همه نوشته ها در خلبوس

ریش

نوشته شده در خلبوس۲۸م مرداد ۱۳۸۹

به نام آزادی که به همه دادی

وقتی جوون تر بودم و شور جوونی داشتم و به عشق اون روزها ریش کچه ای !!! میزاشتیم خلاصه عالمی داشتیم . اون سالها تازه این جور ریش گذاشتنها مد شده بود و وقتی تو کوچه خیابون راه میرفتیم گوشمون پر بود از گوشه و کنایه های مردم که تازه همچین چیزی رو دیده بودن . 

تا اینکه اومدم سر کار و بخاطر حفظ شئونات اداری تبدیلش کردم به ریش پرفوسوری ( یا به قول یکی از دوستان ریش پرفوریک !!!‌) یه مدتی گذشت تا اینکه یکی از این مسئولها هر روز میومد و ایراد میگرفت که این چیه گذاشتی و این حرفا …

من هم مجبور شدم بعد از پنج سال بزنمش و الان تقریبا سه سالی هست که دیگه خبری از این ریش قشنگها نیست و به عبارتی ساده میگردیم واسه خودمون .

اون روزی داشتم دم در اتاق همون مسئول رد میشدم دیدم پسرش هم تو اتاق نشسته رفتم داخل دیدم که پسرش از همون ریش قشنگها گذاشته .

حرفم نیومد فقط گفتم ” سی ریشش ” !!! سرمو تکون دادم و از اتاق اومدم بیرون.

پی نوشت :

- از کنایه های اون زمان (:دی ) : لنگری ، بعه بعه (‌صدای بز )‌ ، ظهر قلیه خوردی  ، موکت چسبونی و …

- الان کلی عشق میکنم وقتی میبینم جوونا بدون ترس از این مدل ها میزارن .

- کاش میشد دوباره بزارم :-(

آمین

نوشته شده در خلبوس۷م مرداد ۱۳۸۹

به نام یاد

دارم موسیقی آروم گوش میدم و کمی از کارها رو گذاشتم اگه بشه آخر وقت انجام بدم . فعلا حس کار نیست.

با همکارم نشسته بودم و یاد مدرسه و صف صبحگاهی افتاده بودیم ، روزایی که بزور از خواب بیدار میشدیم و با صورتی که خواب ازش میبارید ، میرفتیم تو صف و بعد از ربع ساعت ایستادن خشک و بی روح آخرش با گفتن چندتا آمیـــــــــــــــــــــــــــــــن تمام میشد و بعدش میرفتیم سر کلاس و …

گفتن آمین های بلند ، اواخر سال که مدرسه رو به اتمام میرفت شده بود عادت و کسی به دعا گوش نمیداد و فقط منتظر بودن زود تمام بشه و بریم رو نیمکتمون بشینیم و …

این نوستالژی سالها ادامه داشت تا اینکه سال آخر پیش دانشگاهی ، که بر سر اجبار رفتم مدرسه غیر انتفاعی ، نفس راحتی کشیدم . آخه اونجا از این خبرا نبود که . اصلا اونجا درس خوندن در کار نبود ، فقط باید هر روز میرفتیم مدرسه!!!

مخلص کلوم اینکه ؛ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ……  آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن .

پی نوشت :

-  فقط خواستم یاد خاطرات مخلوط ! :دی کرده باشم .!!!

هه

نوشته شده در خلبوس۲م مرداد ۱۳۸۹

به نام  از ته دل


چه روزای سختی رفت و سخت تر اومد


 به یاد روزایی که گذشت.  هه


به یاد زجرایی که کشیدم .  هه


به یاد رفتارایی که دیدم ، حرفایی که شندیم  ، ناملایمتی هایی که حس کردم و همه توقعاتی که داشتم برآورده نشد همه و همه .  هه  


 

شروع من

نوشته شده در خلبوس۲۲م تیر ۱۳۸۹

به نام همه

نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه

- دنیا به چشمم همین اطراف نیست ، کمی دارم دورتر هم نگاه میکنم و همیشه نیم نگاهی به گذشته ام هم میندازم . 

- امروز شکوفه یاسمون داره میره مکه من شاید از خودش خوشحالترم ! آخه دلش صافه نگاهش پاکه و میدونم میخواد اونجا برام دعا کنه .

- افشین و حاج خانمش هم دارن میرن ، سفرشون بخیر .

