<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جامعه ی وبلاگ نویسان بوشهر &#187; شکوفه یاس</title>
	<atom:link href="http://www.bushehrws.com/feed_author/persianyas/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bushehrws.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 04:50:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>کشتی پهلو گرفته</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2398.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2398.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2398.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دل‌هاست     بانوی عزیزم چه بگویم که زبانم گویا نیست. اصلا چه دارم که بگویم که در برابر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>
</p>
<p align="center" dir="rtl"><span lang="FA">یاد<br />
خدا آرام بخش دل‌هاست</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">بانوی عزیزم </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">چه بگویم که زبانم گویا نیست. اصلا چه دارم که بگویم که در<br />
برابر غم تو گفتنی باشد.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تا مرحمی باشد برای این زخم‌ها &#8230; </span></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p align="center" dir="rtl"></p>
<p dir="rtl"><img src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic87/Fatemeh.jpg" alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic87/Fatemeh.jpg" /></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">آنچه گفتنی است را از زبان دختر فداکار و شجاعت زینب (س) می‌آورم:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در<br />
صدای الله اکبر آمد.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر مبهوت از عباس پرسید:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- عمو معنی این تکبیر چیست؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عباس گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- یعنی آنچه نباید بشود شده است.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">ابرهای فتنه از سقف سقیفه گذشتند و خانه پیامبر را احاطه<br />
کردند. همهمه در بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوفته شد که ستون‌های خانه پیامبر<br />
لرزید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- بیرون بیایید! بیرون بیایید وگرنه همه‌تان را آتش می‌زنیم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">صدا، صدای عمر بود.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی، اما در را<br />
نگشودی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- تو را با ما چه کار؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">باز هم فریاد عمر بود:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- علی، عباس و بنی‌هاشم، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه<br />
پیغمبر بیعت کنند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- کدام خلیفه؟ امام و خلیفه مسلمین که اینجا بالای سر پیامبر<br />
است.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- مسلمین با ابوبکر بیعت کرده‌اند، در را باز کن و گرنه آتش<br />
می‌زنم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یک نفر به عمر گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- اینکه پشت در ایستاده، دختر پیغمبر است، هیچ می‌فهمی چه می‌کنی؟<br />
خانه رسول‌الله&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عمر دوباره نعره کشید:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- این خانه را با هرکه در آن است، آتش می‌زنم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">به زودی هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو همچنان پشت در ایستاده بودی و تصور می‌کردی به کسی که گوش‌هایش<br />
را گرفته می‌توان گفت که هدایت چیست، خیر کجاست و رسالت گونه است.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">در خانه تنی چند از اصحاب رسول‌الله هم بودند؛ اما هیچکس به<br />
اندازه تو شایسته دفاع از حریم پیامبر نبود.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو حلقه میان نبوت و ولایت بودی، برترین واسطه و بهترین پیوند<br />
میان رسالت و وصایت.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده، پاره تن رسول‌الله<br />
است.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش‌بیار معرکه<br />
ابوبکر، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان<br />
رفت.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مادر! مرا از عاشورا مترسان، مرا به کربلا دلداری مده.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عاشورا اینجاست! کربلا اینجاست!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مادر! وقتی تو را از پشت در بیرون کشیدند، من میخ‌های خونین<br />
را دیدم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">نگو گریه نکن مادر! باید مرد در این مصیبت، باید هزار بار جان<br />
داد و خاکستر شد.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">ما سخت جانی کرده‌ایم که تا کنون زنده مانده‌ایم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">نگو  که روزی سخت‌تر از عاشورا نیست!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">در عاشورا کودک شش ماهه به شهادت می‌رسد، اما تو کودک نیامده‌ات-<br />
محسن‌ات- به شهادت رسید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">من دیدم که خودت را در آغوش فضه انداختی و شنیدم که به او<br />
گفتی:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- مرا بگیر فضه که محسن‌ام را کشتند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">***</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو را که تا مرز شهادت سوق دادند، تو را که از سر راه<br />
برداشتند، تازه به خانه ریختند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر که حال تو را دید، برق غیرت در چشم‌های خشمناکش درخشید،<br />
خندق‌وار حمله برد، عمر را بلند کرد و بر زمین کوبید، گردن و بینی‌اش را به خاک<br />
مالید و چون شیر غرید:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- ای پسر صحاک! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری بر<br />
انگیخت، اگر مامور به صبر و سکوت نبودم، به تو می‌فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی<br />
چه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">و باز خندق‌وار از روی او بلند شد تا خشم، عنان حلمش را تصاحب<br />
نکند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">اما&#8230; اما&#8230; تداعی‌اش جگرم را خاکستر می‌کند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">به خود نیامدند و از رو نرفتند، عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه<br />
و دیگران، ریسمان در گردن پدر افکندند تا او را برای بیعت گرفتن به مسجد ببرند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">ریسمان در گردن خورشید، طناب بر گلوی حق. مظلومیت محض.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو باز نتوانستی تاب بیاوری. خودت نمی‌توانستی به روی پا<br />
بایستی اما امامت را هم نمی‌توانستی در چنگال دشمنان تنها بگذاری.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">خود را با همه جراحت و نقاهت از جا کندی و به دامن علی آویختی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- من نمی‌گذارم علی را ببرید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">نمی‌دانم تازیانه بود، غلاف یا دسته شمشیر بود، چه بود؟ عمر<br />
آنقدر بر بازو و پهلوی مجروح تو زد که تو از حال رفتی و دستت رها شد.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">انگار نه بازو و پهلوی تو که بر قلب ما می‌زد؛ اما ما جز گریه<br />
چه می‌توانستیم بکنیم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">و پدر هم که خود در بند بود.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو از هوش رفتی و پدر را کشان کشان به مسجد بردند. در راه رو<br />
