تکیه  گاهی می خواستم باید کمی و تنها کمی دستم را بالا می گرفتم تا دست او را به دست بگیرم و اگر هوس کرده بودم دنیا را از بالا ببینم شانه های او بهترین و امن ترین جایی بود که با دلی آرام می توانستم دنیای بزرگ زیر پایم را بدون ترس از افتادن ببینم .

بعدها که کمی بزرگتر شدم به قهرمان بودن او بیشتر ایمان آوردم که تنها کسی بود که همچون سوپرمن ” که در آن سالها دنیای کودکی من و دوستانم را تسخیر کرده بود ” در هر لحظه ای که من اراده میکردم می توانست به یاریم شتابد و چقدر خوشحال بودم که این آبر مرد در دست های من بازیچه ای ست که به کوچکترین اشاره حاضر میشود .

پا که به کوچک باز کردم دنیا را به گونه ای دیگر دیدم ، حالا من بزرگ شده بودم و از آن اندام ورزیده ای که خیال می کردم فقط او می تواند این گونه باشه ، دیگر اثری نبود. حالا بیشتر چشم های نگران او بود آزار م می داد که به اندک دیر آمدنی سیگار پشت سیگار کشیده بود .

کمی نگذشته بود که زبان ما از دو جنس شد،دیگر حرف او را نمی فهمیدم ، من بزرگ شده بودم پس من بودم . حالا دیگر من صاحب عقیده بودم و به دنیایی دیگر تعلق داشتم . در آن روزها تنها راه ارتباط ما همان پول توجیبی من بود که آن هم با واسطه مادر دریافت میشد که من آنقدر غرور داشتم که دست نیاز به سوی او دراز نکنم . اما نمیدانم چه رازیبود که هنوز اسمی برای خود نداشتم و هنوز هویت من به واسطه نام او بود که همیشه میگفتند ، پسر ….

چند سال بعد که ابن مشغله شده بودم و برای کار این سو و آنسو سرک می کشیدم و کم کم درک کرده بودم هنوزآقای …. نشده ام به ناچار خودم را پسر …. معرفی میکردم ، که تنها نام او کورسوی امید بود .

دراماتیک ترین  صحنه  جواب آری گرفتن از خانواده ای دیگر بود که باز به واسطه آن که پسر …. هستم به دست آمد که اگر نام او ر میان نبود کسی به خانه اش هم راهم نمیداد . حالا دیگر ایمان یافته بودم چون پسر …. هستک ، پس من هستم .

حالا من پدر شده بودم و نمیدانم چه رازی بود که کم کم زبان ما به هم نزدیک شد ، حالا منکمی موهای شقیقه ام سفید شده بود و او تمام موهایش به این رنگ در آمده بود و می خواستم درست پا جای پای او بگذرم و حالا بود که احساس نیاز به حرف زدن با او ، مرا که به ظاهر مستق بودم به خانه اش می کشید و چهجایی بهتز از خانه پدری که بتوان از دردها و از ناسازگاری پسر با او درد دل کرد .

و باز هم نمیدانم چه رازی بود که زمانی که بیشترین نیاز به او را داشتم ، دیگر نتوانست سوپر من ، من باشد . این بار برای همیشه خداحافطی کردم و رفت و مرا تنها گذاشت و همان روز بود که پشتم را خالی دیدم ، و حالا دیگر من پسر مرحوم “  افراسیاب جان احمدیان “  شده بودم .

یادش گرامی . چند روز پیش ۱۵ سال فوتش بود . دلم برای مهربونی هاش .خنده هاش . بوسیدن هاش . نصیحت کردن هاش و حتی اخم ها و چمش غرنه هاش خیلی  تنگ شده .

نوشته بالا رو دایی من ” فرشید جان احمدیان ” به مناسبت روز پدر نوشته بود که این نوشته برگرفته از هفته نامه محلی پیغام بوشهر هستش که من اینجا گذاشتم .

دوست دارم آقاجون . دلم برای همه مهربونیات تنگ شده . دلم برای بغل کردن و بوسیدن هات تنگ شده . دلم برای نوازش کردن پدرانه ات تنگ شده . دلم تنگ شده ………..

