<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جامعه ی وبلاگ نویسان بوشهر &#187; مهشید تبدار!</title>
	<atom:link href="http://www.bushehrws.com/feed_author/mahshid/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bushehrws.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 04:50:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>ورود ممنوع !!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12620.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12620.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 14:02:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12620.html</guid>
		<description><![CDATA[هر آدمی توی زندگیش یه دردی داره مربوط به گذشته هاش !! مربوط به لحظاتی که هیچ کاری نمیشه واسشون کرد !! اون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P dir="rtl">هر آدمی توی زندگیش یه دردی داره مربوط به گذشته هاش !! مربوط به لحظاتی که هیچ کاری نمیشه واسشون کرد !!</P><br />
<P dir="rtl">اون دردو قایم میکنه توی هززار توی قلبش و دم نمیزنه !! و هیچ کسی رو هم به اون قسمت راه نمیده !! هر ازگاهی هم  که به هر دلیل یادش میوفته و اون درد و اون زخم کهنه سرباز میکنه ؛ تو خودش میره ، کلافه میشه ، عصبی میشه ، ساکت میشه !!! </P><br />
<P dir="rtl">هرچقدر هم بقیه سعی کنند با کلمات تسکینش بدن ! بازم نمیشه بیشتر کلافه و عصبی اش میکنه !!</P><br />
<P dir="rtl">خود اون آدم توی حال و هوای بدیه ولی خودش میدونه که یه کم که تنها باشه و با خودش خلوت کنه روبراه میشه اما اینجور وقتا اونی که بیشتر توی برزخه طرف مقابل اون آدمه ! اطرافیان اون آدمن !! از یه طرف دلشون رضایت نمیده که اونو توی اون حال و اوضاع ببیند و به حال خودش بذارنش و از یه طرف هم دوست ندارن مزاحمش باشن و  خلوتشو به هم بزنن !!!</P><br />
<P dir="rtl">وضعیت بدی میشه که همه رو به هم میریزه !!! </P><br />
<P dir="rtl">خیلی سال پیش دوستی تعریف میکرد که از موضوعی خیلی ناراحت و به هم ریخته بود و با هیچکس راجع بهش صحبت نمیکرد !! مادر پیر و بی سوادی هم داشت که دلش برای فرزندش خیلی میسوخت  اینجور میشه که مادر میره پیش یه سیٌد و ازش میخواد یه دعایی کنه که فرزندش غمش رو فراموش کنه و آرووم بشه !! اون آقا هم دعایی مینویسه و به مادر میگه که این دعا رو بذار توی بالش بچه ات ! باعث میشه که شب ها با آرامش بیشتری بخوابه !! اون دوست تعریف میکنه که من فهمیدم مادرم چه کار کرده اما برای اینکه دلش رو نشکنم هرشب اون بالش رو میذاشتم زیر سرم و میخوابیدم  ! شب ها کلی گریه میکردم و کمی که سبک  میشدم سعی میکردم بخوابم اما همینکه سرم رو جا به جا میکردم صدای خش خش اون برگه دعا توی گوشم میومد و یادم میوفتاد که چرا مادرم همچین کاری رو کرده و دلم واسه مادرم میسوخت و دوباره همه چی از اول یادم میومد و باز گریه ام میگرفت!! و هر شب این  چرخه ی باطل ادامه پیدا میکرد ! </P><br />
<P dir="rtl">الان منم توی همچین وضعیتیم !! وقتایی که خودم ناراحتم ، بهتر میدونم چه کار میشه کرد تا زمانی که ببینم کسی از نزدیکانم ناراحت و غمگینه ! و کلا دیدن غم و غصه ی بقیه بیشتر کلافه ام میکنه !! </P><br />
<P dir="rtl">هرکسی تو یه برهه ای از زمان ممکنه احساس بدی راجع به خودش یا هر چیز دیگه ای داشته باشه ! ممکنه حس کنه که خیلی بدبخته !!! حس کنه که دیگه بدتر ازین نمیشد که به سرش بیاد !!اما به نظرم بدترین مسئله زمانیه که ببینی کسی که واست عزیزه ناراحت و غمگینه !!! و تو واقعا ندونی که  چیکار میشه واسش کرد !!</P><br />
<P dir="rtl">میدونم که هرچی بخوام بگم بهش فکر نکن باعث میشه که بیشتر بهش فکر کنه !میدونم که منو به اون غصه راه نمیده که غمگینم نکنه !! میدونم اگه تنهاش بذارم از نگرانی دیونه میشم !! میدونم که باید به حال خودش باشه تا رو به راه شه !! واسه همین سعی میکنم بی هیچ سرو صدایی فقط کنارش بشینم و هیچی نگم جوری که واقعا حس کنه تنهاست !!!</P><br />
<P dir="rtl"> پ.ن : یه روزی ، یه کسی ، یه جوری بهم بد کرد که خیلی دلمو سوزوند ! مخصوصا چون طرف رو مثل خواهرم خودم میدونستم !! اما من بخشیدمش همون موقع بخشیدم !! نه اینکه لایق بخشیدن بودن ها ، نه !! چون آرامش رو حق خودم میدونستم !! اما حالا بعد از کلی وقت بلاهایی که به سرش اومده رو انداخته گردن من !! که من میدونم فلانی منو نفرین کرده !! این نفرین اونه که منو گرفته !!!! خدایی آدم میمونه چی بگه به آدامای این دوره و زمونه !!!  یکی نیست بگه اگه تو به نفرین من و عذاب کارات اعتقادی داشتی که نمیکردی همچین کاریو !!! دوما حالا یعنی من همه ی کار و زندگیم رو گذاشتم کنار  و راه به راه تو رو چه میدونم نفرین کردم ؟؟ حالا تو مثلا تو بدبخت باشی چیزی توی زندگی من عوض میشه ؟؟ بعدم اگه دعای من گیرا بود یه فکری به حال خودم میکردم !!! والا به خدا با اییی نوناشون <img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">پ.ن ۲ : دیروز مهمون داشتیم یه پسر بچه ی بانمک هم داشتند ! موقع ناهار بهش گفتم  عزیزم دوغ واست بریزم یا نوشابه ؟؟ گفت : هردو !! آخه من دوگانه سوزم <img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" /> </P><br />
<P dir="rtl">مخاطب نوشت : دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت/ دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور<img src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif" height="18" /></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12620.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اخلاقتو خوب کن !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12546.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12546.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 21:50:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12546.html</guid>
		<description><![CDATA[سه هفته ی تمام !! دقیقا سه هفته ما سر این موضوع ماجرا داشتیم !! یعنی قرار بود اکیپی از دوستان که حدودا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P dir="rtl">سه هفته ی تمام !! دقیقا سه هفته ما سر این موضوع ماجرا داشتیم !! یعنی قرار بود اکیپی از دوستان که حدودا ۱۵-۲۰ نفری میشدیم با همدیگه پاشیمو بریم این فیلم &#8220;اخلاقتو خوب کن &#8221; که تا همین امشب من اشتباهی میگفتم&#8221; اخلاقتو عوض کن &#8221; (گرچه توفیری هم نمیکرد<img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" />) ببینیم ! تو این سه هفته یه روز من کلاس داشتم ! فرداش اون یکی ! پس فردا اون یکی مریض بود و روز بعدترش یکی مهمون داشت ! فرداش یکی دعوت بود !! خلاصه دردسرتون ندم هر روز یکی یه گیری داشت واسه اومدن ! دیگه امروز دیدیم آبجی کوچیکه هم داره دانشگاهش باز میشه و باید یکی دو روز دیگه بره ! گفتیم حتما حتما امروز میریم !!</P><br />
<P dir="rtl">از دیروز دیگه برنامه ۱۰۰% شده بود ، از همون دیروز یکی ، دو سه نفر گفتن کار دارن و نمیتونن بیان!! از صبحم همینجور تعداد آدما کمتر و کمتر میشد و هر ساعت یکی زنگ میزد و کنسل میکرد اومدنشو !! ما هم دیگه دیدیم فایده نداره اومدیم کنسل کنیم رفتنمونو !! بعدش گفتیم بیخیال خودمون سه تا پا میشیم میریم (یعنی من و دختر خاله ام و خواهرم )!</P><br />
<P dir="rtl">پاشدیم و رفتیم دم در سینما دیدیم پلاکارد  زدن که مقدم شما فرهیختگان و هنردوستان عزیز رو در این دهه فجر گرامی میداریم !! بعد رفتیم دم گیشه  بلیط بگیریم دیدیم هیچکی نیست !! گفتیم شاید جای گیشه شون عوض شده رفتیم تو یه چنددقیقه  بعد یه آقایی اومد گفت بفرمایید ؟ ما هم گفتیم اومدیم فیلم ببینیم !! سرشو خاروند و گفت ؟چند نفرید ؟ گفتیم سه نفر !! گفت : نمیشه غیر از شما کسی نیست منم نمیتونم فیلمو بذارم واستون !! ما هم چون خانوادگی پشتکارمون زیاده !! از رو نرفتیم که وایستادیم دقیقا جلو یارو و شروع کردیم زنگ زدن به دوستامون که پاشید بیاین فیلمو ببینیم !! اما دریغ از یه نفر !! حالا هرروز همه از بیکاری مینالن !! امروز همه گرفتار بودن !! طرف هم دید نه مثل اینکه ما ول کن قضیه نیستیم (نمیدونست ما با چقدر برنامه ریزی اومدیم <img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" />) آخرش گفت : عیب نداره پاشین برین تو میرم الان روشن میکنم ! فیلمو میذارم واستون <img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" /> !!</P><br />
<P dir="rtl">حالا شما فکر کن ما سه نفر و یه سینمای خالی !! اون بالا دقیقا نزدیک پرده ی سینما یه قالیچه هم پهن بود واسه ی مراسم خاص !! دختر خاله میگفت بیاین بریم اونجا دراز بکشیم فیلمو ببینیم کسی هم که نیست <img src="http://blogfa.com/images/smileys/13.gif" height="18" /> !</P><br />
<P dir="rtl">از فیلم هیچی نپرسید ! خیلی آبکی و بی مزه بود از بس هم ما سه تا الکی خندیدیم و هی جامونو عوض کردیم نصفش هم نفهمیدیم چی شد !!</P><br />
<P dir="rtl">فیلم که تموم شد ! و چراغا که روشن شد !! دیدیم هیچ دری وا نشد ما بریم بیرون !! یه چند دقیقه صبر کردیم وبعد رفتیم دم همون دری که اول ازش اومده بودیم تو !! و شروع کردیم در زدن !! که آقا بیاین درو واکنین !! اما هیچکی نبود ! دیگه جدی جدی داشتیم میترسیدیم ! به دختر خالم گفتم این دستگیرشو امتحان کن شاید باز باشه ما الکی داریم سرو صدا میکنیم !! دیدیم اه آره بازه <img src="http://blogfa.com/images/smileys/08.gif" height="18" /> اومدیم بیرون هرچی اینور اونورمونو نیگاه کردیم که از طرف تشکر کنیم لااقل ! دیدیم نه هیشکی نیست !! گفتم بیاین درو ببندین لااقل دزد نیاد !! داشتیم درو میبستیم که بریم دیدیم طرف  از تو دستشویی اومد بیرون و یه لبخند ملیح تحویلمون داد !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">خلاصه اش اینم از فیلم دیدن ما با اون همه برنامه ریزی و دبدبه و کبکبه !! اما واقعا احساس مهم بودن کردیم <img src="http://blogfa.com/images/smileys/05.gif" height="18" />بعدشم رفتیم کنار دریا و کلی خندیدیم که یه جا هم که خواستیم عینهو بچه آدم بریم نشد !</P><br />
<P dir="rtl">یه عکسم میذارم از دیشبمون دقیقا چند دقیقه قبل از شروع فیلم !!</P><br />
<P dir="rtl">پ.ن : یاد گزارش مدرسه افتادم ! وقتی میبردنمون سینمایی جایی بعدش میگفتن گزارش بنویسید !!</P><br />