به سوی پیامبر برگرداند و گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یا بن امّ انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">برادر! این قوم بر ما مسلط شده‌اند و دارند مرا می‌کشند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یعنی همان کلام هرون به برادرش موسی در مقابل بنی‌اسرائیل.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عمر به پدر گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- علی بیعت کن.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- اگر نکنم چه می‌شود؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عمر به پدر، به برادر و وصی پیامبر، به جان پیامبر گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- گردنت را می‌زنم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر گردن برافراشت و گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- در اینصورت بنده خدا و برادر پیامبر خدا را کشته‌ای.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عمر گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- بندا خدا آری اما برادر پیامبر نه.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر تا این حد وقاحت را تصور نمی‌کرد، پرسید:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- یعنی انکار می‌کنی که پیامبر بین من و خودش، صیغه برادری<br />
جاری کرد؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عمر گفت و ابوبکر هم:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- انکار می‌کنیم. بیعت کن.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر گفت :</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- بیعت نمی‌کنم. من در سقیفه نبودم اما استدلال شما در آنجا<br />
این بود که شما انصار به پیامبر نزدیک‌تر بوده‌اید؛ پس خلافت از آن شماست. من بر<br />
مبنای همین استدلال به شما می‌گویم که خلافت حق من است، هیچکس به پیامبر نزدیکتر<br />
از من نبوده و نیست. اگر از خدا می‌ترسید انصاف دهید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">هیچکدام حرفی برای گفتن نداشتند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">اما عمر گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- رهایت نمی‌کنیم تا بیعت کنی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر رو به عمر کرد و گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- گره خلافت را برای ابوبکر محکم می‌کنی تا او فردا آن را<br />
برای تو باز کند. از این پستان بدوش تا سهم شیر خودت را ببری. به خدا که اگر با<br />
شما غاصبان نیرنگ باز بیعت کنم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو وقتی به هوش آمدی از فضه پرسیدی:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- علی کجاست؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">فضه گفت که او را به مسجد بردند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">من نمی‌دانم تو با کدام توان به سوی مسجد دویدی و وقتی علی را<br />
در چنگال دشمنان دیدی و شمشیر را بالای سرش فریاد کشیدی:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- ای ابوبکر! اگر دست از سر پسر عمویم بر نداری، سرم را برهنه<br />
می‌کنم، گریبان چاک می‌زنم و همه تان را نفرین می‌کنم. به خدا نه من از ناقه صالح<br />
کم ارج‌ترم و نه کودکانم کم قدرتر.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">همه وحشت کردند، ای وای اگر تو نفرین می‌کردی! ای کاش تو<br />
نفرین می‌کردی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر به سلمان گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- برو و دختر رسول‌الله را دریاب. اگر او نفرین کند&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض کرد:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- ای دختر پیامبر! خشم نگیرید. نفرین نکنید. خدا پدرتان را<br />
برای رحمت مبعوث کرد&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو فریاد زدی:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">- علی را، خلیفه به حق پیامبر را دارند می‌کشند&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">اگرچه موقت دست از سر علی برداشتند و رهایش کردند. و تو تا<br />
پدر را به خانه نیاوردی، نیامدی. ولی چه آمدنی. روح و جسمت غرق جراحت بود.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">و من نمی‌دانم کدام توان، تو را بر پا نگاه داشته بود.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو از علی، خسته‌تر، علی از تو خسته‌تر. تو از علی مظلوم‌تر،<br />
علی از تو مظلوم‌تر.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">هر دو به خانه آمدید اما چه آمدنی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تو چون کشتی شکسته، پهلو گرفتی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">و پدر درست مثل چوبانی که گوسفندانش، داوطلبانه خود را به<br />
آغوش مرگ سپرده باشند، غم‌آلوده، حسرت‌زده و در عین حال خشمگین خود را به خانه<br />
انداخت.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">قبول کن که غم عاشورا هر چه باشد، به این سنگینی نیست.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پدر به هنگام تغسیل، روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و<br />
پهلوی تو را.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">و پدر را ار این پس هزار عاشوراست. *</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">* : کشتی پهلو گرفته / نوشته: سیدمهدی شجاعی</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2398.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من آن خاکم که عاشق می‌شود</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2396.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2396.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2396.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دلهاست  سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p></p>
<p>یاد خدا آرام بخش دلهاست </p>
<p></p>
<p></p>
<p><img src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/1389/soil.jpg" alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/1389/soil.jpg" /></p>
<p></p>
<p></p>
<p><p dir="rtl"><span lang="AR-SA">سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌<br />
قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌<br />
قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌<br />
یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA">سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌<br />
قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌<br />
قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌<br />
یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA">یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌<br />
اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA">اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌<br />
خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یک‌<br />
مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA">وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌<br />
همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند. من‌<br />
آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌<br />
دمیده. من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA">اما اگر این‌ خاک، این‌ خاک‌ برگزیده، خاکی‌<br />
که‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاکی‌ که‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌<br />
خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نکند، اگر همین‌ طور خاک‌<br />
باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد،<br />
سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ کُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ کاش‌ خاک‌<br />
