<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جامعه ی وبلاگ نویسان بوشهر &#187; خلبوس</title>
	<atom:link href="http://www.bushehrws.com/feed_author/reshmiz/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bushehrws.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 04:50:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>شیرینی سبک شدن</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12608.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12608.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 09:16:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12608.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام زندگی    چند سال پیش با وبنویسها رفتیم مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست . همون موقع هم عزیزی از دست داده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام زندگی</p>
<p>   چند سال پیش با وبنویسها رفتیم مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست . همون موقع هم عزیزی از دست داده بودم و روزگارم تلخ بود . هماهنگی هایش رو <strong>استاد</strong> انجام داد و من از کنگان حرکت کردم که به برنامه برسم هرچند که پریشون حال بودم . برنامه به نحو احسنت انجام شد دوستان رفتن به اتاقها سر زدن از دید و بازدیدی با همه بچه ها انجام دادن منم موندم تو سالن با بپسر بچه ها با توپ پلاستیکی فوتبال بازی کردم چند تاشون رو شونه هام گذاشتم و کمی سرگرمشون کردم و&#8230;.</p>
<p>موقع خداحافظی که همه تو حیاط ایستاده بودیم یکی از پسرها در رو باز کرد و با شادی داد زد عمو خدافـــــــــــــــــــــــــظ</p>
<p>همونجا تمام موهای بدنم بلند شد، یه حس شیرینی بهم داد و سبکم کرد</p>
<p>دنبال همچین حسی هستم ، یعنی محتاج اون حس هستم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12608.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شیرینی سبک شدن</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12609.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12609.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 09:16:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12609.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام زندگی    چند سال پیش با وبنویسها رفتیم مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست . همون موقع هم عزیزی از دست داده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام زندگی</p>
<p>   چند سال پیش با وبنویسها رفتیم مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست . همون موقع هم عزیزی از دست داده بودم و روزگارم تلخ بود . هماهنگی هایش رو <strong>استاد</strong> انجام داد و من از کنگان حرکت کردم که به برنامه برسم هرچند که پریشون حال بودم . برنامه به نحو احسنت انجام شد دوستان رفتن به اتاقها سر زدن از دید و بازدیدی با همه بچه ها انجام دادن منم موندم تو سالن با بپسر بچه ها با توپ پلاستیکی فوتبال بازی کردم چند تاشون رو شونه هام گذاشتم و کمی سرگرمشون کردم و&#8230;.</p>
<p>موقع خداحافظی که همه تو حیاط ایستاده بودیم یکی از پسرها در رو باز کرد و با شادی داد زد عمو خدافـــــــــــــــــــــــــظ</p>
<p>همونجا تمام موهای بدنم بلند شد، یه حس شیرینی بهم داد و سبکم کرد</p>
<p>دنبال همچین حسی هستم ، یعنی محتاج اون حس هستم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12609.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گره تو کار</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12441.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12441.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 10:50:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12441.html</guid>
		<description><![CDATA[بنام دور وقتی فشار بالا میره و حتی انگیزه ای برای شنیدن گفته های همدرد هم نداری نوشتن میتونه کمکت کنه. اما وقتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بنام دور</p>