<P dir="rtl">پ.ن۲ : اخلاقتو خوب کن دیگه !! این چه وضعشه آخه !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/14.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">برای دیدن عکس به ادامه مطلب برید !!</P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12546.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>واقعا چپه ؟؟!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12475.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12475.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 20:05:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12475.html</guid>
		<description><![CDATA[دیشب خوابیدم خواب دیدم با یکی از استادهای سابقم دعوامون شده شدییید ! صبح بیدار شدم دیدم همون استاد بهم ایمیل زده که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P dir="rtl">دیشب خوابیدم خواب دیدم با یکی از استادهای سابقم دعوامون شده شدییید !</P><br />
<P dir="rtl">صبح بیدار شدم دیدم همون استاد بهم ایمیل زده که اگه وقت آزاد دارم  با هم یه کار ترجمه رو انجام بدیم !!</P><br />
<P dir="rtl">حالا موندم واقعا خواب زن چپه ؟؟ یا این خوابه داشته هشدار میداده که اگه اینکارو شروع کنیم دعوامون میشه ؟</P><br />
<P dir="rtl">بیخیال خواب پاشم برم ببینم چی هست اصلا اون ترجمه! نهایتش دیدم خوشم نیومد میگم کنکور دارم !! کنکورم خوبه ها هروقت کم میاری میتونی بچسبونیش به اون !</P><br />
<P dir="rtl">ولی جدی چپه یعنی ؟؟</P><br />
<P dir="rtl"> پ.ن ۱ : نمیدونم چرا این روزا همش خاطرات گذشته یادم میاد !! خیلی وقت بود به دیروزمم فکر نمیکردم چه برسه به قدیما !! شاید چون این روزها آرومم !! و همه چیز نرم نرمک روال خودش رو طی میکنه !!! </P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12475.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند سالته ؟؟</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12428.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12428.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 19:10:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12428.html</guid>
		<description><![CDATA[مهشید تبدار سه ساله شد !!! سه سال گذشت !!  سه سال پیش وقتی شروع کردم  به وبلاگ نویسی با خودم فکر میکردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA">مهشید<br />
تبدار سه ساله شد !!! </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">سه<br />
سال گذشت !!<span>  </span></span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">سه<br />
سال پیش وقتی شروع کردم<span>  </span>به وبلاگ نویسی با<br />
خودم فکر میکردم که دو روز دیگه خسته ام میشه ! نهایتش دو ماه یا چند ماه !! بعد<br />
از اون میره تو لیست کارهایی که دوست داشتم تجربه کنم ! تجربه میکنم و میذارمش<br />
کنار !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">نمیدونم<br />
چطور شد که اینقدر جدی شد واسم و اینقدر تعصب و حساسیت پیدا کردم راجع به اینجا !!وقتی<br />
که آرشیو اینجا رو میبینم و گاهی که پست هامو نگاه میکنم یاد تک تک لحظاتی میوفتم<br />
که پست هامو مینوشتم !! احساسم واسم تداعی میشه ! خوشحال بودم ، غمگین بودم ،<br />
دلگیر بودم و&#8230; </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">گذر<br />
عمرم رو هم بهم خاطر نشون میکنه !! اولین باری که شروع به نوشتن کردم توی این<br />
وبلاگ ؛یه دانشجوی بیخیال بودم که همه دنیا واسم یه جوری شوخی بود !! منتظر یه<br />
جرقه بودم تا آتیش بسوزونم و شیطنت کنم !! از هر چیز جدی خودداری میکردم !! از آدم<br />
های جدی بدم میومد !! ربطی به نوشتن توی این وبلاگ نداره اما این سه سال جز سال<br />
های عجیب زندگیم<span>  </span>بوده !! ولی نوشتن اینجا<br />
بیشتر این مسئله رو واسم خاطر نشون میکنه ! این روزا جدی ترم شاید ! ولی هنوزم<br />
پتانسیل هرگونه جرقه زدنی رو واسه آتیش سوزوندن دارم ! پس این چهره جدی رو جدی<br />
نگیرید !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">دوستان<br />
زیادی هم ازین طریق پیدا کردم کسانی که هنوز باهمیم و از داشتنشون خوشحالم واقعا<br />
!!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">کسانی<br />
هم بودن که &#8230;.. بگذریم !!!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">خلاصه<br />
اش اینکه مهشید تبدار سه ساله شد !! نخندید !! فکر میکنید خودتون خیلی بزرگید ؟؟</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">نمیدونم<br />
چند وقته دیگه اینجا مینویسم !! اما فعلا که هستم !!!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">دیگه<br />
نمیدونم چی بگم !! یعنی من موندم هروقت خواستم یه حرف خاص و جدی بزنم همون موقع<br />
حرفم نمیاد !! همین<span>  </span>دیگه !!!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۱ : این روزها خسته ام از هر گونه توضیح و توجیه !!!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲ : الان که دارم اینو مینویسم یکی از شبکه های بیگانه و فلان و فلان در حال پخش<br />
موسیقی سنتی و محلی <span> </span>ایرانیه کار جالبیه<br />
خوشمان آمد !! کار فوق العاده ایه !!! دمشون گرم !!!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۳ : تولد وبلاگمم مبارک !!! </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مخاطب<br />
نوشت : کاش میفهمیدی برای درک احساس واقعیم بین خطوط نگردی<span>  </span>و سطور را کنکاش نکنی !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">دلگویه:<br />
هرکسی از ظن خود شد یار من /از درون من نجست اسرار من </span></p>
<div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12428.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اِمِرجنسی  کمک !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12375.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12375.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 15:20:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12375.html</guid>
		<description><![CDATA[ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !! اگه آب دستته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !!</p>
<p dir="rtl">اگه آب دستته یه دقیقه اون لیوانتو بذار کنار بیا ببین یه کمکی نمیتونی به من کنی ! ثواب داره به خدا !!! هرگونه نظری کارشناسی ، غیر کارشناسی اصلا هر نظری که به ذهنتون اومد بگید پذیراییم بلکه یه راهی پیدا شه واسه ما ! با هر اسم و نشونی هم خواستید بگید خصوصی و عمومیشم مهم نیست اما دریغ نکنید . هم اکنون نیازمند نظرهای شماییم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/28.gif" /></p>
<p dir="rtl">حالا مشکل چیه ؟ میگم واست !! آقا  اگه شما این بنده ی حقیر شخص شخیص مهشید تبدار رو ساعت ۳ نصف شب از خواب بیدار کنید و از جد و آباد و اصول دین تا چه میدونم کلی سوال دیگه (حالا خیلی هم سخت نپرسید دیگه <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/14.gif" />) بپرسید . من عین بلبل واستون جواب میدم . حتی اگه خواب خواب باشم !! این سئوالو ۲ شب ،۱۲ شب ، ۲ ظهر، ۵ صبح هر وقتی میخواید بپرسید  هیچ مشکلی نیست اما اگه همین شخص بنده رو مامانم  بین ساعت  ۶ تا ۸ صبح بیدارم کنه ازم بپرسه اسمت چیه ؟ اول یه پنج دقیقه فکر میکنم که این خانومه چقدر قیافش آشناس ، بعد ۵ دقیقه فکر میکنم که من کجام؟ ۵ دقیقه بعدشم تازه یادم میوفته فکر کنم من کیم ؟ (البته وسط هرکدوم ازین فکر کردنا یه خواب عمیقی میرم خوابم میبینم تازه ) <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" /></p>
<p dir="rtl">خلاصش اینکه بین ساعت ۶ تا ۸ صبح من رسما آف هستم یعنی دقیقا انگار دکمه خاموش من رو میزنن .و از ساعت ۸:۳۰ کم کم روشن میشم . حالا مشکل اصلا بیدار شدن نیست من هروقت کاری داشته باشم بیدار میشم اما جسما بیدارم مغزم همچنان خوابه !! و کلا روی دور کند هستم !<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/10.gif" /></p>
<p dir="rtl">برای رفع این مسئله هر کاری کردم تنظیم ساعت خواب چه میدونم تمرینات ۴۰ روزه و ۲۱ روزه تنظیم ساعت بدن و هر چیزی که فکرشو کنید . آخرین نتیجه اش این شد که این سیستممه دیگه !</p>
<p dir="rtl">حالا مشکل اصلی دقیقا اینجاست که همیشه با امتحانات ۸ صبح مشکل داشتم و معمولا سعی میکردم شبش رو نخوابم ! من با یه سطح معلومات یه امتحان رو ۸ صبح یا ۱۰ یا بعد از ظهر بدم نتیجه اشون واقعا با هم  قابل مقایسه نیست !! </p>
<p dir="rtl">چیزی به آخر بهمن و کنکور نمونده و هنوز نتونستم هیچ فکری برای این معضل کنم ! نیست خیلی هم خوندم ! ولی خوب با کنکور ۸ صبح امکان استفاده از همین یه ذره معلومات هم تقریبا مالیده میشه !!! <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/21.gif" /></p>
<p dir="rtl">کنکور کارشناسی ام هم بعدازظهر بود و این مشکلو نداشتم ! کنکور هم امتحانی نیست که بشه شب قبلش نخوابید ! یه خواب کافی احتیاج داره و انرژی مضاعف !! </p>
<p dir="rtl">الان ماتم گرفتم که چیکار میشه کرد ؟ یعنی من تا ساعت ۹  بخوام رو دور کند باشم و هر سئوالیو چند بار بخونم تا ذهنم متمرکز شه یعنی رسما کنکورو از دست دادم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/02.gif" /></p>
<p dir="rtl">شما را به خدا پا نشید بگید دلیلش فلانه و بهمانه !! اگه واقعا راه حلی دارید که من بتونم صبح کنکور به فکر و ذکر جمع و هوش و حواس متمرکز برم سر جلسه ممنون میشم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" /></p>
<p dir="rtl">ضمنا راه حل های قهوه و دوساعت زودتر بیدار شدن و دوش آب  سرد و گرم هم امتحان شده !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" /></p>
<p dir="rtl">پ.ن : پیشاپیش از نظراتتون متشکریم که ماراازین ماتم درمیارید !<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" /></p>
<p dir="rtl">با تشکر !!</p>
<p dir="rtl">مهشید تبدار !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12375.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اِمِرجنسی  کمک !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12374.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12374.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 15:20:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12374.html</guid>
		<description><![CDATA[ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !! اگه آب دستته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !!</p>