بودم&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA">این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌<br />
آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاک‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم!<br />
یعنی‌ این‌ که&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA"> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="AR-SA">خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را<br />
که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.</span><span dir="ltr"></span></p>
<p dir="rtl"></p>
<p dir="rtl"></p>
<p dir="rtl">عرفان نظرآهاری</p>
<p dir="rtl"></p>
<p dir="rtl"></p>
<p dir="rtl"></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2396.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اولین معلم &#8230; اولین درس</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2397.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2397.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2397.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام آنکه جان را فکرت آموخت   تنهایی مطلق بود در آغاز که خلقت را بهانه بودن می‌نمود و یکتای رحیم را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><BR><br />
<P></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">به نام آنکه جان را فکرت آموخت </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><BR></P><br />
<P dir="rtl"><BR></P><br />
<P dir="rtl"></P><br />
<P dir="rtl"><img alt="http://i27.tinypic.com/2m2g7rb.jpg" src="http://i27.tinypic.com/2m2g7rb.jpg" /></P><br />
<P dir="rtl"><BR></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA"> </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">تنهایی مطلق بود در آغاز که خلقت را بهانه بودن می‌نمود</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">و یکتای رحیم را مهربانی از فضل بودن‌ها و پروردگاریِ هر آنچه که هست.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">خلقت را نقش هنرمندانه نمود و زیباترین‌ها را زیبایی عطا نمود</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">و هر زیبایی را که آفرید، علمی بخشید.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">او بخشید و بخشش او آموختنی مهربانانه بود.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">خاک را امر به انسانیت نمود و شد </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">و از او خود در او دمید.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">دمید و از دمیدنش هم خاک را از خود ساخت و هم آموخت به او که از اوست.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">درس اول را انسان نخواند و تا امروز ماند</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">تا با خود هر روز تکرار کند </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">که آموزگاری هست که او را دوست دارد</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">و باید درس اول را بداند که </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA">عشق را یک معلم به او آموخت. </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA"> </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><img alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic87/moalem.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic87/moalem.jpg" /></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN lang="FA"> </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr">پی‌نوشت</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr">امروز خیلی اتفاقی وقتی داشتم دنبال یه تصویر برای روز معلم می‌گشتم این متن رو از روی سیستم پیدا کردم</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr">فکر کنم مربوط به سه سال پیش می شه ! </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr">متن رو یکی از دوستان وبلاگ نویس نوشته بود برای مراسم روز معلم برای معلمان وبلاگ نویس </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><BR></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr">آدرس وبلاگم رو که روی این تصویرها دیدم کلی دلم برای اون آدرسه تنگ شد !!!</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr">ولی انگار کسی برای من دلش تنگ نشده</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr"><BR></SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr">عکسام رو از سرچ گوگل پیدا کردم</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr">دنبال یه تصویر مرتبط می گشتم که عکسای خودم رو دیدم! با خودم گفتم چی از اینا بهتر </SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><BR></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN dir="ltr"><BR></SPAN></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2397.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>موفقیت تصادفی نیست!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2394.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2394.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2394.html</guid>
		<description><![CDATA[   یاد خدا آرام بخش دلهاست      همه چیز از فکرتان شروع می‌شود. این سیستم اعتقادی شما و طرز تفکرتان است که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> <br />
<P></P><br />
<P dir="rtl" align="center"> یاد خدا آرام بخش دلهاست</P><br />
<P dir="rtl" align="center"> </P><br />
<DIV><br />
<P align="center"><a href="http://marketplace.veer.com/images/1910508_Arrow-Road-to-Sky"><img alt="" hspace="0" src="http://cache1.veer.com/img/timg/cbp/cbp1056674_t.jpg" align="baseline" border="0" /></a></P></DIV><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P dir="rtl" align="justify"> همه چیز از فکرتان شروع می‌شود. این سیستم اعتقادی شما و طرز تفکرتان است که زندگی امروزتان را شکل می‌دهد. اگر زندگی متوسط الحالی را می‌گذرانید به خاطر تصمیمات بدی است که اتخاذ کرده‌اید. همچنین تصمیمی که گرفتید هم از طرز تفکر و باورهایتان سرچشمه می‌گیرد.</P><br />
<P dir="rtl" align="center"> <img alt="" hspace="0" src="http://cache2.veer.com/img/timg/mpp/1446719_t.jpg" align="baseline" border="0" /></P><br />
<P dir="rtl" align="justify">درنتیجه، اگر می‌خواهید به موفقیت دست پیدا کنید، باید اول از فکرتان شروع کنید. طرز تفکر افراد موفق را الگوی خود قرار دهید و مطمئن باشید که شما هم مثل آنها نتیجه عالی به دست خواهید آورد:</P><br />
<P dir="rtl" align="center"> <img alt="" hspace="0" src="http://cache1.veer.com/img/timg/mpp/1884781_t.jpg" align="baseline" border="0" /></P><br />
<P dir="rtl">طرز فکر ۱ : </P><br />
<P dir="rtl"><B>همه انسان‌های موفق مسئولیت‌پذیر هستند. </B></P><br />
<P dir="rtl" align="justify">مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، افراد موفق مسئولیت آن‌را به گردن می‌گیرند. هیچوقت اقتصاد یا کس دیگری را در کسادی کارشان مقصر نمی‌کنند. درعوض، با قبول اشتباه خود مسئولیت آن را پذیرفته و به فکر بهبود وضعیت می‌افتند. افراد موفق می‌دانند که اگر دیگران را مقصر بدانید یا مسئولیت را گردن این و آن بیندازید، قدرت کنترل موقعیت را از دست خواهید داد.</P><br />
<P dir="rtl" align="center"><img alt="" hspace="0" src="http://cache3.veer.com/img/timg/cbp/cbp1023937_t.jpg" align="baseline" border="0" /> </P><br />
<P dir="rtl">طرز فکر ۲ : </P><br />
<P dir="rtl"><B>همه انسان‌های موفق به کار خود متعهدند. </B></P><br />
<P dir="rtl" align="justify">موفقیت اتوماتیک‌وار به دست نمی‌آید؛ از آسمان به زمین نمی‌افتد. باید برای به دست آوردن چیزهایی که در زندگی می‌خواهید، ۱۰۰% به کارتان تعهد داشته باشید. خیلی‌ها فقط رویای موفق شدن را در سر می‌پرورانند، امیدوارند که موفق شوند، آرزویشان موفقیت است اما هیچوقت به کارشان متعهد نمی‌شوند. لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرید و ۱۰۰% به کاری متعهد می‌شوید، دیگر هر کاری که لازم باشد برای رسیدن به آن انجام می‌دهید.</P><br />