<p>وقتی فشار بالا میره و حتی انگیزه ای برای شنیدن گفته های همدرد هم نداری نوشتن میتونه کمکت کنه.</p>
<p>اما وقتی میایی اینجا بنویسی ، میبینی خارجکی نوشته که آقا نمیتونی از این وبلاگت استفاده کنی</p>
<p>حالا چرا نمیدونم ، باید برم سراغ متخصصش که راهنماییم کنه . حالا هم که درستش کرده ازم سمبوسه میخواد اونم چهارتا !!!</p>
<p>ولی اشکال نداره همین که درستش کردی یه دنیا ممنونتیم</p>
<p>خلاصه هر وقت نیازش داشتیم خراب بود .</p>
<p>اصلا  همیشه همینجور بوده :</p>
<p>چند سالی هست بیمه هستم و هیچ وقت هم ازش استفاده نکرده بودم فقط هر ماه کلی پول از حقوقم کسر میشه و واریز بیمه میشه .از قضا چند وقت پیش ما سرما خوردیم و نیاز شد بریم دکتر که اگه بشه سوزنی بزنه و راحت بشیم . همین که دفترچه رو دادم به منشی گفت آقا این مهلتش تمام شده و باید آزاد حساب کنیم وقتی تاریخ اتمام دفترچه رو نگاه کردم دیدم دقیقا روز قبلش تمام شده بود !!!</p>
<p>مخلص کلوم هر وقت یه چیزی نیاز داشتیم یه گره ای توش افتاد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12441.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گره تو کار</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12442.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12442.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 10:50:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12442.html</guid>
		<description><![CDATA[بنام دور وقتی فشار بالا میره و حتی انگیزه ای برای شنیدن گفته های همدرد هم نداری نوشتن میتونه کمکت کنه. اما وقتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بنام دور</p>
<p>وقتی فشار بالا میره و حتی انگیزه ای برای شنیدن گفته های همدرد هم نداری نوشتن میتونه کمکت کنه.</p>
<p>اما وقتی میایی اینجا بنویسی ، میبینی خارجکی نوشته که آقا نمیتونی از این وبلاگت استفاده کنی</p>
<p>حالا چرا نمیدونم ، باید برم سراغ متخصصش که راهنماییم کنه . حالا هم که درستش کرده ازم سمبوسه میخواد اونم چهارتا !!!</p>
<p>ولی اشکال نداره همین که درستش کردی یه دنیا ممنونتیم</p>
<p>خلاصه هر وقت نیازش داشتیم خراب بود .</p>
<p>اصلا  همیشه همینجور بوده :</p>
<p>چند سالی هست بیمه هستم و هیچ وقت هم ازش استفاده نکرده بودم فقط هر ماه کلی پول از حقوقم کسر میشه و واریز بیمه میشه .از قضا چند وقت پیش ما سرما خوردیم و نیاز شد بریم دکتر که اگه بشه سوزنی بزنه و راحت بشیم . همین که دفترچه رو دادم به منشی گفت آقا این مهلتش تمام شده و باید آزاد حساب کنیم وقتی تاریخ اتمام دفترچه رو نگاه کردم دیدم دقیقا روز قبلش تمام شده بود !!!</p>
<p>مخلص کلوم هر وقت یه چیزی نیاز داشتیم یه گره ای توش افتاد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12442.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آذر ماه + جبر !</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_11602.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_11602.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 08:47:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_11602.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام جبر آذرماه همیشه پر بود از خاطرات خوش ، که تو این چند سال با خوب شدن هوا هر زمان وقتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام جبر</p>
<p>آذرماه همیشه پر بود از خاطرات خوش ، که تو این چند سال با خوب شدن هوا هر زمان وقتی آزاد میدیدیم به تفریح و گردش میرفتیم و &#8230;</p>
<p>یکی دو ماه پیش بود که بصورت اتفاقی رفتم آرشیو وبلاگهای قدیمی رو خوندم و چند تا از پستهای دوستان که اون زمان مینوشتن حالم رو عوض کرده بود . همون موقع قصد کردم امسال با اتمام آذر بیام و از چند مطلب نوشته شده از اون زمان یه متن جالبی در همون حال و هوا جمع آوری کنم . که &#8230;</p>
<p>نمیدونم چرا و به چه دلیل ولی انگار خدا نمیخواد دلخوشی داشته باشم و با اولین حرکت بعد از سالها انتظار دوباره چنان زدمون زمین که به عدالتش شک کنم !</p>
<p>اینجور که داره پیش میره تا چند سال آینده دیگه هیچ جوونی تو خانواده برامون نمیمونه .</p>