- روز جشن سایه سار نور وقتی برای بار اول کلیپ جلسات پیش از جشن پیدای پنهان پخش شد توی تاریکی سالن حسی بهم دست داد …

اون موقع بعنوان  یک مهمان ، حضور داشتم و هنوز که هنوزه مزه و خوشیش زیر دندونامه که چقدر خندیدم و … ( رونوشت به محمودی – باید خوب یادش باشه :دی )

دنیایی که برای من از همون شب آغاز شد و الان بعد از چهر سال شده حداکثر زمان زندگیم .

همت ، تلاش ، صداقت ، ایمان ، همدلی ، یکصدایی و هزاران صفت ویژه در بین همشهریهام که در دنیای مجازی فعالیت میکردند دیدم و منم جذبشون شدم ، خودم رو وفق دادم به محیط پیرامون . ایده هام رو گفتم و با موجشون به سمت بهتر شدن حرکت کردم .

نرفتم موازی گری کنم و بخوام عمل متقابل کنم آخه هم قدرت هم ابزارش داشتم و دارم . اما فکرم ، نیروهام و سرمایه هایی که داشتم رو در خدمت خانه قرار دادم و الحمداله بدون هیچ چشم داشتی و با همتی چند برابر ثمره کارهارو میبینم .

و هنوز هم با سربلندی و غرور ادامه میدم.

جشن سایه سار نور

نوشته شده در خلبوس۱۵م تیر ۱۳۸۹

به نام صدیق

جمعه آخر همین هفته خانه وبلاگ نویسان بوشهر با هماهنگی های انجام شده قصد داره جشنی در شب مبعث برگذار کنه که متن کامل خبر  رو میتونید توی صفحه اصلی خانه مشاهده کنید .

لازم به ذکر که دوستان وبلاگ نویس میتونن به همراه خانواده های محترم خودشون در این جشن که با همیاری اعضای شورای مرکزی خانه و با مجوز از سازمان ملی جوانان و همچنین سازمان تبلیغات صورت گرفته ، حضور بهم رسانید.

من یک احساساتی هستم

نوشته شده در خلبوس۶م تیر ۱۳۸۹

به نام حس

احساس میکنم دارم …

احساس میکنم دارم جلو یه جمعیتی سخنرانی میکنم اما همه بهم پشتشون رو نشون میدن و … !!!

احساس میکنم اونقدری که من دوست دارم ، دوستم نداره ! ( این دلیلی نمیشه که بگم بهم توجه نمیشه )

 ای کاش اینقدر بهش فکر نمیکردم .

احساس میکنم خیلی غرورم رو شکونده (خیلی آدم مغروری نیستم ، اما همون یه ذره اش هم، داره میبره زیر سوال)

احساس میکنم تو انتخابم کمی تردید و شک پیدا شده و داره بیشتر خودشو بروز میده .

به خاطرش خیلی چیزها رو زیر پام له کردم . اما به خاطر من حاضر نیست حتی حتی حتی یک آن …، حتی برای دل خوشی لحظه ای !!! (هرچند دلخوشی لحظه ای رو کافی نمیدونم ، اما نیاز شدید دارم )

وقتی وجود دارم و زندگیمو گذاشتم چرا هنوز باید دیگرانی هم باشند ؟

جدیدا هم داره به خاطر عقایدش امتحانم میکنه !!!!

 این چند وقت هر چه دلخوشی بوده خودم برای خودم ساختم از اطرافیانم چیزی حاصل نشده !

حاضر نیستم قبول کنم دارم اشتباه میکنم !!! آخه این درده شده برام بازی و اذیت کردنش داره خوش آیند میشه .

اما این حقم نیست ، نبود . بد برداشت کرده از رفتارم .

ولی اعلام میکنم من همون هادی  این چند سال هستم با همون انرژی ، با همون اخلاق .

هستم ، هر چقدر هم بخواد فشار باشه ، فشار بیارن و باز بی محلی ببینم . ( برد زیر فشار قشنگه )

دیگه حرف نمیزنم .

روز مادر

نوشته شده در خلبوس۱۱م خرداد ۱۳۸۹

به نام بهشت زیر پا


سال هشتادو چهار، پادگان قصر فیروزه ـ تهران ( دوره آموزشی سربازی ) . تقریبا روزای آخر دوره ، خبر رسید که مادر یکی از سربازای گروهانمون فوت کرده ، بهش مرخصی دادن و چند روزی رفت و وقتی برگشت شبی بود که فرداش روز میلاد حضرت زهرا بود و به عبارتی روز مادر .


تو نمازخونه پادگان به همین مناسبت برنامه ای گذاشته بودن ، قرار بود شاد باشه اما بخاطر حضور پسره یه جورایی جو عوض شد . نمیدونین چه صدای گریه ای بلند شده بود .