<P dir="rtl" align="center"> <img alt="" hspace="0" src="http://cache3.veer.com/img/timg/smp/smp0006680_t.jpg" align="baseline" border="0" /></P><br />
<P dir="rtl">طرز فکر ۳ :</P><br />
<P dir="rtl"><B>همه انسان‌های موفق جرات تصمیم گیری برای موفقیت در زندگی را دارند. </B></P><br />
<P dir="rtl" align="justify">می‌دانید، موفق شدن جرات و جسارت می‌خواهد. اگر فرصتی پیش‌رویتان است، برای استفاده از آن نیاز به جرات و شهامت دارید. این مسئله مخصوصاً در موفقیت‌های مالی بسیار مهم است. قبل از اینکه کاری را شروع کنید، باید جرات بله گفتن به آن و شروع آنرا داشته باشید.</P><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P dir="rtl" align="justify">با دنبال کردن این سه طرز فکر افراد موفق، امیدواریم که بتوانید به هرچه در زندگی می‌خواهید برسید.</P><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P dir="rtl" align="center"><img alt="" hspace="0" src="http://cache2.veer.com/img/timg/mpp/1910508_t.jpg" align="baseline" border="0" /></P><br />
<P dir="rtl" align="center"> </P><br />
<P dir="rtl"> <B>موفقیت تصادفی نیست!</B></P><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P dir="rtl" align="justify">موفقیت هیچوقت تصادفی اتفاق نمی‌افتد. البته ممکن است که در طول مسیر کمی شانس با شما همراه شود و در یک موقعیت خوب قرارتان دهد اما بادوام نیست. موفقیت از آن کسانی می‌شود که روی شانسشان سرمایه‌گذاری می‌کنند و احتمال شکست خود را پایین می‌آورند.</P><br />
<P dir="rtl" align="center"> <img alt="" hspace="0" src="http://cache1.veer.com/img/timg/mpp/1722954_t.jpg" align="baseline" border="0" /></P><br />
<P dir="rtl" align="justify">اگر به بعضی از موفق‌ترین افراد دنیا نگاه کنید می‌فهمید که اکثر آنها از هیچ به آنجا رسیده‌اند. ساده است، چون موفقیت هیچوقت تصادفی اتفاق نمی‌افتد. خیلی از این افراد با تلاش بی‌وقفه به موفقیت دست پیدا کرده‌اند چون انتخاب دیگری نداشته‌اند. این سخت کوشی برایشان به شکل عادت در آمده و هیچوقت حتی وقتی زندگی مرفهی برای خود تهیه کردند هم دست از تلاش برنداشته‌اند. کار سخت، هوشمندانه و داشتن دوستان زیاد آنها را به این پله رسانیده است.</P><br />
<P dir="rtl" align="justify">اگر دیگران را مقصر بدانید یا مسئولیت را گردن این و آن بیندازید، قدرت کنترل موقعیت را از دست خواهید داد.</P><br />
<P dir="rtl" align="center"><img alt="" hspace="0" src="http://cache1.veer.com/img/till/izi/izi0005030_t.jpg" align="baseline" border="0" /> </P><br />
<P dir="rtl" align="justify">این‌ها عناصر موفقیتند که در اختیار همه است، حتی اگر خیلی افراد نخواهند که این اصول را بپذیرند. از این گذشته همه ما در انتخابمان آزادیم. می‌توانیم تصمیم بگیریم که موفق شویم یا شکست بخوریم، انتخاب با ماست.</P><br />
<P dir="rtl" align="center"> <img alt="" hspace="0" src="http://cache1.veer.com/img/timg/mpp/1860753_t.jpg" align="baseline" border="0" /></P><br />
<P dir="rtl" align="justify">موفقیت تصادفی نیست. هیچکس نیست که بدون تلاش و ذکاوت توانسته باشد به موفقیت دست پیدا کند. این خودتان هستید که می‌توانید تصمیم بگیرید که در زندگیتان موفق باشید یا ناموفق. انتخاب با شماست.</P><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P dir="rtl"> <br />
<HR></p>
<p><P></P><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P dir="rtl">پی‌نوشت:</P><br />
<P dir="rtl" align="justify">امروز خیلی اتفاقی یک ایده که به نظر می‌رسه می‌تونه نتیجه موفقیت‌آمیزی داشته باشه به ذهنم رسید. دوست دارم دنبالش کنم و به مرحله اجرا درش بیارم. اولین قدم اینه که خودم رو باور کنم و موفقیت رو دنبال کنم. و راه‌های رسیدن به این هدف رو دنبال کنم. این متن هم در راستای همین جستجو در اینترنت بهش رسیدم که گفتم خوبه اینجا هم بذارمش. </P><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P dir="rtl" align="justify">امروز هفت فروردین ماه ۱۳۸۹ خیلی سخته بخوام به خودم قول بدم. قول بدم که با همه نیرویی که دارم این مسیر رو دنبال کنم و کم نیارم. چون اگه بخوام قولی رو که به خودم می‌دم بهش پایبند نباشم فقط خودم هستم که ضرر می‌کنم. اما می‌خوام این قول رو بدم که حالا که می‌خوام این هدف رو اجرا کنم پس باید خودم رو آماده کنم. </P><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P dir="rtl">ای خدا</P><br />
<P dir="rtl">با توکل به تو ای مهربانترینم</P><br />
<P dir="rtl"> </P><br />
<P> </P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2394.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طرح ۱۲۰ روز انس با قرآن کریم تا روز میلاد حضرت مهدی</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2395.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2395.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2395.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دلهاست طرح ۱۲۰ روز انس با قرآن کریم از ۱۲۰ روز مانده به نیمه ی شعبان آغاز شده که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>
<p>یاد خدا آرام بخش دلهاست </p>
<p></p>
<p></p>
<p>طرح ۱۲۰ روز انس با قرآن کریم از ۱۲۰ روز مانده به نیمه ی شعبان آغاز<br />
شده که هریک از اعضا هر روز یک حزب از قرآن کریم را می خواند( به نیت شادی<br />
آقا و تعجیل در ظهور)
</p>
<p>امسال این طرح از روز سه شنبه ۱۰ فروردین ماه شروع میشه و روز سه شنبه<br />
۵ مردادماه یا همان نیمه شعبان روز میلاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه<br />
الشریف با ختم همراه با تامل ۱۲۰ روزه ی قرآن به پایان می رسد.</p>
<p>علاقه مندان به شرکت در این طرح می توانند از طریق وبلاگ<a title="در محضر نور" href="http://dar-mahzare-noor.blogfa.com/post-48.aspx" target="_blank"> در محضر نور</a>در آدرس</p>
<p> http://dar-mahzare-noor.blogfa.com اطلاعات تکمیلی جهت ثبت نام را به دست آورند.</p>
<p></p>
<p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2395.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای سالی که در راه است</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2393.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2393.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2393.html</guid>
		<description><![CDATA[  یاد خدا آرام بخش دل‌هاست ای خدای دگرگون کننده دل‌ها و دیده‌ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN>یاد خدا آرام بخش دل‌هاست</SPAN></P><br />
<P><SPAN><BR></SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN><BR></SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN>ای خدای دگرگون کننده دل‌ها و دیده‌ها</SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN>ای تدبیر کننده روز و شب</SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN>ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر</SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN>حال ما را به بهترین حال دگرگون کن</SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN><BR></SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><img alt="" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/1389/Spring2.jpg" /></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN><BR></SPAN></P><br />
<H2><SPAN>زمین ایمان آورد و جهان سبز شد</SPAN></H2><br />