<p dir="rtl">اگه آب دستته یه دقیقه اون لیوانتو بذار کنار بیا ببین یه کمکی نمیتونی به من کنی ! ثواب داره به خدا !!! هرگونه نظری کارشناسی ، غیر کارشناسی اصلا هر نظری که به ذهنتون اومد بگید پذیراییم بلکه یه راهی پیدا شه واسه ما ! با هر اسم و نشونی هم خواستید بگید خصوصی و عمومیشم مهم نیست اما دریغ نکنید . هم اکنون نیازمند نظرهای شماییم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/28.gif" /></p>
<p dir="rtl">حالا مشکل چیه ؟ میگم واست !! آقا  اگه شما این بنده ی حقیر شخص شخیص مهشید تبدار رو ساعت ۳ نصف شب از خواب بیدار کنید و از جد و آباد و اصول دین تا چه میدونم کلی سوال دیگه (حالا خیلی هم سخت نپرسید دیگه <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/14.gif" />) بپرسید . من عین بلبل واستون جواب میدم . حتی اگه خواب خواب باشم !! این سئوالو ۲ شب ،۱۲ شب ، ۲ ظهر، ۵ صبح هر وقتی میخواید بپرسید  هیچ مشکلی نیست اما اگه همین شخص بنده رو مامانم  بین ساعت  ۶ تا ۸ صبح بیدارم کنه ازم بپرسه اسمت چیه ؟ اول یه پنج دقیقه فکر میکنم که این خانومه چقدر قیافش آشناس ، بعد ۵ دقیقه فکر میکنم که من کجام؟ ۵ دقیقه بعدشم تازه یادم میوفته فکر کنم من کیم ؟ (البته وسط هرکدوم ازین فکر کردنا یه خواب عمیقی میرم خوابم میبینم تازه ) <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" /></p>
<p dir="rtl">خلاصش اینکه بین ساعت ۶ تا ۸ صبح من رسما آف هستم یعنی دقیقا انگار دکمه خاموش من رو میزنن .و از ساعت ۸:۳۰ کم کم روشن میشم . حالا مشکل اصلا بیدار شدن نیست من هروقت کاری داشته باشم بیدار میشم اما جسما بیدارم مغزم همچنان خوابه !! و کلا روی دور کند هستم !<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/10.gif" /></p>
<p dir="rtl">برای رفع این مسئله هر کاری کردم تنظیم ساعت خواب چه میدونم تمرینات ۴۰ روزه و ۲۱ روزه تنظیم ساعت بدن و هر چیزی که فکرشو کنید . آخرین نتیجه اش این شد که این سیستممه دیگه !</p>
<p dir="rtl">حالا مشکل اصلی دقیقا اینجاست که همیشه با امتحانات ۸ صبح مشکل داشتم و معمولا سعی میکردم شبش رو نخوابم ! من با یه سطح معلومات یه امتحان رو ۸ صبح یا ۱۰ یا بعد از ظهر بدم نتیجه اشون واقعا با هم  قابل مقایسه نیست !! </p>
<p dir="rtl">چیزی به آخر بهمن و کنکور نمونده و هنوز نتونستم هیچ فکری برای این معضل کنم ! نیست خیلی هم خوندم ! ولی خوب با کنکور ۸ صبح امکان استفاده از همین یه ذره معلومات هم تقریبا مالیده میشه !!! <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/21.gif" /></p>
<p dir="rtl">کنکور کارشناسی ام هم بعدازظهر بود و این مشکلو نداشتم ! کنکور هم امتحانی نیست که بشه شب قبلش نخوابید ! یه خواب کافی احتیاج داره و انرژی مضاعف !! </p>
<p dir="rtl">الان ماتم گرفتم که چیکار میشه کرد ؟ یعنی من تا ساعت ۹  بخوام رو دور کند باشم و هر سئوالیو چند بار بخونم تا ذهنم متمرکز شه یعنی رسما کنکورو از دست دادم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/02.gif" /></p>
<p dir="rtl">شما را به خدا پا نشید بگید دلیلش فلانه و بهمانه !! اگه واقعا راه حلی دارید که من بتونم صبح کنکور به فکر و ذکر جمع و هوش و حواس متمرکز برم سر جلسه ممنون میشم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" /></p>
<p dir="rtl">ضمنا راه حل های قهوه و دوساعت زودتر بیدار شدن و دوش آب  سرد و گرم هم امتحان شده !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" /></p>
<p dir="rtl">پ.ن : پیشاپیش از نظراتتون متشکریم که ماراازین ماتم درمیارید !<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" /></p>
<p dir="rtl">با تشکر !!</p>
<p dir="rtl">مهشید تبدار !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12374.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اٍمرجنسی  کمک !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12372.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12372.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 15:15:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12372.html</guid>
		<description><![CDATA[ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !! اگه آب دستته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !!</p>
<p dir="rtl">اگه آب دستته یه دقیقه اون لیوانتو بذار کنار بیا ببین یه کمکی نمیتونی به من کنی ! ثواب داره به خدا !!! هرگونه نظری کارشناسی ، غیر کارشناسی اصلا هر نظری که به ذهنتون اومد بگید پذیراییم بلکه یه راهی پیدا شه واسه ما ! با هر اسم و نشونی هم خواستید بگید خصوصی و عمومیشم مهم نیست اما دریغ نکنید . هم اکنون نیازمند نظرهای شماییم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/28.gif" /></p>
<p dir="rtl">حالا مشکل چیه ؟ میگم واست !! آقا  اگه شما این بنده ی حقیر شخص شخیص مهشید تبدار رو ساعت ۳ نصف شب از خواب بیدار کنید و از جد و آباد و اصول دین تا چه میدونم کلی سوال دیگه (حالا خیلی هم سخت نپرسید دیگه <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/14.gif" />) بپرسید . من عین بلبل واستون جواب میدم . حتی اگه خواب خواب باشم !! این سئوالو ۲ شب ،۱۲ شب ، ۲ ظهر، ۵ صبح هر وقتی میخواید بپرسید  هیچ مشکلی نیست اما اگه همین شخص بنده رو مامانم  بین ساعت  ۶ تا ۸ صبح بیدارم کنه ازم بپرسه اسمت چیه ؟ اول یه پنج دقیقه فکر میکنم که این خانومه چقدر قیافش آشناس ، بعد ۵ دقیقه فکر میکنم که من کجام؟ ۵ دقیقه بعدشم تازه یادم میوفته فکر کنم من کیم ؟ (البته وسط هرکدوم ازین فکر کردنا یه خواب عمیقی میرم خوابم میبینم تازه ) <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" /></p>
<p dir="rtl">خلاصش اینکه بین ساعت ۶ تا ۸ صبح من رسما آف هستم یعنی دقیقا انگار دکمه خاموش من رو میزنن .و از ساعت ۸:۳۰ کم کم روشن میشم . حالا مشکل اصلا بیدار شدن نیست من هروقت کاری داشته باشم بیدار میشم اما جسما بیدارم مغزم همچنان خوابه !! و کلا روی دور کند هستم !<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/10.gif" /></p>
<p dir="rtl">برای رفع این مسئله هر کاری کردم تنظیم ساعت خواب چه میدونم تمرینات ۴۰ روزه و ۲۱ روزه تنظیم ساعت بدن و هر چیزی که فکرشو کنید . آخرین نتیجه اش این شد که این سیستممه دیگه !</p>
<p dir="rtl">حالا مشکل اصلی دقیقا اینجاست که همیشه با امتحانات ۸ صبح مشکل داشتم و معمولا سعی میکردم شبش رو نخوابم ! من با یه سطح معلومات یه امتحان رو ۸ صبح یا ۱۰ یا بعد از ظهر بدم نتیجه اشون واقعا با هم  قابل مقایسه نیست !! </p>
<p dir="rtl">چیزی به آخر بهمن و کنکور نمونده و هنوز نتونستم هیچ فکری برای این معضل کنم ! نیست خیلی هم خوندم ! ولی خوب با کنکور ۸ صبح امکان استفاده از همین یه ذره معلومات هم تقریبا مالیده میشه !!! <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/21.gif" /></p>
<p dir="rtl">کنکور کارشناسی ام هم بعدازظهر بود و این مشکلو نداشتم ! کنکور هم امتحانی نیست که بشه شب قبلش نخوابید ! یه خواب کافی احتیاج داره و انرژی مضاعف !! </p>
<p dir="rtl">الان ماتم گرفتم که چیکار میشه کرد ؟ یعنی من تا ساعت ۹  بخوام رو دور کند باشم و هر سئوالیو چند بار بخونم تا ذهنم متمرکز شه یعنی رسما کنکورو از دست دادم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/02.gif" /></p>
<p dir="rtl">شما را به خدا پا نشید بگید دلیلش فلانه و بهمانه !! اگه واقعا راه حلی دارید که من بتونم صبح کنکور به فکر و ذکر جمع و هوش و حواس متمرکز برم سر جلسه ممنون میشم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" /></p>
<p dir="rtl">ضمنا راه حل های قهوه و دوساعت زودتر بیدار شدن و دوش آب  سرد و گرم هم امتحان شده !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" /></p>
<p dir="rtl">پ.ن : پیشاپیش از نظراتتون متشکریم که ماراازین ماتم درمیارید !<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" /></p>
<p dir="rtl">با تشکر !!</p>
<p dir="rtl">مهشید تبدار !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12372.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اٍمرجنسی  کمک !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12373.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12373.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 15:15:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12373.html</guid>
		<description><![CDATA[ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !! اگه آب دستته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !!</p>
<p dir="rtl">اگه آب دستته یه دقیقه اون لیوانتو بذار کنار بیا ببین یه کمکی نمیتونی به من کنی ! ثواب داره به خدا !!! هرگونه نظری کارشناسی ، غیر کارشناسی اصلا هر نظری که به ذهنتون اومد بگید پذیراییم بلکه یه راهی پیدا شه واسه ما ! با هر اسم و نشونی هم خواستید بگید خصوصی و عمومیشم مهم نیست اما دریغ نکنید . هم اکنون نیازمند نظرهای شماییم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/28.gif" /></p>
<p dir="rtl">حالا مشکل چیه ؟ میگم واست !! آقا  اگه شما این بنده ی حقیر شخص شخیص مهشید تبدار رو ساعت ۳ نصف شب از خواب بیدار کنید و از جد و آباد و اصول دین تا چه میدونم کلی سوال دیگه (حالا خیلی هم سخت نپرسید دیگه <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/14.gif" />) بپرسید . من عین بلبل واستون جواب میدم . حتی اگه خواب خواب باشم !! این سئوالو ۲ شب ،۱۲ شب ، ۲ ظهر، ۵ صبح هر وقتی میخواید بپرسید  هیچ مشکلی نیست اما اگه همین شخص بنده رو مامانم  بین ساعت  ۶ تا ۸ صبح بیدارم کنه ازم بپرسه اسمت چیه ؟ اول یه پنج دقیقه فکر میکنم که این خانومه چقدر قیافش آشناس ، بعد ۵ دقیقه فکر میکنم که من کجام؟ ۵ دقیقه بعدشم تازه یادم میوفته فکر کنم من کیم ؟ (البته وسط هرکدوم ازین فکر کردنا یه خواب عمیقی میرم خوابم میبینم تازه ) <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" /></p>
<p dir="rtl">خلاصش اینکه بین ساعت ۶ تا ۸ صبح من رسما آف هستم یعنی دقیقا انگار دکمه خاموش من رو میزنن .و از ساعت ۸:۳۰ کم کم روشن میشم . حالا مشکل اصلا بیدار شدن نیست من هروقت کاری داشته باشم بیدار میشم اما جسما بیدارم مغزم همچنان خوابه !! و کلا روی دور کند هستم !<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/10.gif" /></p>