<p>آخه این چه عدالتی بود ؟!!!</p>
<p>خواهر نداشتیم اما یه دختر خاله داشتیم که جاشو پر کرده بود.</p>
<p>خدا این هم ندیدی ؟ اونم ازمون گرفتی ؟</p>
<p>اینم عدالتته  خدا؟</p>
<p>حرفم نمیاد . فقط خاطرات آذر ماه رو برام کردی زهر مار !</p>
<p><strong>پی نوشت</strong> :</p>
<p>- نمیدونم به چه زبون از همه دوستان و آشنایان و &#8230; که این مدت به فکر ما بودند و کمک.من کردند کمال سپاس رو داشته باشم .</p>
<p>فقط دعا میکنم هیچ وقت داغ عزیز نبینید .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_11602.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کار عقب افتاده</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_11282.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_11282.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 07:10:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_11282.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام یار یه چند تا کار عقب افتاده داشتم که هر روز صبح میومدم سر کار میگفتم امروز دیگه حتما اونها رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام یار</p>
<p>یه چند تا کار عقب افتاده داشتم که هر روز صبح میومدم سر کار میگفتم امروز دیگه حتما اونها رو انجام میدم اما با شروع کار ، درگیری کاری اینقدر مشغولم میکرد و اون کار از یادم میرفت .</p>
<p>هفته گذشته نمیدونم چی شد که رفتم همه رو تو یه روز انجام دادم و خیالم راحت شد .</p>
<p>اما باز دوباره چند تا کار شخصی دور برم ریخته که میدونم باید چند ماه بگذره تا ببینم چه روز خیری برسه و برم راس و ریسش کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_11282.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یه حبه قند</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_11145.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_11145.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Nov 2011 07:35:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_11145.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام تصویر زیبا اینکه بخوام بگم خیلی فیلم نگاه میکنم کمی با واقعیت به دوره ، زیاد حال و حوصله اینکه بخوام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام تصویر زیبا</p>
<p>اینکه بخوام بگم خیلی فیلم نگاه میکنم کمی با واقعیت به دوره ، زیاد حال و حوصله اینکه بخوام فیلمی رو تا آخر نگاه کنم معمولا ندارم . اما هر از گاهی سینما میرم و فیلم میبینم اگه بخوام بصورت میانگین در نظر بگیرم سالی هفت الی هشت بار این عمل انجام میشه .</p>
<p>و تو این تعداد اندک تماشای فیلم به ندرت میشه فیلمی بگیرتم! و روم تأثیر بزاره که بخوام بهش فکر کنم . و وقتی هم که روم تأثیر میزاره بد جور تفکراتمو درگیر میکنه .</p>
<p>یه حبه قند به کارگردانی میرکریمی دیشب دیدم ;</p>
<p>نشون میداد یزد فیلم پر شده ، بیشتر از خونه های قدیمیش متوجه میشدم تا از لحجه های بازیگرانش که فکر نکنم هیچ کدوم یزدی باشن و همه یه جورایی ادای اون گویش رو در می آوردند.</p>
<p>نشون میداد جامعه ایرانی در حد یک خانواده . کاملا واقعی حتی تو کوچک ترین نکات .</p>
<p>نشون میداد بزرگی ، کوچک بودن ؛ عروسی داشت و عروس  ؛ عذا داشت و شیون .</p>
<p>کاملا یاد‌آور خاطرات شیرین و تلخ دو دهه قبل از زندگی من بود ولی در فیلم تکنولوژی هم داشت قد بلند میکرد!.</p>
<p>نشون میداد قندی که همه به عنوان شیرینی زندگی حسابش میکنن چه جور میتونه شیرینی زندگی رو عوض کنه !</p>
<p>نشون میداد قشنگی های زندگی رو !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_11145.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نوشته های دلی</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_10922.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_10922.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Oct 2011 08:56:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_10922.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام آزاد - اگه بارون بگیره ، دلم آروم میگیره - شاید نوشتن که آرامش میده ، اما نوشتن هم تقدس داره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام آزاد</p>