<P dir="rtl"><SPAN>زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه‌ای از دلش سر در می‌آورد و نه پرنده‌ای روی شانه‌هایش آواز می‌خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دست‌هایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN>خدا گفت: به یاد می‌آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم‌کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما…</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN>من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می‌خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN>تو اما بی‌قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو، فاصله‌ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است. فاصله‌ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN>اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه‌ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN>پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN>و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN>زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN><STRONG>نام ایمان تازه زمین، بهار بود.</STRONG></SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN><STRONG></STRONG></SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN><STRONG></STRONG></SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN><STRONG>عرفان نظرآهاری</STRONG></SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN><STRONG><BR></STRONG></SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><img alt="" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/1389/spring89.jpg" /></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN><STRONG></STRONG></SPAN></P><br />
<P dir="rtl"></P><br />
<P dir="rtl"></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN>پی‌نوشت:</SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="justify"><SPAN>سال ۱۳۸۸ هم با همه خوبی‌ها، اضطراب‌ها و تردیدها و خاطرات خوب و بد‌ش کوله‌بارش رو جمع کرد و به تاریخ دیگه‌ای از زندگی ما اضافه ‌شد. و این عمر ماست که لحظه به لحظه داره می‌گذره. چه خوبه یادمون باشه فرصت‌ها کم هستن و چیزی که همیشه به جا می‌مونه خوبی و نیکی هست. پس به همدیگه قول بدیم سعی کنیم با بهار تغییر کنیم و از خدا بخوایم حالمون رو به بهترین حال تغییر بده… </SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="justify"><SPAN>سال ۱۳۸۹ در پیش رو هست با همه هدف‌های قشنگی که برای این سال در نظر داریم و همه فرصت‌هایی که ممکنه به دست بیاریم. از همین الان به خودمون و خدا قول بدیم سعی کنیم امسال بهتر از سال پیش باشیم و هدف‌های متعالی‌تری رو در نظر بگیریم و قدر فرصت‌ها رو بدونیم.</SPAN></P><br />
<P><SPAN></SPAN><SPAN> </P><br />
<P dir="rtl"><BR></P></SPAN><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN>بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است</SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN>بهارتان خجسته</SPAN></P><br />
<P dir="rtl" align="center"><SPAN>با بهترین آرزوها برای همه دوستان عزیزم</SPAN></P><br />
<P dir="rtl"><SPAN></SPAN> </P><br />
<P dir="rtl"><SPAN></SPAN> </P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2393.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در سایه عشق آفتاب شو</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2391.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2391.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2391.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم وقتی تو توان و نیرو می‌خواهی، درد و سختی می‌دهد تا بیاموزی تلاش و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><strong>به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم</strong></span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><strong><br />
</strong></span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><strong> </strong></span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><strong> </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p><img height="545" width="405" alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/LoveDay.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/LoveDay.jpg" style="cursor: -moz-zoom-out" /></p>
<p><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>وقتی تو توان و نیرو<br />
می‌خواهی، درد و سختی می‌دهد تا بیاموزی تلاش و مقاومت را. تا قدرتمند شوی<br />
که اگر قدرتمند باشی، عشقی که تو را قوی‌تر می‌کند جذب می‌کنی و اگر ضعیف<br />
بمانی همواره در حال فرو رفتنی و آن که به سمت تو می‌آید، تو را ضعیف‌تر<br />
خواهد کرد.</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>وقتی تو تکیه‌گاه<br />
می‌خواهی به تو می‌آموزاند که باید از همه وابستگی‌ها رها شوی و آزاد شوی<br />
تا تکیه‌گاه واقعی را بیابی و بدانی که تنها خدا مطمئن‌ترین تکیه‌گاه است<br />
و هر چه غیر اوست فانی است. پس رها شو تا سبک شوی و روح و جسمت را آزاد<br />
کنی از هر چه تعلق است از هر چه وابستگی است. آن وقت می‌بینی وقتی تو به<br />
عظیم‌ترین نیروی عالم توکل کرده‌ای، سهمگین‌ترین طوفان‌ها هم چیزی را از<br />
وجودت کم نخواهد کرد.</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>وقتی تو آرامش می‌خواهی<br />
یاد و نام محبوب است و گاهی چنان درونت را آرام می‌کند که به همه غوغا‌ها<br />
مهر سکوت می‌زند. و در این لحظات بی‌قراری و در این دغدغه‌های درونی تنها<br />
یاد خداست که آرام بخش دل‌های بی‌قرار عاشق است. و در همین لحظات<br />
بی‌قراری، آرامش را در سایه ذکر محبوب واقعی در می‌یابی و می‌آموزی دریا<br />
دل باشی و دلت را آنقدر بزرگ کنی که تاب و تحمل همه موج‌ها و خروش‌ها را<br />
داشته باشد و در نهایت به عمق دریای بی‌کران عشق راه یابی و دریابی آرامش<br />
واقعی چیست.</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>این نکته را می‌آموزی که برای عظیم‌تر شدن <strong>باید هر لحظه متولد شوی</strong><br />
تولدی برای یافتن خویشتن. تولدی که هر بار با درد و بی‌قراری همراه هست.<br />
دردی که با شوق همراه هست. اشتیاقی که آدم را مشتاق‌تر می‌کند. و تو قوی<br />
می‌شوی، برای تاب آوردن و درد را نوازش کردن. و آگاه‌تر می‌شوی برای یافتن<br />
گوهر وجودی خویش <strong>و زیباتر از قبل متولد شدن</strong>. که با هر تولد تو زیباتر خواهی شد؛ چرا که به خویشتن خویش نزدیک‌تر می‌شوی.</span></p>
<p dir="rtl"><span><strong> </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><strong>باید آموخت که در سایه عشق آفتاب شد.</strong><br />
و کسی که با آفتاب همراه می‌شود، همیشه به دنبال روشنایی است. همراه سایه<br />
شدن، یعنی در حصار ماندن، تغییر نکردن، ایستادن و فرو رفتن. به دنبال<br />
روشنایی بودن یعنی رها شدن، تغییر کردن، رشد نمودن و بالیدن…</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>راه عشق با صبوری و انتظار همراه است، پس به خدا توکل کن.</span></p>
<p dir="rtl"><span>حال که «<strong>یا خدا</strong>»<strong> </strong>گفته‌ای و عشق را آغاز کرده‌ای، دلت را به صفا و روشنی امید به خدا پیوند ده.</span></p>
<p dir="rtl"><span>و این را بدان<strong> مهم عاشق ماندن است</strong>.</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>یک چیز را همیشه مطمئن باش که <strong>عشق هیچ گاه شکست نمی</strong><strong>‌خورد</strong>.</span>‌</p>
<p dir="rtl"><span>حتی اگر محبوبت تو را<br />
ترک کند، حتی اگر دلت بشکند، حتی اگر زمین بخوری، حتی اگر درد بکشی، حتی<br />
اگر راهی برای فریاد نداشته باشی، حتی اگر مجالی برای ماندن نباشد، حتی<br />
اگر <strong>تنها</strong> بمانی…</span></p>
<p dir="rtl"><span>زیرا تو آموخته‌ای که<br />
عشق خواهد ماند. آموخته‌ای که خدا حامی عاشقان است. خدا در دل‌های شکسته<br />
است. خدا آنقدر برایت عزیز می‌شود که در پرتو روشنایی ایمان به او<br />
درمی‌یابی عاشق راستین باشی.</span></p>
<p dir="rtl"><span>قلبت را از هر چه آلودگی<br />
است پاک کن و پنجره دلت را به سمت افق امید باز کن تا روشنایی ایمان را در<br />
دلت ببینی و به یاد داشته باش همیشه صادق باشی…</span></p>
<p dir="rtl"><span>اگر دوست داشتن را تجربه‌ای کرده‌ای خوب می‌دانی که تو دوست داشتن را فقط به خاطر خودِ دوست داشتن دوست می‌داری …</span></p>