<p dir="rtl">برای رفع این مسئله هر کاری کردم تنظیم ساعت خواب چه میدونم تمرینات ۴۰ روزه و ۲۱ روزه تنظیم ساعت بدن و هر چیزی که فکرشو کنید . آخرین نتیجه اش این شد که این سیستممه دیگه !</p>
<p dir="rtl">حالا مشکل اصلی دقیقا اینجاست که همیشه با امتحانات ۸ صبح مشکل داشتم و معمولا سعی میکردم شبش رو نخوابم ! من با یه سطح معلومات یه امتحان رو ۸ صبح یا ۱۰ یا بعد از ظهر بدم نتیجه اشون واقعا با هم  قابل مقایسه نیست !! </p>
<p dir="rtl">چیزی به آخر بهمن و کنکور نمونده و هنوز نتونستم هیچ فکری برای این معضل کنم ! نیست خیلی هم خوندم ! ولی خوب با کنکور ۸ صبح امکان استفاده از همین یه ذره معلومات هم تقریبا مالیده میشه !!! <img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/21.gif" /></p>
<p dir="rtl">کنکور کارشناسی ام هم بعدازظهر بود و این مشکلو نداشتم ! کنکور هم امتحانی نیست که بشه شب قبلش نخوابید ! یه خواب کافی احتیاج داره و انرژی مضاعف !! </p>
<p dir="rtl">الان ماتم گرفتم که چیکار میشه کرد ؟ یعنی من تا ساعت ۹  بخوام رو دور کند باشم و هر سئوالیو چند بار بخونم تا ذهنم متمرکز شه یعنی رسما کنکورو از دست دادم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/02.gif" /></p>
<p dir="rtl">شما را به خدا پا نشید بگید دلیلش فلانه و بهمانه !! اگه واقعا راه حلی دارید که من بتونم صبح کنکور به فکر و ذکر جمع و هوش و حواس متمرکز برم سر جلسه ممنون میشم !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" /></p>
<p dir="rtl">ضمنا راه حل های قهوه و دوساعت زودتر بیدار شدن و دوش آب  سرد و گرم هم امتحان شده !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" /></p>
<p dir="rtl">پ.ن : پیشاپیش از نظراتتون متشکریم که ماراازین ماتم درمیارید !<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" /></p>
<p dir="rtl">با تشکر !!</p>
<p dir="rtl">مهشید تبدار !!<img height="18" src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12373.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امرجنسی کمک !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12369.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12369.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 12:30:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12369.html</guid>
		<description><![CDATA[ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !! اگه آب دستته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P dir="rtl">ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !!</P><br />
<P dir="rtl">اگه آب دستته یه دقیقه اون لیوانتو بذار کنار بیا ببین یه کمکی نمیتونی به من کنی ! ثواب داره به خدا !!! هرگونه نظری کارشناسی ، غیر کارشناسی اصلا هر نظری که به ذهنتون اومد بگید پذیراییم بلکه یه راهی پیدا شه واسه ما ! با هر اسم و نشونی هم خواستید بگید خصوصی و عمومیشم مهم نیست اما دریغ نکنید . هم اکنون نیازمند نظرهای شماییم !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/28.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">حالا مشکل چیه ؟ میگم واست !! آقا  اگه شما این بنده ی حقیر شخص شخیص مهشید تبدار رو ساعت ۳ نصف شب از خواب بیدار کنید و از جد و آباد و اصول دین تا چه میدونم کلی سوال دیگه (حالا خیلی هم سخت نپرسید دیگه <img src="http://blogfa.com/images/smileys/14.gif" height="18" />) بپرسید . من عین بلبل واستون جواب میدم . حتی اگه خواب خواب باشم !! این سئوالو ۲ شب ،۱۲ شب ، ۲ ظهر، ۵ صبح هر وقتی میخواید بپرسید  هیچ مشکلی نیست اما اگه همین شخص بنده رو مامانم  بین ساعت  ۶ تا ۸ صبح بیدارم کنه ازم بپرسه اسمت چیه ؟ اول یه پنج دقیقه فکر میکنم که این خانومه چقدر قیافش آشناس ، بعد ۵ دقیقه فکر میکنم که من کجام؟ ۵ دقیقه بعدشم تازه یادم میوفته فکر کنم من کیم ؟ (البته وسط هرکدوم ازین فکر کردنا یه خواب عمیقی میرم خوابم میبینم تازه ) <img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">خلاصش اینکه بین ساعت ۶ تا ۸ صبح من رسما آف هستم یعنی دقیقا انگار دکمه خاموش من رو میزنن .و از ساعت ۸:۳۰ کم کم روشن میشم . حالا مشکل اصلا بیدار شدن نیست من هروقت کاری داشته باشم بیدار میشم اما جسما بیدارم مغزم همچنان خوابه !! و کلا روی دور کند هستم !<img src="http://blogfa.com/images/smileys/10.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">برای رفع این مسئله هر کاری کردم تنظیم ساعت خواب چه میدونم تمرینات ۴۰ روزه و ۲۱ روزه تنظیم ساعت بدن و هر چیزی که فکرشو کنید . آخرین نتیجه اش این شد که این سیستممه دیگه !</P><br />
<P dir="rtl">حالا مشکل اصلی دقیقا اینجاست که همیشه با امتحانات ۸ صبح مشکل داشتم و معمولا سعی میکردم شبش رو نخوابم ! من با یه سطح معلومات یه امتحان رو ۸ صبح یا ۱۰ یا بعد از ظهر بدم نتیجه اشون واقعا با هم  قابل مقایسه نیست !! </P><br />
<P dir="rtl">چیزی به آخر بهمن و کنکور نمونده و هنوز نتونستم هیچ فکری برای این معضل کنم ! نیست خیلی هم خوندم ! ولی خوب با کنکور ۸ صبح امکان استفاده از همین یه ذره معلومات هم تقریبا مالیده میشه !!! <img src="http://blogfa.com/images/smileys/21.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">کنکور کارشناسی ام هم بعدازظهر بود و این مشکلو نداشتم ! کنکور هم امتحانی نیست که بشه شب قبلش نخوابید ! یه خواب کافی احتیاج داره و انرژی مضاعف !! </P><br />
<P dir="rtl">الان ماتم گرفتم که چیکار میشه کرد ؟ یعنی من تا ساعت ۹  بخوام رو دور کند باشم و هر سئوالیو چند بار بخونم تا ذهنم متمرکز شه یعنی رسما کنکورو از دست دادم !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/02.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">شما را به خدا پا نشید بگید دلیلش فلانه و بهمانه !! اگه واقعا راه حلی دارید که من بتونم صبح کنکور به فکر و ذکر جمع و هوش و حواس متمرکز برم سر جلسه ممنون میشم !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">ضمنا راه حل های قهوه و دوساعت زودتر بیدار شدن و دوش آب  سرد و گرم هم امتحان شده !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">پ.ن : پیشاپیش از نظراتتون متشکریم که مار ازین ماتم درمیارید !<img src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">با تشکر !!</P><br />
<P dir="rtl">مهشید تبدار !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif" height="18" /></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12369.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امرجنسی کمک !!!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12368.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12368.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 12:30:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12368.html</guid>
		<description><![CDATA[ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !! اگه آب دستته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P dir="rtl">ای آحاد ملت ؛ ای دوستان همیشه در صحنه؛ ای خواننده های خاموش و روشن و نیمسوز ! کمک !!</P><br />
<P dir="rtl">اگه آب دستته یه دقیقه اون لیوانتو بذار کنار بیا ببین یه کمکی نمیتونی به من کنی ! ثواب داره به خدا !!! هرگونه نظری کارشناسی ، غیر کارشناسی اصلا هر نظری که به ذهنتون اومد بگید پذیراییم بلکه یه راهی پیدا شه واسه ما ! با هر اسم و نشونی هم خواستید بگید خصوصی و عمومیشم مهم نیست اما دریغ نکنید . هم اکنون نیازمند نظرهای شماییم !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/28.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">حالا مشکل چیه ؟ میگم واست !! آقا  اگه شما این بنده ی حقیر شخص شخیص مهشید تبدار رو ساعت ۳ نصف شب از خواب بیدار کنید و از جد و آباد و اصول دین تا چه میدونم کلی سوال دیگه (حالا خیلی هم سخت نپرسید دیگه <img src="http://blogfa.com/images/smileys/14.gif" height="18" />) بپرسید . من عین بلبل واستون جواب میدم . حتی اگه خواب خواب باشم !! این سئوالو ۲ شب ،۱۲ شب ، ۲ ظهر، ۵ صبح هر وقتی میخواید بپرسید  هیچ مشکلی نیست اما اگه همین شخص بنده رو مامانم  بین ساعت  ۶ تا ۸ صبح بیدارم کنه ازم بپرسه اسمت چیه ؟ اول یه پنج دقیقه فکر میکنم که این خانومه چقدر قیافش آشناس ، بعد ۵ دقیقه فکر میکنم که من کجام؟ ۵ دقیقه بعدشم تازه یادم میوفته فکر کنم من کیم ؟ (البته وسط هرکدوم ازین فکر کردنا یه خواب عمیقی میرم خوابم میبینم تازه ) <img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">خلاصش اینکه بین ساعت ۶ تا ۸ صبح من رسما آف هستم یعنی دقیقا انگار دکمه خاموش من رو میزنن .و از ساعت ۸:۳۰ کم کم روشن میشم . حالا مشکل اصلا بیدار شدن نیست من هروقت کاری داشته باشم بیدار میشم اما جسما بیدارم مغزم همچنان خوابه !! و کلا روی دور کند هستم !<img src="http://blogfa.com/images/smileys/10.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">برای رفع این مسئله هر کاری کردم تنظیم ساعت خواب چه میدونم تمرینات ۴۰ روزه و ۲۱ روزه تنظیم ساعت بدن و هر چیزی که فکرشو کنید . آخرین نتیجه اش این شد که این سیستممه دیگه !</P><br />
<P dir="rtl">حالا مشکل اصلی دقیقا اینجاست که همیشه با امتحانات ۸ صبح مشکل داشتم و معمولا سعی میکردم شبش رو نخوابم ! من با یه سطح معلومات یه امتحان رو ۸ صبح یا ۱۰ یا بعد از ظهر بدم نتیجه اشون واقعا با هم  قابل مقایسه نیست !! </P><br />
<P dir="rtl">چیزی به آخر بهمن و کنکور نمونده و هنوز نتونستم هیچ فکری برای این معضل کنم ! نیست خیلی هم خوندم ! ولی خوب با کنکور ۸ صبح امکان استفاده از همین یه ذره معلومات هم تقریبا مالیده میشه !!! <img src="http://blogfa.com/images/smileys/21.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">کنکور کارشناسی ام هم بعدازظهر بود و این مشکلو نداشتم ! کنکور هم امتحانی نیست که بشه شب قبلش نخوابید ! یه خواب کافی احتیاج داره و انرژی مضاعف !! </P><br />
<P dir="rtl">الان ماتم گرفتم که چیکار میشه کرد ؟ یعنی من تا ساعت ۹  بخوام رو دور کند باشم و هر سئوالیو چند بار بخونم تا ذهنم متمرکز شه یعنی رسما کنکورو از دست دادم !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/02.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">شما را به خدا پا نشید بگید دلیلش فلانه و بهمانه !! اگه واقعا راه حلی دارید که من بتونم صبح کنکور به فکر و ذکر جمع و هوش و حواس متمرکز برم سر جلسه ممنون میشم !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">ضمنا راه حل های قهوه و دوساعت زودتر بیدار شدن و دوش آب  سرد و گرم هم امتحان شده !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">پ.ن : پیشاپیش از نظراتتون متشکریم که مار ازین ماتم درمیارید !<img src="http://blogfa.com/images/smileys/04.gif" height="18" /></P><br />