<p>- اگه بارون بگیره ، دلم آروم میگیره</p>
<p>- شاید نوشتن که آرامش میده ، اما نوشتن هم تقدس داره ، خدا به قلم قسم داده ، پس مقدسه.</p>
<p>- تفاوت در رفتار وقتی متوجه میشی که یه مرحله تو زندگی بالاتر میری.</p>
<p>- کادو دادن فقط به این معنیه که به یادتون بودیم ، نه چیزی دیگه . حتی بی دلیل.</p>
<p>- جواب نمیدم بهت ، شاید جوابی نداشته باشم ، اما رفتارش بیجواب گذاشتنش بیشتر جواب میده تا بخوام جوابش بدم !!!</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_10922.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چهار فصل من بهاره</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_10612.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_10612.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 07:35:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_10612.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام تازگی و &#8230; چقدر برای نوشتن دلم تنگ شده بود . تو این مدت وبلاگ نویسیم اولین باره اینقدر طولانی میشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام تازگی و &#8230;</p>
<p>چقدر برای نوشتن دلم تنگ شده بود . تو این مدت وبلاگ نویسیم اولین باره اینقدر طولانی میشه که چیزی ننویسم .</p>
<p>یا هاست مشکل داشت ، یا دامین و جدیدا هم یه مشکل جدید که با توسط  حاج حسین  رفع گردید. و یا به قول مریم حس موجود &#8230;</p>
<p>تو این مدت سه تا تاریخ ثبت شد تو زندگیم که برام تجربه خاص خودش داشت:</p>
<p>اولیش ۲۶/۴/۹۰ بود که حس عجیب استرس . این همه کنکور داده بودم به اندازه اون شب استرس نداشتم !!!</p>
<p>دومیش ۳/۵/۹۰ شب قشنگی شد.</p>
<p>سویش ۹/۶/۹۰ روز عید فط بود که نیمچه تعهدی دادیم و از اون شب شونه هام احساس بار سنگین مسئولیت رو درک کردن.</p>
<p><strong>و شد این</strong> :</p>
<p>- شونه هام میلرزن ، استخونام سردن ، یه نفر اینجاست که ، تو رو دوست داره هنوز ، که تو چهار فصل دلش ، برف میباره هنوز</p>
<p>- خنده هات سبزه عیده ، خنده هات دوست دارم ، منو با خنده صدا کن</p>
<p>- کی بهار رو دوست نداره !</p>
<p>- عزیزم خودت میدونی فصل فصل تو که عشقه</p>
<p><strong>چهار فصل من بهاره</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_10612.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بچه های کوه آلپ و من !</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_9114.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_9114.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jun 2011 07:45:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_9114.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام اولی که تنها تر از خودش ، خودشه نشسته بودم تو افکار و ذهنیات خودم غوطه ور بودم . یکی اومد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام اولی که تنها تر از خودش ، خودشه</p>
<p>نشسته بودم تو افکار و ذهنیات خودم غوطه ور بودم . یکی اومد تو اتاق نمیدونم چه حرفی زد که یه هو رفتم آهنگ کارتون بچه های کوه آلپ ( انت ، لوسیمه ، دنی .. ) دانلود کردم و شروع کردم به گوش دادنش . الان دوروزه بی وقفه میخونه !</p>
<p>همینجور که داشتم آهنگ رو گوش میدادم چشمم به چندتا مطلب تاریخ گذشته افتاد . خوندمشون کمی از دنیای امروزی رفتم بیرون . کجا بودم نمیدونم . اما وقتی برگشتم دیدم تا کاملا ولو شدم رو صندلی طوری که فقط سرم از بالای میز پیدا بود.</p>
<p>چند بار تلفن زنگ خورده بود و نفهمیده بودم ارباب رجوع  اومده بود و متوجه نشده بودم .</p>
<p>فقط تنها صدایی که میشنیدم صدای آهنگ بچه های کوه آلپ بود . تازه صدای اسپیکر هم کم بود اما محو شده بودم تو آهنگ</p>
<p>میدونی ، هر وقت کارتونه رو میدیدم خودم جای لوسیمه فرض میکردم حس تنهایی بهم دست میداد .</p>
<p>هیچ وقت یادم نمیره  وقتی داشت با عشق اون کشتی چوبی رو برای دوست شدن دوباره با انت درست میکرد .</p>
<p>لوسیمه مقصر نبود ، فقط ناخواسته در جریان حادثه قرار گرفته بود!!!!!!!!</p>