<p dir="rtl"><span>که تنها عشق است که می‌ماند… و عشق همیشه پیروز است و عاشق سربلند.</span></p>
<p dir="rtl"><span><strong> </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><strong>پس همین الان عشقت را بیاغاز و در هر لحظه عاشق</strong><strong>تر شو …</strong></span>‌</p>
<p dir="rtl"><span><strong>و بدان که خدا همیشه همراه توست و منتظر تو …</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><strong><br />
</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2391.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سفری رو به خورشید</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2392.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2392.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2392.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دلهاست سلام چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پریشان تو را می‌شناسند پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ریگ‌های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p></p>
<p align="center" dir="rtl"><span>یاد خدا آرام بخش دلهاست</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>سلام</span></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><img src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic87/Haram2.jpg" /></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><br />
چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند<br />
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><br />
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی<br />
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><br />
نام تو رخصت رویش است و طراوت<br />
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><br />
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی<br />
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><br />
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد<br />
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><br />
کاش من هم عبور تو را دیده بودم<br />
کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span>قیصر امین پور</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>خیلی دلتنگ بودم. نیاز<br />
به جایی داشتم برای آرامش. نیاز به کسی که بتونم باهاش درد دل کنم. بتونم<br />
سرم رو بذارم روی شونه‌هاش و آروم آروم گریه کنم. نمی‌خواستم دردهام رو با<br />
کسی قسمت کنم. نیاز به احساس رهایی و آرامش. تا اینکه … بالاخره خودش این<br />
سفر رو جور کرد… وگرنه کی فکرش رو می‌کرد آخر سالی این سفر جور بشه.</span></p>
<p dir="rtl"><span>هفته‌ گذشته سفری به<br />
مشهد داشتم. سفری کاری؛ اما من بیشتر دلتنگ حرم امام رضا (ع) بودم. آرامش<br />
در حرم، حس سبک شدن از رنجش، جایی برای لبریز شدن از محبت…</span></p>
<p dir="rtl"><span>یکی از لحظات قشنگی که داشتم همون شب اولی بود که رفتم حرم، بارون نم‌نمی می‌اومد…</span></p>
<p dir="rtl"><span>خدایا از صمیم قلب سپاسگزارم…<br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>دعاگوی دوستان بودم…</span></p>
<p dir="rtl"><span>برای هر کسی که دوست داشت اونجا باشه، برای هر کسی که حاجتی داشت…</span></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><strong> </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><strong> </strong></span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span>هــرچ آن طلبــی و چـون نبـاشـد          از مصلـحتـی بــرون نبــاشـد</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span>هر نیک و بدی که در شمار است        چون در نگری صلاح کار است</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>پی‌نوشت:</span></p>
<p dir="rtl"><span>روزهای پایانی سال هست و<br />
همه در جنب و جوش برای آماده شدن برای بهارند که همراه با آغاز بهار، نو<br />
شدن رو تجربه کنن. امیدوارم دلها شاد باشه و همه سلامت باشند.</span></p>
<p dir="rtl"><span>پایان امسال برای من کمی متفاوت از سال‌های دیگه شده. درسته پر مشغله‌تر هستم، ولی امیدوارترم… انگار که تغییرات بزرگی در راه باشه.</span></p>
<p dir="rtl"><span><br /></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2392.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صدا کن مرا</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2389.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2389.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2389.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دلهاست صدا کن مرا صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p></p>
<p align="center" dir="rtl"><span>یاد خدا آرام بخش دلهاست</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p align="center" dir="rtl"><span><img alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/gol1.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/gol1.jpg" /></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><strong>صدا کن مرا<br />
صدای تو خوب است.<br />
</strong>صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است<br />
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.<br />
در ابعاد این عصر خاموش،<br />
من از طعم تصنیف در متن ادرک یک کوچه تنهاترم.<br />
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است<br />
<strong>و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش‌بینی نمی‌کرد<br />
و خاصیت عشق این است. </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
کسی نیست،<br />
<strong> بیا زندگی را بدزدیم آن وقت<br />
میان دو دیدار قسمت کنیم. </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.<br />
بیا زودتر چیزها را ببینیم.<br />
ببین عقربک‌های فواره، در صفحه ساعت حوض،<br />
زمان را به گردی بدل می‌کنند.<br />
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.</span></p>
<p dir="rtl"><span><strong>بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.</strong></span></p>
</p>
<p dir="rtl"><span>***</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>به سراغ من اگر می‌آیید،</span></p>
<p dir="rtl"><span>پشت هیچستانم.</span></p>
<p dir="rtl"><span>پشت هیچستان جایی است.</span></p>
<p dir="rtl"><span>پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است</span></p>
<p dir="rtl"><span>که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.</span></p>
<p dir="rtl"><span>روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی</span></p>
<p dir="rtl"><span>است که صبح</span></p>
<p dir="rtl"><span>به سر تپه معراج شقایق رفتند.</span></p>
<p dir="rtl"><span>پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:</span></p>
<p dir="rtl"><span>تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،</span></p>
<p dir="rtl"><span>زنگ باران به صدا می‌آید.</span></p>
<p dir="rtl"><span><strong>آدم اینجا</strong><strong> </strong><strong>تنهاست</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span>و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><strong>به سراغ من اگر می‌آیید،</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><strong>نرم و آهسته بیایید،</strong><strong> </strong><strong>مبادا که ترک بر دارد</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><strong>چینی نازک تنهایی</strong><strong> </strong><strong>من</strong><strong>.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><strong> </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><a target="_blank" href="http://hamdaneh.persiangig.ir/audio/Music87/Sohrab.mp3">سهراب سپهری </a></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>پی نوشت:</span></p>