<P dir="rtl">با تشکر !!</P><br />
<P dir="rtl">مهشید تبدار !!<img src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif" height="18" /></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12368.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کلا همه چیزمان به همه چیزمان می آید دیگر !!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12324.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12324.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 13:40:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12324.html</guid>
		<description><![CDATA[ کلا و اصولا نمیدونم چه چیزی توی خانواده ی ما وجود دارد که غریب و آشنا بر نمیداره، کلا همه زود راحت میشن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span>کلا<br />
و اصولا نمیدونم چه چیزی توی خانواده ی ما وجود دارد که غریب و آشنا بر نمیداره،<br />
کلا همه زود راحت میشن باهامون و سریع نقش پسر خاله رو واسمون بازی میکنن . و بعد<br />
ازونم خواسته های جورواجور !! اینقدر این روزا این مسئله زیاد شده که حسابش از<br />
دستمون در رفته . ما که نفهمیدیم مشکل از کجاست اما امیدواریم که بتونیم یه چاره<br />
ای واسش پیدا کنیم !</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><span lang="FA">همین<br />
چند وقت پیش یه آرایشگاه زنونه توی کوچه مون وا شد یه روز صبح دیدیم یه خانومی<br />
اومده دم در بعد از مقادیری سرخ و سفید شدن میگه ببخشید یه خواهشی ازتون داشتم<br />
گفتیم بفرمایید گفت خونه ی شما سر کوچه است امکانش هست من روی دیوار شما یه فلاش<br />
بکشم<span>  </span>و زیرش بنویسم آرایشگاه فلان ؟ آخه<br />
تازه اومدم اینجا میخوام مشتری های سابقم گم نکنند آدرسو .ما هم گفتیم چه اشکالی<br />
داره بنده ی خدا تازه اومده نذاریم خاطره بد توی ذهنش بمونه بگه همسایه ها مون بد<br />
بودن ؛ یه فلاش و یه نوشته که چیزی نمیشه . گفتیم : عیبی ندارد بنویسید . اون هم<br />
تشکر کرد و رفت . چند روز بعدش گفت فلاشه پاک شده میتونم به یکی بگم بیاد با رنگ<br />
بنویسه ؟ بازم گفتیم <span> </span>به جهنم بگو یید بیاید<br />
. صبح بیدار شدیم دیدیم بععععله ازین سر دیوار تا اون سر دیوارمون نقاشی شده و<br />
تبلیغ عریض و طویلی برای آرایشگاه محترم دریغ از یه نقطه از دیوار که از دستشون در<br />
رفته باشه ! چند روز بعدترشم باز در زدن و دیدیم دو نفر آدم<span>  </span>تابلو به دست پریدن رو دیوار ،ما هم هاج و واج که<br />
جریان چیه ؟ دیدیم یه تابلویی نصب کردن روی دیوار ما ؛روشم نوشته <span> </span>&#8221; خانه مومک &#8221; عکس یه دست هم کشیده<br />
زیرش که به سمت آرایشگاه اشاره میکنه اما خوب که دقت میکنی بیشتر به نظر میرسه<br />
اشاره اش به سمت خونه ی ماست . حالا ماشدیم و یه دیوار نقاشی شده ی آرایشگاه و یه<br />
تابلوی خانه ی فلان و جوابگوی کلی آدم بودن که به قصد فلان اومدن<span>  </span>که با احترام بهشون بگیم اشتباه تشریف آوردید<br />
باید قدم رنجه بفرمایید داخل کوچه ! آنها هم پشت چشم نازکی کنند و بگن : واااه این<br />
چه طرز آدرس دادنه !! چه میشه کرد ؟</span></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA"><span> </span>کلا همه چیزمان به همه چیزمان میآید دیگر !!</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">چند<br />
روز پیش هم یه خانومی اومد پرسیدیم کیه ؟ با لحنی حق به جانب گفت : باز کن منم !<br />
باور کنید با چنان لحنی عمرا نمیشد باز نکرد ! باز کردیم و اومد توی حیاط گفت :<br />
سردمه گرسنمه ام هم هست اگه لباس اضافه ای چیزی دارید بیارید واسم . مگه میشد نه<br />
گفت ! مامانم رفت توی خونه واسش چیزی بیاره . برگشته به آبجی کوچیکم میگه تو دستم<br />
بیشتر از چندتا پرتقال جا نمیشه برو یه کیسه بیار بتونم راحت پرتقال بچینم . مگه<br />
میشد نه گفت ! بعدازونم <span> </span>گفت : میگم اگه<br />
ازین صندوق صدقات ها که کمیته امداد میده در خونه ها؛ دارید بیارید خودم با پیچ<br />
گوشتی بازش میکنم ولی توش پول باشه ها مسخره مون نکرده باشین !! به نظرتون ما چیزی<br />
گفتیم ؟مگه میشد چیزی <span> </span>هم گفت ؟ </span></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">کلا<br />
همه چیزمان به همه چیزمان میآید دیگر !!</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">شب<br />
خوابیدیم صبح پا شدیم میبینیم نزدیکای خونمون یه امامزاده یا قدمگاه نمیدونم یه<br />
همچین چیزی سبز شده ! وقتی میگم سبز شده دقیقا سبز شده ها !!هرکیم یه چیزی میگه !<br />
یکی میگه شبونه با بلدوزر آوردنش ! یکی میگه اینجا بوده کسی نمیدونسته الان کشف<br />
شده و &#8230;!! اما انگار این چیزای اصلا برای کسی مهم نیست فقط این مهمه که یه جایی<br />
پیدا شده میتونن پارچه سبز و قفل و ازین جور چیزا ببندند ! چه میشه کرد ؟ اصلا<br />
کاری میشه کرد ؟</span></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">کلا<br />
همه چیزمان به همه چیزمان می آید دیگر !!</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">طرف<br />
رو سال ها پیش وقتی یه دانشجوی ترم اولی بودم دیده بودم<span>  </span>و بعد از اون هم دیگه ندیدم اونوقت اونروز بعد<br />
از کلی سال که دیدیمش هنوز نرسیده و هم صحبت نشده کلا عقاید و طرز فکر و همه چیز<br />
رو به باد انتقاد گرفته ! حالا انتقاد کردنش یه بحثه ! وقتی هیچی از ما نمیدونه و<br />
نمیدونه اصلا کی هستیم و چه کاره ایم و چطور فکر میکنیم و به چی اعتقاد داریم و<br />
نداریمش یه بحثه دیگه است !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">میخوای<br />
انتقاد کنی انتقاد کن ولی خب لااقل قبلش بدون داری راجع به چی انتقاد میکنی !! به<br />
نظرتون چی میشد بهش گفت ؟اصلا چیزی هم میشد گفت ؟ </span></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">کلا<br />
همه چیزمان به همه چیزمان می آید دیگر !!</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">چند<br />
شب پیش تو یه جشن خیریه بودم ! یه خانومی هم اونجا بود (از مسئولان برنامه )گمونم<br />
کلا اون واژه ی خیریه رو اشتباهی برداشت کرده بود ! چون از لحظه ای که من فرم<br />
عضویت پر کردم و وضعیت تاهل :مجرد نوشتم . انگار همه ی هم و غم خانوم این شد که<br />
همون شب ما رو ازین وضعیت دربیاره. به حدی که کلافه شدم نیمه های جشن پا شدم اومدم<br />
بیرون . یعنی کار دیگه ای از دستم برنمیومد . چه کار میشه کرد؟</span></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA"><span> </span>کلا همه چیزمان به همه چیزمان می آید دیگر!!</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">سر<br />
خیابون ایستادم منتظر تاکسی چند دقیقه <span> </span>بعد<br />
دقیقا جلوی پایم یک مرد میانسال ترمز میزنه و میگه :برسونمت خوشگله ! به نظرتون بد<br />
شانسی ازین بالاترم میشه ؟ میانسال بودن طرف رو نمیگم ! اینکه طرف درست بابای<br />
دوستمان از آب در بیاید ! <span> </span>چه میشه کرد ؟</span></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">کلا<br />
همه چیزمان به همه چیزمان می آید دیگر !!!</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">چه<br />
میشه کرد ؟؟ نه واقعا چه میشه کرد ؟؟ با خانه ای که خیلی ها <span> </span>به جای خانه ی فلان اشتباهش میگیرن و گدایی که<br />
کارش را خوب بلد است و امامزاده ای که یک شبه سبز میشود و خیریه ای که امر خیر<br />
دارد و پدر دلسوزی که دلش برای دختران هم سن و سال دخترش میسوزد !! و کل شب هایی<br />
که میخوابیم بیخبر از فردا که ببینیم باز چه خوابی برایمان دیده اند و فردا قرار<br />
است چه اتفاق جدیدی برایمان بیوفتد و این بار چه چیزی بالا و پایین بشود و آب هم<br />
از آب تکان نخورد !! اصلا کاری میتوان کرد ؟!! </span></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">کلا<br />
همه چیزمان به همه چیزمان<span>  </span>می آید این<br />
روزها !!</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۱ : وقتی دو دوست قدیمی رو میبینیم که سال های سال با هم دوست بودند و یک روز یکی<br />
ازون دوست از دست اون یکی دلگیر شد . اما اون یکی بدون اینکه حتی به خودش این زحمت<br />
رو بده که جویای این دلگیری بشه خیلی خونسرد رابطه اش رو قطع میکنه . میشه فهمید<br />
که این روزها چقدر ارزش دوستی ها پایین اومده !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲ : تو پست قبلی کلی نطر خصوصی داشتم که شما چطور جنوبی هستید که نامی از منیرو<br />
روانی پور یا صادق چوبک و یا رسول پرویزی رو نبردید . یا چه جور دانشجوی ادبیات<br />
انگلیسی هستید که از فلان نویسنده نخواندی ؟ یا چرا از فروغ و سهراب و &#8230; نامی<br />
نبردید ؟ </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">لازم<br />
شد این توضیح رو اضافه کنم که خیلی ازکسانی رو که شما نام بردید من آثارشون رو<br />
خوندم و یا مگه میشه بوشهری بود و نویسنده ها و آثار نویسنده های بوشهری را نخواند<br />
؟ و یا &#8230;. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">قصد<br />
من از پست قبل لیست کردن کتاب هایی نبود که خوندم<span> <br />
</span>فقط <span> </span>کتاب ها و نویسنده هایی اسم<br />
برده شد که <span> </span>جز اولین کتاب هایی بود که<br />
خونده بودم درواقع فقط اولین ها رو نوشتم و گرنه باید یک لیست بلند و بالا مینوشتم<br />
و .. اما <span> </span>هنوز هم کلی کتاب نخونده دارم !!<br />
و مطمئنم روز مرگم هنوز هم حسرت کتاب هایی رو میخورم که نخوندم و فیلم هایی رو که<br />
ندیدم !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۳ : یک چیزی سال ها گوشه ای از دلم یخ زده بود که این روزها تلاش عجیبی برای ذوب<br />
شدن داره . ذوب شدن اون یخ<span>  </span>میترسونتم اما<br />