<p>انت درک نمیکرد !!!</p>
<p><strong>بی ربط</strong> : یه زمان تا صبح پای کامپیوتر مینشستم و وبلاگ میخوندم . یه روز کله سحر که داشتم جامو پهن میکردم که بخوابم مادرم بیدار شده که نماز بخونه ، گفت کجا میخوای بری اول صبحی ؟ گفتم تازه میخوام بخوابم !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_9114.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یه روز خوب میاد</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_8949.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_8949.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Jun 2011 08:20:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_8949.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام خاک پاک یه روز خوب میاد ، که ما همو نکشیم ، به هم نگاه بد نکنیم ، با هم دوست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خاک پاک</p>
<p>یه روز خوب میاد ، که ما همو نکشیم ، به هم نگاه بد نکنیم ، با هم دوست باشیم ، دست بندازیم روی شونه هم</p>
<p>آها</p>
<p>مثل بچگی ها تو دبستان ، هیچ کدوم هم نیستیم بیکار ، در حال ساخت و ساز ایران ، واسه اینکه خسته نشیم ، من خشت میزارم تو سیمان</p>
<p>بعد از این همه بارون خون ، بالاخره پیداش میشه رنگین کمون</p>
<p>مؤذن اذان بگو</p>
<p>خدا بزرگه بلا بدور ، مامان امشب واسم دعا بخون</p>
<p>یه روز خوب میاد که هرج و مرج نیست ، تو شلوغی ها بجای فحش به هم ، شیرینی میدیم و زولبیا</p>
<p>بامیه</p>
<p>همه شنگولیم و همه چی عالیه ، فقط جای رفیقامون که نیستن خالیه</p>
<p>راستی وقتی یه روز خوب بیاد شاید از ما چیزی نمونه جز خوبی ها</p>
<p>ولی یه روز خوب میاد اینو میدونم</p>
<p>اگه نبودم میخوام یه قول بهم بدی</p>
<p>که هر سربازی دیدی بهش گل بدی</p>
<p>پی نوشت : آهنگ هیچکس‌ !!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_8949.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوباره مُنگه</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_8891.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_8891.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Jun 2011 06:30:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_8891.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام خدا بوخودااااااااااااااااااااااااااااااااااا زمانهایی که فکزت مشغوله و به اندیشه آزادی فکر میگردی ، تو همون لحظه ها که به درهای بسته میرسی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خدا</p>
<p>بوخودااااااااااااااااااااااااااااااااااا</p>
<p>زمانهایی که فکزت مشغوله و به اندیشه آزادی فکر میگردی ، تو همون لحظه ها که به درهای بسته میرسی و قفل میکنی بازهم زندگی بعضی وقت ها لذت بخش میشه !</p>
<p>اینقدر تو قالب جمله حرف بارمون شد و محل نذاشتیم:دی!!!</p>
<p>طاقت میارم و بازم سر بلند میکنم</p>
<p>حتما میگید باز اینجا باز شد که شروع کنم به منگه دادن :دی</p>
<p>شرایط برای زندگی کردنم سهله اما باید چند تا موانع رو بر طرف کرد تا بشه با پای برهنه هم مسیر رو بدون زخمی شدن پا ادامه داد . پس باید بفکر کوبیدن موانع باشم !!!</p>
<p>پی نوشت :</p>
<p>- یه تشکر بیــــــــــــــجه از مجتبی و حضرت طارمه واسه برگردوندن این وبلاگ</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_8891.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نوشتنم اومد</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_8858.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_8858.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Jun 2011 08:50:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_8858.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام شروع اگه از خنده های مردم نترسم مثل سایه ناز گلم اینکه چرا دوباره اینجا نوشتم . نتیجه بی سوادی من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام شروع </p>
<p><strong>اگه از خنده های مردم نترسم </strong></p>
<p><strong>مثل سایه ناز گلم </strong></p>