<p dir="rtl"><span>- دیروز روز بدی بود.<br />
توی سه روز گذشته فقط ۴ ساعت خوابیده بودم. برای ارائه پروژه‌های پایانی<br />
تمام سعی‌ام رو می‌کردم که به موقع حاضر بشه. اما آخرش یه جای کار لنگ زد.<br />
استاد هم تمام تکالیف طول ترم و فایل پروژه رو در همه فرمت‌ها می‌خواست.<br />
همه رو آماده کردم فقط فایل پاورپوینتش رو دیگه نتونستم حاضر کنم. بعد از<br />
سر کار رفتم دانشگاه اما اصلا حالم خوب نبود. احساس می‌کردم هر لحظه ممکنه<br />
که بیافتم. که دیدم استاد می‌گه اگه نتونستید حاضر کنید یه روز دیگه رو<br />
برای ارائه تعیین می‌کنم و اطلاع می‌دم. هم خیالم راحت شد و هم ناراحت<br />
بودم. از این که چرا این همه که به خودم فشار می‌یارم نتیجه‌ای که دلم<br />
می‌خواد رو نمی‌تونم بگیرم. از کارام راضی بودم چون سعی کرده بودم خوب<br />
باشه. اما همین که نتونسته بودم به موقع حاضرش کنم ناراحتم می‌کرد. انگار<br />
استراحت به ما نیومده ماجرا هنوز ادامه داره …</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>- تعجب می‌کنم چرا وقتی<br />
می‌شه حتی در شرایط بد با صداقت کارت رو انجام بدی باید دروغ بگی اون هم<br />
از سر ناچاری. امروز بنده خدایی اومده بود و کمک می‌خواست یه جای کارش به<br />
مشکل برخورده بود. جوونی بود و می‌خواست بره سر کار. لنگ یه مدرکی بود که<br />
نداشت، می‌خواست اون مدرک براش جعل بشه اون هم چی یه تسویه با دانشگاه<br />
آزاد که نشون بده دیگه دانشجو نیست. آخه نمی‌تونست هزینه تسویه حساب رو<br />
پرداخت کنه. بهش گفتم این کار رو نکن به جاش برو و صادقانه با مسئول محل<br />
کاری که می‌خوای بری جریان رو تعریف کن. امیدوارم وضعیت رو درک کنه و اگر<br />
انسانیت داشته باشه قبول می‌کنه. باهاش صحبت کردم و گفتم درسته مشکل داری<br />
اما برو و صادقانه موضوع رو بگو امیدوارم کارت درست بشه. با ناراحتی گفت<br />
دنیایی شده که بدون دروغ کار آدم راه نمی‌افته. گفتم اگه این بده باید از<br />
خودمون شروع کنیم اگه دروغ بده و دیگران دروغ می‌گن سعی کنیم خودمون<br />
اینجوری نباشم. بالاخره راضی شد بره. چقدر بده که اینقدر از صداقت و<br />
انسانیت داریم دور می‌شیم. از صمیم قلب از خدا می‌خوام کارش درست بشه.<br />
امیدوارم نتیجه بده و نیاد بگه دیدی گفتم صداقت جواب نمی‌ده. خدایا خودت<br />
کمکش کن به خاطر نا امید نشدن از خوبی و صداقت…</span></p>
<p dir="rtl"><span>- </span></p>
<p><span>وبلاگ <a target="_blank" href="http://hooraa.blogfa.com/" title="به یاد کودکی‌هایم">حورا عزیز</a> رو هم به روز کردم.</span></p>
<p><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>طبیعت این روزها :</span></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><span>سعی کنیم این روزها<br />
که بوشهر بهترین آب و هوا رو داره برای بودن در طبیعت وقت بگذاریم تا کمی<br />
با همراهی با طبیعت شادی،  نشاط، آرامش و انرژی لازم برای زندگی رو به دست<br />
بیاریم.</span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><img alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar1.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar1.jpg" /></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><img alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar2.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar2.jpg" /></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><img alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar3.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar3.jpg" /></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><img alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar4.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar4.jpg" /></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span><img alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar5.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/Lavar5.jpg" /></span></p>
<p dir="rtl"><span><br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span>شهرستان دشتی &#8211; لاور<br />
</span></p>
<p><span><br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2389.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://hamdaneh.persiangig.ir/audio/Music87/Sohrab.mp3" length="3544712" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>خدایا مرا به آنچه دوست داری بازگردان</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_2390.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_2390.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 May 2010 19:02:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_2390.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دل‌هاست خدایا تو به آنچه انجام داده‌ام آگاه‌تر هستی، پس آنچه در مورد من آگاهی داری ببخش، و در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p></p>
<p><span>یاد خدا آرام بخش دل‌هاست</span></p>
<p><span><br />
</span></p>
<p><span><img alt="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/card6.jpg" src="http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic88/card6.jpg" /></span></p>
<p><span><br />
</span></p>
<p><span>خدایا تو به آنچه انجام داده‌ام آگاه‌تر هستی،<br />
پس آنچه در مورد من آگاهی داری ببخش،<br />
و در پرتو قدرتت،<br />
مرا به آنچه دوست داری بازگردان.</span></p>
<p><span><br />
</span></p>
<p><span>انگار لازم بود یکی این حرف رو بهم بزنه:<br />
“… نگاه کن توی مشکلات زندگی دوام آوردن خیلی مهمه و شما این کار رو انجام<br />
دادی و خودت بهتر می‌دونی همیشه از خدا هر چیزی رو بخوایم. … ”<br />
شنیدن این حرف از طرف یه دوست، انگار یه تلنگر بود. آره من تونستم تا حالا<br />
دوام بیارم پس می‌تونم بعد از این هم دوام بیارم. مشکلات هر چقدر هم بزرگ<br />
باشه من خدای بزرگی دارم که می‌تونم خودم رو بهش بسپارم و از راه سخت<br />
زندگی عبور کنم. و به جای این که بگم خدایا مشکل بزرگی دارم با اطمینان<br />
بگم مشکلات من خدای بزرگی دارم.<br />
</span></p>
<p><span>- آن سوی ناکامی‌ها همیشه خدایی است که داشتنش جبران همه نداشتن‌هاست.<br />
خدا رو شکر که هستی!</span></p>
<p><span>و کسی می‌گوید: سر خود بالا کن. به بلندا بنگر. به بلندای عظیم.<br />
به افق‌های پر از نور و امید. و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت.<br />
خانه‌ی دوست کجاست! خانه‌ی دوست در آن عرش خداست.<br />
خانه دوست در آن قلب پر از نور خداست.<br />
و فقط دوست خداست.</span></p>
<p></p>
<p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_2390.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای سالی که در راه است</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1793.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1793.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Mar 2010 09:38:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1793.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دل‌هاست ای خدای دگرگون کننده دل‌ها و دیده‌ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یاد خدا آرام بخش دل‌هاست</p>
<p>ای خدای دگرگون کننده دل‌ها و دیده‌ها<br />
ای تدبیر کننده روز و شب<br />
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر<br />
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن</p>
<p>زمین ایمان آورد و جهان سبز شد<br />
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه‌ای از دلش سر در &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1793.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سفری رو به خورشید</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1755.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1755.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 05:13:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1755.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دلهاست سلام چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پریشان تو را می‌شناسند پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ریگ‌های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یاد خدا آرام بخش دلهاست</p>