همه چیزو سپردم<span>  </span>به دست زمان <span> </span>!! زمان همه چیز را حل خواهد کرد !!!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12324.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواننده !!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12192.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12192.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 23:10:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12192.html</guid>
		<description><![CDATA[اولین باری که  شروع کردم به خوندن مجله ۸ سالم بود !  یادمه مجله خانواده یه صفحه داشت به اسم &#8220;خاطرات بامزه شما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA">اولین<br />
باری که <span> </span>شروع کردم به خوندن مجله ۸ سالم<br />
بود !  یادمه مجله خانواده یه صفحه داشت به اسم &#8220;خاطرات بامزه شما &#8221; تنها صفحه<br />
ای از مجله بود که واسم جالب بود و مینشستم و با حوصله میخوندم! کمی بعدتر شروع<br />
کردم به خوندن مجله ی کیهان بچه ها و اطلاعات هفتگی و &#8230;. و بعدازون <span> </span>شروع کردم به کتاب خوندن ! کل کتاب های ژول ورن<br />
و کلی کتاب تخیلیه<span>  </span>دیگه که الان تو خاطرم<br />
نیست رو توی اون دوران خوندن !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">از<br />
۱۰-۱۲ سالگی شروع کردم به خوندن رمان های آبکی ایرانی اونموقع کتاب های فهمیمه رحیمی<br />
توی بورس بود ! اون کتاب ها زود حوصله ام رو سر بردن و از سن تقربیا ۱۳ سالگی دیگه<br />
هر چیزی رو نمی خوندم رمان های جون دار خارجی میخوندم ! صد سال تنهایی گابریل<br />
گارسیا ! پر از ماتیسن !<span>  </span>و کتاب های دانیل<br />
استیل و &#8230;. </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">۱۴-<br />
۱۵ ساله بودم که باز با نویسنده های وطنی آشتی کردم ! واسه اولین بار سووشون رو<br />
خوندم ! بعد بامداد خمار و <span> </span>بعد کم کم کتاب<br />
های صادق هدایت و جلال آل احمر و بزرگ علوی و محمد علی جمال زاده و &#8230;</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">همون<br />
موقع ها کتاب های دکتر شریعتی رو هم میخوندم !! و بعد ازاون از سن ۱۶-۱۷ سالگی<br />
گلستان و بوستان میخوندم و مناجات های خواجه عبدالله انصاری !! </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">این<br />
میل به خوندن کتاب های جدید و سبک های جدید همیشه توی وجودم بوده و هست ! دلیل<br />
واقعیش نمیدونم چی بود واقعا !اما توی هر سنی وقتی یک چیزی بین همکلاسان و همسن و<br />
سال هام باب میشد من اونو گذرونده بودم مثلا خیلی از همسن و سال هام از سن ۱۵<br />
سالگی توجهشون به رمان های آبکی و بی سر وته جلب شده بود که من خیلی پیش از اونها<br />
این دوره رو گذرونده بودم !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">با<br />
اینکه دبیرستان رشته ی تجربی نشستم<span>  </span>اما<br />
موقع انتخاب رشته ی دانشگاه طی یک اقدام انتحاری رفتم و ادبیات انگلیسی خوندم !!<br />
برای خوندن کتاب های بیشتر مخصوصا به زبان اصلی !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">حالا<br />
چی شده که نشستم و کتاب واستون لیست میکنم ؟؟ میگم الان !! </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">اصلا<br />
و ابدا به این معنا نیست که بگم اینو خوندم و اینو نخوندم و &#8230; فقط و فقط بعد از<br />
سال ها ی سال خوندن آثار و سبک های مختلف و همینطور بعد از چند سال وبلاگ نویسی و<br />
وبلاگ خوانی ! میتونم بگم که گرچه توی نوشتن ادعایی ندارم اما توی خوندن واقعا ادعا<br />
دارم !! </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">از<br />
چند سال پیش یکی از تفریحاتم این بود که وقتی یه مطلبی رو میخونم حدس بزنم نویسنده<br />
ی اون مطلب چه جنسیتی داره مرده یا زن ؟؟ بعدها که کم کم سبک ها و دوره های مختلف<br />
رو یاد گرفتم میتونستم حدس بزنم نویسنده این مطلب مربوط به کدوم دوره است و اگه<br />
قبل ازون ازش مطلبی خونده بودم حدس بزنم که نویسنده این مطلب کیه !!<span>  </span>و الان به جرئت میتونم بگم که ۹۰ در صد مواقع<br />
رو درست حدس میزنم !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پس<br />
خواهشم از شمایی که با اسم های مختلف میایی و نظرات خصوصی و ایمیل میفرستی اینه :</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">لطفا<br />
اینقدر خودتون رو مسخره نکنید و به شعور من هم توهین نکنید فهمیدن این که نویسنده<br />
ی همه این کامنت ها یک نفر هست حتی به تمامی اطلاعات بالا هم نیازی نداشت! ( اونها<br />
رو هم <span> </span>صرفا جهت محکم کاری گفتم <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </span><span dir="ltr"><span></span></span><span lang="FA">) )<span> <br />
</span>تعریف و تمجید و هر چه که هست لطف شما رو میرسونه و ممنونم اما یک بار بگید<br />
و با اسم خودتونم بگید کفایت میکنه دیگه نیازی به اونهمه اسمای عجیب و غریب واون<br />
به به و چه چه <span> </span>نیست !! <span> </span>باور کنید <span> </span>خیلی از مواقع از انتقاد بیشتر خوشحال میشم (<br />
حالا یه چیزی گفتم پا نشید از فردا به رگبار ببندیدماااا ) ! ولی خوب اعتدال عزیز<br />
من !! نه شما خسته میشید نه من !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۱: سبیه خاله امان تشریف فرما شدند و کلی کاممان را شیرین کردند ( این برای اطلاع<br />
کسانی بود که قصد فرار داشتند :</span><span dir="ltr"><span></span></span><span lang="FA">))  )</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲: شمارش معکوس شروع شده و ما همچنان به همان خونسردی سابقیم !! و با همان لبخند<br />
ملیح !! :دی</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۳ : کلا حس نوشتنمان پریده !توی این هوای سرد بیشتر ترجیح میدهیم فقط کز کنیم کنار<br />
بخاری و بیشتر کتاب بخوانیم !! </span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن۴<br />
: بعضی آدم ها خودشان برای خودشان تاریخ انقضا مشخص میکنند !! و زود خودشان را پیر<br />
و<span>  </span>ناتوان و از ما دیگه گذشته و&#8230;. میکنند<br />
!! حرفی نیست خودشان خواسته اند ولی خوب وقتی خودت به تاریخ انقضای خودت رسیدی<br />
دیگه از بقیه چه انتظاری داری ؟؟ که با تاریخ گذشته ها در ارتباط باشند ؟؟ نمیشه<br />
که !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مخاطب<br />
نوشت : این خیلی خوبه که هرکسی توی زندگیش یه هدفی داشته باشه که همه سعیشو کنه که<br />
بهش برسه !! ولی خب تو که داری عمرو جوونیتو و انرژیتو میذاری لااقل یه نگاه کن<br />
ببین واقعا ارزششو داره ؟؟ از من گفتن بود !!</span></p>
<div>
</div>
<p dir="rtl"><span lang="FA">هذیون<br />
نوشت : این پست رو نوشتم فقط که نوشته باشم ! همین !!! </span></p>
<div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12192.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ربع قرن !!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12076.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12076.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Jan 2012 12:35:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12076.html</guid>
		<description><![CDATA[امروز تولدمه !! ۲۵ دی ماهه ۶۵ دنیا اومدم و امروز ۲۵ دی ماهه ۹۰ ! ۲۵ ساله شدم !! اهه چقدر از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA">امروز<br />
تولدمه !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">۲۵<br />
دی ماهه ۶۵ دنیا اومدم و امروز ۲۵ دی ماهه ۹۰ ! ۲۵ ساله شدم !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">اهه<br />
چقدر از جمله قبلی خوشم اومد پر از ۵ و ۲۵ بود !! <span> </span>میخوام همشونو به فال نیک بگیرم (الان روی هذیون<br />
ترین <span> </span>مود ممکنم:دی </span><span lang="FA">)</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">امروز<br />
من ربع قرن سن دارم !! چه حس خوبی<span>  </span>!! از گفتنش<br />
احساس بزرگی میکنم !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">من<br />
ربع قرنمه مگه شوخیه ؟؟ </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">البته<br />
این ربع قرن یه جورایی <span> </span>هم میترسونتم که<br />
عمرت داره میره و کلی کار ناتموم !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">اما<br />
امروز رو میخوام بیخیال همه ی کارهای ناتموم دنیا بشم !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">همیشه<br />
از سن ۱۸ و ۲۵ و ۳۰ و ۴۰ سالگی خیلی خوشم میومد !! احساس میکردم سن خاصی هستند ! و<br />
هرکدوم یه جور تولد دوباره اند !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">هیجده<br />
سالگیم رو که واقعا دوست دارم !! نیمی از خاطرات توپ و باحالم ( اصرار نکنید<br />
تعریفی نیستند :</span><span lang="FA">)))   ) توی اون سن اتفاق افتاده !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">امیدوارم<br />
۲۵ سالگیم هم مثل ۱۸ سالگیم<span>  </span>باشه !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">گرچه<br />
همیشه به نظر خودم ۲۵ سالگی شروع جوونی و لذت بردن از زندگیه !! چون قبل از اون<br />
زندگی پر از احساس های سرکاری و درس خوندن و &#8230;<span> <br />
</span>(گرچه درس خوندنم همچنان ادامه داره ولی لااقل ازین جا به بعدش به میل<br />
خودمه<span>  </span>نه <span> </span>جبر جامعه !! )</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">خلاصه<br />
اش اینکه امروز استارت ۲۵ سالگیمونو زدیم بریم جلو ببینیم بعدش چه خبره ! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"><span> </span>ولی جالبه واسم منی که هر وقت ولم کنن کلی حرف<br />
دارم واسه گفتن ! امروز واقعا حرفم نمیاد !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">ولی<br />
پرم از احساس های خوب !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">احساس<br />
های امروزم قابل گفتن نیست ! این پست رو گذاشتم فقط واسه اینکه وقتی بعدها میخونمش<br />
حس و حال های امروزم واسم تداعی بشه ! </span><span dir="ltr"><span>(:</span></span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">و<br />
البته واسه شمایی هم <span> </span>که میخوایید بهم<br />