<p>اینکه چرا دوباره اینجا نوشتم . نتیجه بی سوادی من فرض کنید ! </p>
<p>تو این دو ماه که وبلاگ نداشتم دلم وحشتناک برای نوشتم تنگ شده بود . </p>
<p>اینجا تنها جاییه که هر چی بهش بگم اجرا میگنه بی قید و شرط . هر چند که یه نیرو به‌ آدم میده و مجبور آدم میکنه سانسور کنه اما خوب بازم دوسش دارم .</p>
<p></p>
<p>دوباره اینجا مینویسم </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_8858.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این چند وقت</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_7342.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_7342.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Apr 2011 05:35:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_7342.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام روز روشن مشغولیم و کار میکنیم و گاهی هم، زندگی اعصاب و روانم این روزها راحته و فعلا روی روال پیش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام روز روشن</p>
<p>مشغولیم و کار میکنیم و گاهی هم، زندگی</p>
<p>اعصاب و روانم این روزها راحته و فعلا روی روال پیش میره.</p>
<p>وقتی مدتی به خودم استراحت میدم و فعالیتهام رو کم میکنم همیشه نتیجه مطلوب داده .</p>
<p>هر وقت تو زندگی احساس کردم بیش از حد داره فشار میاد ، همچین استراحتی دادم ، جواب داده .</p>
<p><strong>پی نوشت </strong>:</p>
<p>- بعد از چند ماه فارغ التحصیلی رو انجام شد .</p>
<p><strong>بی ربط</strong> :</p>
<p>- خوشا روزی من از خواب خیزم یاران &#8230;.</p>
<p>- گشاید در بروید شادمانه &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_7342.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب سرد فراموشی</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_7300.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_7300.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Apr 2011 09:18:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_7300.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام دل تنگ خداحافظ نگو وقتی هنوز تو هر جا باشی همراته تو گرمای خورشیدی که میری رو به خاموشی نمیدونی چقدر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام دل تنگ</p>
<p>خداحافظ نگو وقتی</p>
<p>هنوز تو هر جا باشی همراته</p>
<p>تو گرمای خورشیدی</p>
<p>که میری رو به خاموشی</p>
<p>نمیدونی چقدر سخته</p>
<p>شب سرد فراموشی</p>
<p>شبی که کوله بارت رو</p>
<p>میون گریه میبستی</p>
<p>یه احساس به من میگفت</p>
<p>هنوز هم عاشقم هستی</p>
<p>خداحافظ نگو وقتی</p>
<p>هنوز غمی تو چشماته</p>
<p>خدا حافظ نگو وقتی</p>
<p>تو هر جا باشی همراته</p>
<p>چرا حال پریشونی</p>
<p>چرا مایوس و دلسردی</p>
<p>خداحافظ نگو وقتی</p>
<p>هنوز هم میشه برگردی</p>
<p>تو یادت رفته اون روزها</p>
<p>یکی تنها کست میشه</p>
<p>خداحافظ که میگفتی</p>
<p>خدا دلواپست میشه</p>
<p>خداحافظ&#8230;</p>
<p><strong>پی نوشت</strong> :</p>
<p>شعر آنهگ فریدون</p>
<p><strong>بی ربط</strong> :</p>
<p>- دیشب بهترین چهارشنبه عمرم بود . حرفی که خیلی وقت بود میزدمش رو گفتمش و&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_7300.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهار ۹۰</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_7222.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_7222.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Mar 2011 09:35:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_7222.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام بهار پیرو چهار سال پیش D:  امسال هم به آقای سال  ۹۰ خیر مقدم میگم و انشا الله که مثل یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام بهار</p>
<p>پیرو چهار <a href="http://khalbos.blogfa.com/post-42.aspx" target="_blank">سال پیش</a> D:  امسال هم به آقای سال  ۹۰ خیر مقدم میگم و انشا الله که مثل یک مرد ! همه رو به روزای خوش و پر برکت برسونه .</p>