<p>سلام</p>
<p>چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند<br />
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند</p>
<p>پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی<br />
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند</p>
<p>نام تو رخصت رویش است و طراوت<br />
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند</p>
<p>از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی<br />
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند</p>
<p>اینک ای خوب فصل &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1755.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در سایه عشق، آفتاب شو</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1259.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1259.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 10:40:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1259.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم وقتی تو توان و نیرو می‌خواهی، درد و سختی می‌دهد تا بیاموزی تلاش و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم</p>
<p>وقتی تو توان و نیرو می‌خواهی، درد و سختی می‌دهد تا بیاموزی تلاش و مقاومت را. تا قدرتمند شوی که اگر قدرتمند باشی، عشقی که تو را قوی‌تر می‌کند جذب می‌کنی و اگر ضعیف بمانی همواره در حال فرو &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1259.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در سایه عشق آفتاب شو</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1258.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1258.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 10:20:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1258.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم وقتی تو توان و نیرو می‌خواهی، درد و سختی می‌دهد تا بیاموزی تلاش و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم</p>
<p>وقتی تو توان و نیرو می‌خواهی، درد و سختی می‌دهد تا بیاموزی تلاش و مقاومت را. تا قدرتمند شوی که اگر قدرتمند باشی، عشقی که تو را قوی‌تر می‌کند جذب می‌کنی و اگر ضعیف بمانی همواره در حال فرو &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1258.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدایا مرا به آنچه دوست داری بازگردان</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1215.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1215.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 13:05:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1215.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دل‌هاست خدایا تو به آنچه انجام داده‌ام آگاه‌تر هستی، پس آنچه در مورد من آگاهی داری ببخش، و در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یاد خدا آرام بخش دل‌هاست</p>
<p>خدایا تو به آنچه انجام داده‌ام آگاه‌تر هستی،<br />
پس آنچه در مورد من آگاهی داری ببخش،<br />
و در پرتو قدرتت،<br />
مرا به آنچه دوست داری بازگردان.</p>
<p>انگار لازم بود یکی این حرف رو بهم بزنه:<br />
&#8220;&#8230; نگاه کن توی مشکلات زندگی دوام آوردن خیلی مهمه و شما این کار رو انجام &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1215.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صدا کن مرا</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1181.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1181.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Feb 2010 08:15:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1181.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دلهاست صدا کن مرا صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یاد خدا آرام بخش دلهاست</p>
<p>صدا کن مرا<br />
صدای تو خوب است.<br />
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است<br />
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.<br />
در ابعاد این عصر خاموش،<br />
من از طعم تصنیف در متن ادرک یک کوچه تنهاترم.<br />
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است<br />
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش‌بینی نمی‌کرد<br />
و &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1181.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گم گشته</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1117.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1117.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 06:32:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1117.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم</p>
<p>سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ<br />
أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ</p>
<p>زودا که آیات قدرت خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهیم داد تا برایشان آشکار شود که او حق است. &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1117.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گمگشته</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1116.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1116.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 06:26:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1116.html</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم</p>
<p>سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ<br />
أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ</p>
<p>زودا که آیات قدرت خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهیم داد تا برایشان آشکار شود که او حق است. &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1116.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی بدون روزهای بد نمی‌شود</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1102.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1102.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 06:57:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1102.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دلهاست از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یاد خدا آرام بخش دلهاست</p>
<p>از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود.<br />
و مکافات این وسوسه هبوط بود.<br />
فرشته‌ها گفتند: «تو بی‌بهشت می‌میری، زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.»<br />
و انسان گفت: «اما من به &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1102.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امتحان خدا</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1060.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1060.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Jan 2010 17:00:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شکوفه یاس</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1060.html</guid>
		<description><![CDATA[یاد خدا آرام بخش دلهاست اول نوشت: أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ آیا گمان می‌کنید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یاد خدا آرام بخش دلهاست</p>
<p>اول نوشت:</p>
<p>أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ</p>
<p>آیا گمان می‌کنید به بهشت داخل خواهید شد</p>
<p>حال آنکه هنوز خدا از شما آنان را که (در راه دین) جهاد کرده و (در سختی‌ها) مقاومت کنند</p>
<p>معلوم نگردانیده است؟!<br />
آل عمران / ۱۴۲</p>
<p>گمان می‌کنید &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1060.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