تبریک بگید یه جایی گذاشته باشم :دی</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۱: امسال کسانی تولدم رو یادشون بود و بهم تبریک گفتن که واقعا فکرشم نمیکردم !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲ : فکر میکنن میخوان سوپرایزم کنن یعنی :دی </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۳: راجع به تولد و کادوهام بعدا میگم !! برم که دیر شد حسابی !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۴: میخوام خودم واسه خودم یه آرزو کنم ! امیدوارم سال دیگه که چنین روزی اینجا<br />
مینویسم چند تا از کارهایی که قصد انجام دادنشون رو دارم انجام شده باشه !! و به<br />
هدف های نزدیکم رسیده باشم !! بگو ایشالله دیگه ! مگه بخیلی ؟؟</span><span lang="FA"> <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )</span></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12076.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گرد و خاک !</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12036.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12036.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 20:25:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12036.html</guid>
		<description><![CDATA[چهار روز !! بدون احتساب ساعت و دقیقه ! چها ر روز مانده است !! سالیان سال است که دقیقا چند روز مانده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چهار<br />
روز !! </p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">بدون<br />
احتساب ساعت و دقیقه ! چها ر روز مانده است !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">سالیان<br />
سال است که دقیقا چند روز مانده به آن !! درهم میشوم !! ساکت میشوم !! متفکر میشوم<br />
!! خلوت میکنم !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">میدانید<br />
!! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یقه<span>  </span>خودم را می چسبم آنهم دودستی !! دادگاه راه می<br />
اندازم !! خودم هم متهمم هم قاضی !! نمیگذارم مو لای درز هیچ چیزی برود !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">همه<br />
را بررسی میکنم !! لحظه به لحظه ! نکته به نکته !! از سال ها پیش تا سال ها بعد !!<br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">دلیل<br />
و برهان سرم نمیشود !! توجیه نمیپذیرم !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یک<br />
ترازو میگذارم جلوی خودم و همه چیز رو حسابی سبک و سنگین میکنم !! هر کاری هر<br />
حرکتی ! هر هدفی !! هر حرفی !! هر نگاهی !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">خلاصه<br />
اش اینکه خودم واسه خودم حسابی گرد و خاک میکنم ! و هیچ راه فراری هم باقی نمیذارم<br />
!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تا<br />
به یک نتیجه<span>  </span>درست و حسابی برسم !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۱:از آدم هایی که همیشه اولین نظرشون راجع به هرچیزی یه نظر منفیه !! و نظرشون رو<br />
عوض نمیکنند مگر اینکه خلافش بهشون ثابت بشه !! بدم میاد !! اینقدر راجع به همه<br />
چیز منفی بافی میکنند که بدترین اتفاقات ممکن واسشون پیش میاد !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲ : <span> </span>آدم هایی که ثبات نظر ندارند !! خسته<br />
ام میکنند !! درهمم میریزند !! هر لحظه ممکن هست که نظرشون رو کلا تغییر بدهند و<br />
ازین رو به اون رو بشن !! یک لحظه عاشق یک چیزند و ممکن است درست چند لحظه ی بعد<br />
بشنوی که از اون چیز متنفرند !! هیچوقت هیچ اعتباری بهشان نیست !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۳ : آدم هایی که همیشه قربانی حوادثند ! حالم رو بهم میزنند !! که منتظرند همه ی<br />
عالم بیایند و برایشان دلسوزی<span>  </span>کنند!! و<br />
اونها مرتب گند بزنند و بازهم قربانی بشند و باز هم دلسوزی و تکرار یک چرخه ی<br />
مزخرف !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۴ : از آدم هایی که فکر میکنند میتونند هروقت اراده کنند برن و هروقت اراده کنند<br />
برگردند متنفرم! کلا گند میزنن به ثبات زندگی آدم !! ورود دوباره اینجور آدمها را<br />
خیلی وقت است ممنوع کرده ام !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ<br />
. ۵ : و متنفرم از همه ی آدم های متظاهر &#8230;&#8230;.. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۶ : این پست عصبانی<span>  </span>رو جدی نگیرید !!<br />
همیشه چند روز مونده به تولدم !! جدی میشم !! و یه گردگیری اساسی واسه خودم راه<br />
میندازم !! به نظرم سالی یه دفعه <span> </span>لازمه !!<br />
واقعا لازمه !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">بی<br />
ربط نوشت :<span>  </span>این آسمونم سه روزه سرکارمون<br />
گذاشته !! دو قطره میباره ! باز میره تا فرداش !! خدا کنه دیگه امشب بباره !!</span></p>
<p dir="rtl"><span dir="ltr"> </span></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12036.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گرد و خاک !</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_12037.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_12037.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 20:25:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_12037.html</guid>
		<description><![CDATA[چهار روز !! بدون احتساب ساعت و دقیقه ! چها ر روز مانده است !! سالیان سال است که دقیقا چند روز مانده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چهار<br />
روز !! </p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">بدون<br />
احتساب ساعت و دقیقه ! چها ر روز مانده است !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">سالیان<br />
سال است که دقیقا چند روز مانده به آن !! درهم میشوم !! ساکت میشوم !! متفکر میشوم<br />
!! خلوت میکنم !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">میدانید<br />
!! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یقه<span>  </span>خودم را می چسبم آنهم دودستی !! دادگاه راه می<br />
اندازم !! خودم هم متهمم هم قاضی !! نمیگذارم مو لای درز هیچ چیزی برود !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">همه<br />
را بررسی میکنم !! لحظه به لحظه ! نکته به نکته !! از سال ها پیش تا سال ها بعد !!<br />
</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">دلیل<br />
و برهان سرم نمیشود !! توجیه نمیپذیرم !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یک<br />
ترازو میگذارم جلوی خودم و همه چیز رو حسابی سبک و سنگین میکنم !! هر کاری هر<br />
حرکتی ! هر هدفی !! هر حرفی !! هر نگاهی !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">خلاصه<br />
اش اینکه خودم واسه خودم حسابی گرد و خاک میکنم ! و هیچ راه فراری هم باقی نمیذارم<br />
!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تا<br />
به یک نتیجه<span>  </span>درست و حسابی برسم !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۱:از آدم هایی که همیشه اولین نظرشون راجع به هرچیزی یه نظر منفیه !! و نظرشون رو<br />
عوض نمیکنند مگر اینکه خلافش بهشون ثابت بشه !! بدم میاد !! اینقدر راجع به همه<br />
چیز منفی بافی میکنند که بدترین اتفاقات ممکن واسشون پیش میاد !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲ : <span> </span>آدم هایی که ثبات نظر ندارند !! خسته<br />
ام میکنند !! درهمم میریزند !! هر لحظه ممکن هست که نظرشون رو کلا تغییر بدهند و<br />
ازین رو به اون رو بشن !! یک لحظه عاشق یک چیزند و ممکن است درست چند لحظه ی بعد<br />
بشنوی که از اون چیز متنفرند !! هیچوقت هیچ اعتباری بهشان نیست !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۳ : آدم هایی که همیشه قربانی حوادثند ! حالم رو بهم میزنند !! که منتظرند همه ی<br />
عالم بیایند و برایشان دلسوزی<span>  </span>کنند!! و<br />
اونها مرتب گند بزنند و بازهم قربانی بشند و باز هم دلسوزی و تکرار یک چرخه ی<br />
مزخرف !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۴ : از آدم هایی که فکر میکنند میتونند هروقت اراده کنند برن و هروقت اراده کنند<br />
برگردند متنفرم! کلا گند میزنن به ثبات زندگی آدم !! ورود دوباره اینجور آدمها را<br />
خیلی وقت است ممنوع کرده ام !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ<br />
. ۵ : و متنفرم از همه ی آدم های متظاهر &#8230;&#8230;.. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۶ : این پست عصبانی<span>  </span>رو جدی نگیرید !!<br />
همیشه چند روز مونده به تولدم !! جدی میشم !! و یه گردگیری اساسی واسه خودم راه<br />
میندازم !! به نظرم سالی یه دفعه <span> </span>لازمه !!<br />
واقعا لازمه !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">بی<br />
ربط نوشت :<span>  </span>این آسمونم سه روزه سرکارمون<br />
گذاشته !! دو قطره میباره ! باز میره تا فرداش !! خدا کنه دیگه امشب بباره !!</span></p>
<p dir="rtl"><span dir="ltr"> </span></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_12037.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همینجوری !!</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_11993.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_11993.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 17:30:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_11993.html</guid>
		<description><![CDATA[کلا همینجوری هوس نوشتن کردم ! چند روزیه که احساس بهتری دارم راجع به همه چیز ! نمیدونم شاید دلیلش تموم کردن چندتا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="FA">کلا<br />
همینجوری هوس نوشتن کردم ! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">چند<br />
روزیه که احساس بهتری دارم راجع به همه چیز ! نمیدونم شاید دلیلش تموم کردن چندتا<br />
کار نا تموم باشه ! میدونید هیچ چیزی مثل یه کار نیمه تموم نمیتونه منو کله پا کنه<br />
و آرامش فکریم رو ازم بگیره ! حالا هرچقدر هم که اون کار یه کار ساده باشه ! (مثل<br />
تمیز کردن اتاقم)یا یه تصمیم آنی (بازم مثل تمیز کردن اتاقم )!! و حالا من بیام<br />
مدام هم به خودم بگم که کار مهمی نبود ( همچنان تمیز کردن اتاقم )! انجام دادن یا<br />
ندادنش فرقی نمیکرد (هنوزم تمیز کردن اتاقم ) ولی ول نمیکنه که یه حس بدی یقه ام<br />