<p>این دو سه روز اخیر تا الان که روز اوله تو گوشیم نگاه کردم ۱۳۴ تا اسمس ! تبریک عید اومده . خوشحالم که این همه به یادم بودن .</p>
<p>امسال لحظه تحویل سال تنها بودم و تا صبح پای تلویزیون نشسته بودم . بدون سفره هفت سین.</p>
<p>این روزها شیفت نوروزی هستم تو اداره . فکر میکردم خیلی سخته ، اما زیاد هم بد نیست . اینترنت پر سرعت و &#8230;.. :دی</p>
<p><a href="http://saeed.bushehr.ws/" target="_blank">داش سعید</a> هم رفت کربلا که روز اول نوروز واسه خودش خارج ! باشه . همیشه میگه تمام دنیام کربلاست ! تو این چند ماهه بار سومش که میره . ازش ملتمسانه خواستم دعام کنه .</p>
<p>امسال هم روز ۲۸ اسفند  واسه سومین بار رفتیم خانه سالمندان . آدم وقتی میره و میبینه میتونه با کمترین امکانات  دل سالمندی رو که چشمش به در دوخته شده تا یکی بیاد فقط یه سلام بهش کنه ، چنان خوش حال میشه که انگار دنیا رو بهش دادن ، چرا نکنه ؟!!!!</p>
<p>وقتی این کارهارو انجام میدیم سلامت روح و جسم  رو از جانب خدا تضمین میکنیم .</p>
<p>جای همه اونایی که نتونستن بیان خیلی خالی بود . فکر کنم قشنگ ترین روز سال برای من بود .</p>
<p>پ ن :</p>
<p><strong>شاد شاد شاد </strong>باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_7222.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیدار از خانه سالمندان</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_7182.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_7182.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Mar 2011 10:55:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_7182.html</guid>
		<description><![CDATA[در آستانه تحول عاشقانه زمین و نزول برکات الهی پنجره دلمان باز میکنم و همسفر می شویم با راهیان جاده عشق و حقیقت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://bushehrblog.ir/images/salmandan.jpg" border="0" alt="" width="100" height="100" /></p>
<p>در آستانه تحول عاشقانه زمین و نزول برکات الهی پنجره دلمان باز میکنم و همسفر می شویم با راهیان جاده عشق و حقیقت ، دیداری داریم با گنجینه های ارزشمند تجربه و معرفت جوانان دیروز و سالمندان امروز  همراهمان باشید در دومین بازدید از خانه سال مندان در تاریخ ۱۳۸۹/۱۲/۲۸ ساعت ۱۶ مکان خیابان ۴ باندی جنب دانشگاه پیام نور بوشهر،مرکز نگهداری سالمندان محمدیه .</p>
<p>منتظر حضور بهاری تمام وبلاگ نویسان استان بوشهر هستیم .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_7182.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چهارشنبه سوری</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_7174.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_7174.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Mar 2011 06:25:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_7174.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام همه چیزم سه سال پیش این موقع از سال بوشهر نبودم و به خاطر کارم شب چهارشنبه سوری مجبور بودم تک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام همه چیزم</p>
<p>سه سال پیش این موقع از سال بوشهر نبودم و به خاطر کارم شب چهارشنبه سوری مجبور بودم تک تنها تو محل کار باشم . اینکه بخوام توصیفش کنم چقدر غم انگیز بود برام خیلی سخته . اما همون شب اومدم یک کبریت روشن کردم و گذاشتم تا آخر بسوزه ، آخرش بود که گذاشتمش رو زمین و روش پریدم و با پریدنم خاموش شد .</p>
<p>پی نوشت :</p>
<p>- با خاطره های که دارم زندگی میکنم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_7174.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی فکر میکنی همه بدن</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_7110.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_7110.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Mar 2011 09:05:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_7110.html</guid>