****************************

و

به اطلاع کلیه وبلاگ نویسان و وب سایت داران استان بوشهر می رساند که خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر به مناسبت مبعث پیامبر نور و رحمت ،  حضرت محمد مصطفی (ص) ، جشن ” در سایه سار نور” را برگزار می نماید.
به همین منظور از کلیه عزیزان و خانواده های محترمشان دعوت بعمل می آید که در این جشن سراسر نور و رحمت ، حضور بهم رسانند.

زمان: جمعه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۹ – ساعت ۱۸:۳۰
مکان: بوشهر – اداره کل تبلیغات اسلامی بوشهر – سالن شهید آوینی

داستان عشق واقعی …

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۶م تیر ۱۳۸۹

عشق واقعی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

شما چطور ، شما چطوری عشقتون رو به زبان میارید و یا چجوری ابراز عشق می کنید ؟؟

جملات زیبا

عشق امانت با ارزشی است که هر کسی تو قلبش می زاره ، برای همینه که هر وقت بخوای عشق رو از کسی پس بگیری ، باید قلبشو بشکونی .

کاش هرگز در محبت شک نبود ، تک سوار مهربانی تک نبود ، کاش بر لوحی که بر جان دل است ، واژه تلخ خیانت حک نبود .

دیرگاهیست که تنها شده ام ، قصه ی غربت صحرا شده ام ، من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام ، کاش چشمان مرا خاک کنید ، تا نبینم که چه تنها شده ام .

دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن ، از آدمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند ، از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره !

پ.ن ها :

پ.ن ۱: این چند روز تعطیلی به شما دوستان چطور گذشت ؟ خوب یا بد ؟

پ.ن ۲: این چند روز تعطیلی رو که ما همش خونه آجی لیا بودیم و بس . روز شنبه هم که بینهایت بهمون خوش گذشت . شب هم که در جوار دستان گرامی شام رفتیم رافائل .

پ.ن ۳: مسافرتی که گفتم اگر شد با آجی ردپا شاید رفتم بنا به دلایلی کنسل شد .

پ.ن ۴: این روزها دلم گرفته . شما چطور ؟؟  دیشب وقتی لب ساحل منتظر دوستان بودیم تا بیان بد جور دلم گرفته بود . خصوصا وقتی رفتم  روی پله های کنار آب نشستم و به صدای موجهای دریا گوش دادم بغضم ترکید و گریه کردم . چقدر به اون گریه نیاز داشتم . صدای شنیدن موجهای دریا ارامش عجیبی رو به آدم میده .

پ.ن ۵: خیلی قبل تر از اینها حدس میزدیم که مسافرت امسال اصفهان رفتنمون کنسل میشه و دقیقا دیشب وقتی اومدم خونه دیدم که خاله و دایی و خانواده هاشون اونجا هستند . نتیجه این شد که اصفهان رفتنمون کنسل شد و به احتمال زیاد مسافرت میریم جای دیگه . احتمالا میریم کیش . حالا تا ببینیم خدا چی میخواد .

با تاخیر یک روزه :

زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.

زیباترین نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.

زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.

زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است

روز پدر و روز مرد رو به همه ی پدرهای خوب دنیا و دوستان گل و عزیز خودم تبریک میگم .

آخر نوشت : ” مخاطب خاص ”

وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر خنده معنایی ندارد
فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن
و من رفتم تا دلت آرام گیرد .

<!–

–>

احساس خفگی میکنم ……..

نوشته شده در سوگند شبانه من و تو۲۷م خرداد ۱۳۸۹

امشب شب آرزوهاست . امشب با دل های صاف و پاکی که دارید برای همه دعا کنید . من و هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید .

دیشب تا حالا حال خیلی بدی دارم . احساس خفگی میکنم . احساس پوچی میکنم . دیگه حس و علاقه ای به ادامه زندگی ندارم . نمیدونم چرا این جوری شد ؟؟ چرا همه اون حس های زیبا همه اون حس هایی که داشتم از بین رفتن . چرا به یکباره اینجوری شد نمیدونم ؟؟؟ دیگه حالم داره از این زندگی بهم میخوره .

فقط چند روز حالم خوب بود . نمیدونم شاید هیچ کسی چشم نداشت ببینه من حالم داره خوب میشه . چشم نداشت ببینه که دارم خوشحال و شاد زندگی مکنم . چشم نداشتن ببینن من به اون فاطمه قبل برگشتم . لعنت به هر چی آدمه که نمیتونه خوشبختی و شادی بقیه رو ببینه .