حالا این گریه های این همه سرباز به خاطر فوت مادر اون سربازه بود که کسی نمیشناختش یا دلتنگی به خاطر مادرای خودشون ؟!!!


مادر خیلی عزیزه ، وقتی ازش دورشدی بیشتر میفهمی .


پی نوشت :


- همون شب نگهبان دم انبار بودم و نتونستم برم و فقط صدا رو میشنیدم( حس عجیبی بود ) .


-  میگن بچه بی بابا بشه ولی بی مادر نه .


- روزشون مبارک .

دو دل مشغولی

نوشته شده در خلبوس۲م خرداد ۱۳۸۹

به نام حکم کننده

 قربونت حکمتت برم خدا ( جمله ای که وقتی ساعت ۲ خورده نیمه شب از گوینده بیدار و کمی خواب آلود رادیو شنیدم با اون صدای گرگرویی چنان به دلم نشست که تا نیم ساعت بعدش هر چی آهنگ گذاشت و متن خوند و شعر خوند هیچ کدوم رو نفهمیدم . دقیقاً نیم ساعت چشمم خیره شده بود به سقف و …. ) .

توی افکار و خیالاتم یه پیرمرد تصور میکنم که عصا به دست ایستاده تو پیاده روی خیابون طوری که با دست راستش بالای عصا رو گرفته و ساعد دست چپش گذاشته روی پشت دست راستش و با لبخندی که از زیر سیبیلش کمابیش پیداست ، رد شدن ماشینها رو تماشا میکنه و تو چشمای نیمه خیسش پیداست دل پری داره از روزگار ، اما نه کسی رو داره که بهش چیزی بگه و نه بلده حرف بزنه . قفل کرده و لبخند تلخ میزنه .!!!

دوتا دلمشغوله

نوشته شده در خلبوس۱م خرداد ۱۳۸۹

به نام حکم کننده

 قربونت حکمتت برم خدا ( جمله ای که وقتی ساعت ۲ خورده نیمه شب از گوینده بیدار و کمی خواب آلود رادیو شنیدم با اون صدای گرگرویی چنان به دلم نشست که تا نیم ساعت بعدش هر چی آهنگ گذاشت و متن خوند و شعر خوند هیچ کدوم رو نفهمیدم . دقیقاً نیم ساعت چشمم خیره شده بود به سقف و …. ) .

توی افکار و خیالاتم یه پیرمرد تصور میکنم که عصا به دست ایستاده تو پیاده روی خیابون طوری که با دست راستش بالای عصا رو گرفته و ساعد دست چپش گذاشته روی پشت دست راستش و با لبخندی که از زیر سیبیلش کمابیش پیداست ، رد شدن ماشینها رو تماشا میکنه و تو چشمای نیمه خیسش پیداست دل پری داره از روزگار ، اما نه کسی رو داره که بهش چیزی بگه و نه بلده حرف بزنه . قفل کرده و لبخند تلخ میزنه .!!!

یه هفته ای دیگه

نوشته شده در خلبوس۲۳م اردیبهشت ۱۳۸۹

به نام همون یکی

چهارشنبه : با چه سردردی شروع شد ولی استقامت کردم ، آرایشگاه رفتم و تند تند رفتم به مقصد .

پنجشنبه : تا حالا نرفته بودم و خیلی هم دلم میخواست برم . خدا را شکر جور شد . اما عجب حلیم بادمجونی !

جمعه : دیدن باغ کاغذی ! اما بی بهره از میوه باغ ! خوب علاقه ای به میوش ندارم . بیشتر به باغش ، باغبوناش و شکل و شمایلش رو دوست داشتم .

شنبه : احساس میکردم قیافم شکل قطار شده ! 

یکشنبه : چه فشار کاری ! چه زجری بعد از ساعت ها نخوابیدن رفتن به محل کار . ماشین هم خراب شده بود و  خبر دادن که فردا هم امتحان داریم .

دوشنبه : از امتحان ناراضی نیومدم بیرون اما راضی راضی هم نبودم  . عصرش وقتش بود که استراحت کنم و تا فردا صبحش از خونه بیرون نرفتم . ( از عجایب روزگار )

سه شنبه : وقت آزاد زندگیمون صرف ماشین تو گل گیر کرده کردم ! خدا نصیب نکنه . اما تا تو حلقم گل رفته بود .

پی نوشت :

- هیییییییی !!! :دیــــــــــــــــــــــــــــــی

- یه موج بریم !!!

- کی بریم خرید !!!