		<description><![CDATA[ماکه میدونیم حق تویی ، پس بستان حق از ظالم از حال روزگار معمولا نگفتنش راحت تریم که حرف نزنیم حرف بزنی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ماکه میدونیم حق تویی ، پس بستان حق از ظالم</p>
<p>از حال روزگار معمولا نگفتنش راحت تریم که حرف نزنیم</p>
<p>حرف بزنی و جار بزنی که چی بشه . آخرش همون آش و همون کاسه <span>اما</span> &#8230;</p>
<p><strong>چهارشنبه</strong> : تاکسی که پیاده شدم کرایه رو حساب کردم و بیخیال داشتم از خیابون رد میشدم دیدم تاکسی دور خورد اومد جلو پام ترمز کرد و شیشه رو کشید پایین و بهم گفت چیزی گم نکردی ؟ کمی تو جیبام گشتم دیدم ای بابا تا کیف پولیم نیست . گویا موقع پول در آوردن افتاده بودتو کف ماشین .</p>
<p>جالب بود که تو مسیر که داشتم میومدم داشتیم سر بالا رفتن کرایه ها بحث میکردیم و &#8230;</p>
<p><span>اما</span> این وجدان کاریش منو گرفت و خستگی همون روز از تنم بیرون آورد</p>
<p>پ ن :</p>
<p>- نتیجه اخلاقی داستان رو حال کردید ؟</p>
<p>- یاد تاکسی های نارنجی قدیمی بخیر</p>
<p>- من از زمانی که کرایه ها تو بوشهر ۵ تومن بود یادمه</p>
<p>- یادمه چند سال پیش تو شیراز بودم راننده تاکسی بقیه پولمو بلیط اتوبوس واحد بهم داد . گفتم این چیه ؟ !!! گفت که مگه اتوبوس سوار نمیشی ؟ گفتم نه اگه میخواستم سوار بشم خوب زحمت شما نمیدادم . جواب داد خوب شاید فردا سوار شدی <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' />  گفت برو بدردت میخوره .</p>
<p>منم گفتم ای بابا</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_7110.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نوعی از افراد جامعه</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_6889.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_6889.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Feb 2011 06:35:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلبوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_6889.html</guid>
		<description><![CDATA[بالا سرم هستی دیگه غمی ندارم وقتی فعلی رو خلق میکنی یا بوجود میاری و بهش بال و پر میدی کلی ذوقش میخوری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بالا سرم هستی دیگه غمی ندارم</p>
<p>وقتی فعلی رو خلق میکنی یا بوجود میاری و بهش بال و پر میدی کلی ذوقش میخوری ، کلی با داشتنش احساس رضایت مندی میکنی و &#8230;</p>
<p>اما وقتی با هر سختی  میخوای به جایگاه اصلی که باید برسونیش ، تو راه کلی مانع برمیخوری . موانع گاهی سخت که باید با قدرت تانک ! بری جلو تا مانع رو خراب کرد ، تا بشه ادامه داد .</p>
<p>موانع وقتی از جناح غیر باشه با اراده و انرژی خاصی جهت مقابله با اون میپردازی .  اما وقتی سد جلو کارت از خودی باشه ، اونوقته که کمر شکونه و مخل فعالیتت میشه .</p>
<p>هرچند فعالیتت خیر خواهانه  و به نفع جمع باشه ، اما تو اون شرایطه که جا میخوری و عرق سرد میکنی .</p>
<p>دشمن معمولا وقتی نمیتونه رودر رو حمله کنه میاد تو جامعه رخنه میکنه و از طریق زبون بازی و چاپلوسی <strong>نیروهای</strong> احساسی و گاهی ناراضی از اطرافیان رو با برنامه ریزی روی فکر خصوصیاتشون بسمت خودش میکشونه به هر طریق ممکنه ، حتی با التماس  و باعث تفرقه میشه . ( البته این یک شیوه کامل رایج در تمامی جوامع بوده ) اما این روش ، روشیه که شناخته شدست و دوام و ظرفیت خاص خودش رو داره .</p>
<p>معمولا انسانها هرچند که نتونن خوب و بد رو تشخیص بدن اما مرور زمان همیشه جواب گوی اشتباهات رفتاریشون بوده ، و این تجربه ثابتش کرده .</p>
<p>تو این شرایط به ناچار صبر میکنیم و بدون عکس العمل میزارم عمل دشمن .</p>
<p>برای رهبری کردنش باید تلاش کرد . اما به نه به شیوه خودشون بلکه با کار کردن و همت بیشتر .</p>
<p>افرادی که به اسم خائن شناخته میشن هم چون قدرت تشخیص نداشتند رو معمولا میبخشند . اما ستون پنجمی ها و نفوذی ها را به اشد مجازات میبرند ( شاید دنیوی و شاید اخروی ) .!!!</p>
<p><strong>بی ربط</strong> شاید هم با ربط:</p>
<p>- فاصله ها مال منن ، تو فاصله نگیر از من</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_6889.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