یاد پارسال شب آرزوها که میکنم اشک از چشام سرازیر میشه . پارسال وقتی طارمه زنگ زد بهم گفت به این لیستی که میگم زنگ بزن و بگو بیان واسه شب آرزوها چقدر برنامه چیدیم . چقدر خوشحال بودم . چقدر احساس خوبی داشتم . چه آرزوهای قشنگی کردیم .

یادمه واسه خوشبختی همه دوستام آرزو کردم . شکر خدا دارم میبینم که خیلی از دوستام الان خوشحال و خوشبختن جز …………..

شما برای امشب ( شب آرزوها ) چه آرزویی دارید ؟؟؟ آرزوهای شما چجوریه ؟؟؟

شب آرزوهای پارسال کجا و شب آرزهای امسال کجا ؟؟؟

از جمع صمیمانه اون شب ۵ نفر از دوستان به جمع متاهلین پیوستن . خوشبخختی همه اون عزیزان رو آرزو میکنم

پ ن ۱: پنجشننبه پیش با دوستان وبلاگی رفتیم کنسرت گروه پیشکش . اون روز آخرین روزی بود که شاد بودم . اما از اون روز به بعد ………… بعد از کنسرت هم به دعوت دوست خوبمون رفتیم بابا بستنی

پ ن ۲ : تبریکات صمیمانه به دوتا از دوستای عزیزم که به تازگی به جرگه متاهلین پیوستن .

پ ن ۳ : نمیدونم چرا هر کسی که از راه میرسه تقلید میکنه و هنوز هیچی نشده سریع با آدم پسر خاله میشه و همه رو آجی و داداش میدونه . یه اخطار دارم میدم به اونهایی که هنوز هیچی نشده پسر خاله شدن . من نه آجی تو هستم و نه تو داداش من . بار آخرت باشه که من رو به این اسم صدا کردی . ( من تو این دنیا فقط آجی دوستای خاصی هستم که بهم احترام میزارن نه تویی که همه گندی زدی و خودت رو تو دل همه نشودندی . حس تنفر دارم به همه اون هایی که چشم نداشتن خوشی من رو ببینند )

پ ن ۴: دیشب از ساعتی که اومدم خونه تا خود صبح گریه کردم . گریه کردم شاید سبک شم . واسه اینکه صدای هق هق گریه هام نره بیرون بالشتم رو روی صورتم گذاشته بودم . ای کاش همونجوری ………..این قدر گریه کردم که نزدیکی های صبح بیهوش شدم از گریه . حتی الان هم دارم گریه میکنم حتی الان هم که دارم خط به خط این پست رو مینویسم این اشک هام هست که دارن سرازیر میشن .

پ ن ۵: دلم مسافرت میخواد . با آجی ردپا حرف زدم . شاید برای اواسط تیر جور شد رفتیم شیراز . دیگه طاقت ندارم دلم میخواد برم شاید بهتر شدم شاید هم بدتر . فقط دعا کنید بتونم برم خیلی به یه مسافرت حتی یک روز نیاز دارم .

این واسه تو هست تویی که بی نهایت دوستت داشتم اما …

عزیزتر از آنی که بگویم دوستت دارم ، محبوب تر از آنی که بگویم می خواهمت ، نمی گویم مال من باش ، فقط گاهی به یادم باش ! داره اشکهام سرازیر میشه ……….

دیگه حرفی باری گفتن نیست فقط تو دعای امشبتون برای دل منم دعا کنید . برام دعا کنید که بتونم قبول کنم اونچه رو که مقدر کرده خدا برام .

دعای من : پروردگارا ، ظهور امام زمان ، شفای همه دردمندان و بیماران ، سربلندی همه جوان های ایران ، خوشبختی همه زوج های جوانی که میخوان زندگی شون رو با عشق شروع کنند ، عمر با عزت به همه پدرها و مادرها تا خوشبختی و سعادت فرزندانشون رو ببینند رو آرزومندم .

خدایا گوشه چشمی هم به این پایین ها داشته باشه . خدایا خیلی روحیه ام داغونه

آرزومند آرزوهای تک تک شما دوستام