رو میگیره و ول کن نیست !! و همینجور بهم استرس وارد میکنه واسه همینه که همینجوری<br />
یه کاری رو شروع نمیکنم (باعرض شرمندگی هنوزم همون قبلیه ). چون میدونم ناتموم<br />
گذاشتنش محاله میشه سوهان روح وروانم . (ایضا همچنان همون قبلیا )</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">و<br />
نمیدونم چرا وقتی یه کاری نیمه تموم میمونه انگار علاقه شدیدی به کشدار شدن پیدا<br />
میکنه ! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">حالا<br />
اون چندتا کار اینا بودن : بالاخره بعد از نزدیک یک سال تنبلی و پشت گوش انداختن ؛<br />
حافظ خوانی ام تموم شد ! یه سال پیش کل دیوان حافظ رو با صدای استاد موسوی<br />
گرمارودی دانلود کردم و با وجود تنبلی بسیار چند روز پیش بالاخره تموم شد !! به<br />
نظرم خیلی زشت بود که یه غزل از حافظ باز کنم و<span> <br />
</span>غلط غلوط بخونم !! الان حس خوبی دارم</span><span dir="ltr"><span>(:  </span></span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یه<br />
کتاب از برایان تریسی بود به اسم هنر بیان ! اینم از تیر ماه امسال هروقت شروع<br />
میکردم به خوندن چند صفحه اش میخوندم بقیه اش میموند . با اینکه کتاب جالبیه ولی<br />
واقعا نمیدونم چرا نیمه تموم میموند! اونم تمومش کردم ! هیچی مثل یه کتاب ناتموم<br />
اعصاب خورد کن نیس !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">و<br />
البته یکی از چیزهایی که مدت زیادی بود درگیرم کرده بود ! انتخاب رشته ام واسه ی<br />
کارشناسی ارشد بود ! با اینکه رشته خودم که ادبیات انگلیسی بود رو دوست دارم ! اما<br />
در پی یه تغییرات اساسی تصمیم گرفتم واسه ی فوق یه رشته ی دیگه بخونم ! اگه بگم چندین<br />
ماه سر انتخاب رشته مشکل داشتم باور نمیکنید ! حالا فک نکنید تازه به نتیجه رسیدما<br />
! نه شهریور ماه دیگه تصمیم قطعی ام رو گرفتم !! اما چند روز پیش خیلی اتفاقی<br />
موضوعی پیش اومد که متوجه شدم انتخاب خوبی کردم و این رشته<span>  </span>واقعا واسم مناسبه !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">(میبینید<br />
چقدر درگیری هام بزرگن :دی ) میدونم هرکی که منو نشناسه فکر میکنه اوه اینو مشکلات<br />
مردم چیه مشکلات این چیه !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">راستش<br />
الان چندین ماهه که بعد از دو سه سال بالا و پایینی ! و پیچ و خم های عجیب و غریب<br />
! یه آرامش زیبا به زندگیم تزریق شده !! واقعا احساس آرامش و امنیت عجیبی میکنم !و<br />
گاهی واقعا آرزو میکنم این روزها تموم نشن !! امیدوارم این آرامش توی زندگی همه<br />
جاری بشه !! و امیدوارم ازین آرامش نهایت استفاده رو ببرم ! و بتونم به اهدافم<br />
برسم !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">خوب<br />
حالا همشم خوباشو نگم یه بدشم بگم ! یه نوشته که مثلا قرار بود یه کتاب بشه چند<br />
ماهی بود زیر دست عزیزان دل ارشاد بود ! الان اومده بیرون و<span>  </span>یعنی میشه که چاپ بشه ! اما هییی چی بگم ! چنان<br />
آش و لاش و سر و ته زده شده که اگه من خودم که اینا رو نوشتم فهمیدم چی شده شما هم<br />
میفهمید<span>  </span>طبیعتا<span>  </span>!! <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">دیگه<br />
دیگه ! دیگه چی بگم ؟؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">آهان<br />
دیروز با دو تا از دوستای خوبم رفته بودیم <span> </span>یه جای دنج ! حالا این وسط من هوس نوشتن کردم<br />
!اونم کجا کف دست دوستم !! از دوست خوب و نازنینم که صبر و بردباری پیشه کرد و با<br />
اینکه به شدت مور مورش میشد تحمل کرد تا کودک درونم کارشو تموم کرد ممنونم!<br />
میبینید چه دوستای فداکاری دارم واقعا ؟؟ کلی هم از خاطرات بچه گی هامون تعریف<br />
کردیم و کلی خندیدم جاتون واقعا خالی !! کاش بودید کف دست شما هم مینوشتم <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۱: توی این پست دنبال هیچ چیز خاصی نگردید ! صرفا از صدای چلق و چلق کی برد خوشم<br />
اومد هوس کردم یه مشت هذیون به خوردتون بدم ! :دی </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن۲:<br />
از دوستانی که توی پست های قبل کلی هندونه زیر بغل بنده گذاشتید که از تو به یک<br />
اشاره از ما به سر دویدن و ازین صحبتا ! بدخواه مدخاهتو فلان میکنیم ! بی زحمت<br />
نمیخواد راه دور برید بیاید یه کمکی کنید اتاقمو مرتب کنم ! که گمونم کم کم باید<br />
یه طناب ببندم به پام و یه سر دیگه اش هم به در اتاق که یه وقت گم نشم !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن۳<br />
: تو رو خدا نگید که نفهمیدید چی شد ؟ یعنی هنوز نفهمیدید که من اینهمه صغری کبری<br />
چیدم و از اهدافم حرف زدم و اینور و اونور و از آرامش گرفته<span>  </span>تا چلق و چلق کی برد<span>  </span>و یه پست طولانی نوشتم که یه کم دیرتر برم<br />
اتاقم تمیز کنم ؟؟ <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۴: یادش به خیر دانشجو که بودم هروقت امتحان داشتم اتاقم رو میکردم مثل دسته ی گل<br />
!! هیی </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن۵:<br />
ای بابا حرفامم تموم شد مث اینکه مجبورم پاشم برم تمیزش کنم دیگه !!:(</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_11993.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرسی که حواست بهم هست ! :)</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_11966.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_11966.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jan 2012 22:50:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_11966.html</guid>
		<description><![CDATA[راستشو بخواین من همیشه جزئی از دسته ی کم طاقت ترین آدم هام ! این کم طاقتی تحمل درد  و یا کارهای شتاب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA">راستشو<br />
بخواین من همیشه جزئی از دسته ی کم طاقت ترین آدم هام ! این کم طاقتی تحمل<br />
درد<span>  </span>و یا کارهای شتاب زده نیست ! کم<br />
طاقتیم توی دونستن چیزهاییست که شاید زمانش نرسیده !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">می<br />
دونید کلا و اصولا به نظرم وقتی برای یه کاری همه ی جوانبش سنجیده شده پس باید<br />
حتما ازش جواب گرفت ! و همیشه واسم سخت بود برای یه کاری یا یه چیزی تلاش کنم و زمان<br />
و انرژی بذارم و بعد اون کار نتیجه نده یا نتیجه عکس بده !! و من بخوام خیلی ساده<br />
بگم صلاح بوده یا چه میدونم خیریت داشته ! شاید همیشه بر حسب عادت و به نوعی باور<br />
عامیانه اینو گفتم ! اما ته دلم دنبال جواب بودم و بدیش به اینه که واسه دونستن<br />
جواب یا دلیل صبر ندارم ! باید همون موقع بفمهم که چرا نه ؟؟ چی شد! چی شد که نشد<br />
؟؟ باید حتما<span>  </span>چنین میشد و چنان !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">میدونم<br />
از سرو ته حرف های امشبم نه شما چیزی میفهمید و نه خودم !!اما امشب یکی از عجیب<br />
ترین شب های زندگیم بود که از ساعتی پیش تا الان هنوز مبهوتم !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">امشب<br />
واسم مثل یه رویا بود یا یه سیلی !! نمیدونم !! فقط اینو میدونم که کاری که چند<br />
ساله پیش برای انجامش مصمم بودم و وقتی نشد زمین و زمان رو مقصر میدونستم و حتی با<br />
خدا هم قهر کردم ! امشب دلیل نشدنش رو فهمیدم !! فهمیدم نشدنش فقط و فقط یه دلیل<br />
داشته و اونم لطف خدا بوده !! گیجم منگم !! یخ کردم ! موندم !!راسته که میگن زمان<br />
همه چیز و ثابت میکنه ! صبر باید کرد !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">به<br />
دوستم اس ام اس دادم دیدی خدا چه لطفی بهم کرده بود و نمیدونستم ؟؟ جوابمو داد :<br />
دیدی عجله کردی ! اما خدا با صبر و حوصله بهت نشون داد که چقدر حواسش بهت هست !<br />
گفتم : آخه چندین سال گذشته !! گفت : مطمئن باش زمان دونستنش الان بوده !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">الان<br />
واقعا زبونم بند اومده ! خدا منو از جایی برگردوند که شاید هیچوقت پایانی نداشت !<br />
و اینو فقط خودش میدونست و بس !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">امشب<br />
وقتی شنیدم فقط تونستم بزنم زیر گریه و بگم خدا جون مرسی ! مرسی که حواست بهم هست<br />
! هر لحظه !! دوستت دارم مهربون ترین مهربونم !!</span></p>
<p><span lang="FA">پ.ن<br />
: این پست شاید هذیون ترین پستم بود ! اینو فقط نوشتم ! حتی نخوندم که چی نوشتم<br />
!<span>  </span>اگه بگم تو عرش سیر میکنم دروغ نگفتم !!<br />
خوشحالم !! نه از بابت چیزی که اتفاق افتاده یا چیزی که اتفاق نیوفتاد ! فقط و فقط<br />
از بابت اینکه میدونم حواسش بهم هست ! میدونم ازم غافل نمیشه<span>  </span>و لطف بی کرانش رو هیچوقت ازم دریغ نمیکنه حتی<br />
اگه بدترین بنده اش هم باشم !! <span> </span>باز هم اون<br />
بهترین پروردگار منه !</span>
<p dir="rtl">
</p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲: امشب با تموم وجودم درک کردم برای هرکاری صلاحم رو فقط و فقط به خودش بسپارم و<br />
بس !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن۳<br />
: آخر هفته خوبی داشته باشید و یادتون نره میتونید با یه لبخند یه دنیا محبت به<br />
اطرافیانتون هدیه بدید ! <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </span></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_11966.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرسی که حواست بهم هست ! :)</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_11967.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_11967.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jan 2012 22:50:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_11967.html</guid>
		<description><![CDATA[راستشو بخواین من همیشه جزئی از دسته ی کم طاقت ترین آدم هام ! این کم طاقتی تحمل درد  و یا کارهای شتاب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA">راستشو<br />
بخواین من همیشه جزئی از دسته ی کم طاقت ترین آدم هام ! این کم طاقتی تحمل<br />
درد<span>  </span>و یا کارهای شتاب زده نیست ! کم<br />
طاقتیم توی دونستن چیزهاییست که شاید زمانش نرسیده !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">می<br />
دونید کلا و اصولا به نظرم وقتی برای یه کاری همه ی جوانبش سنجیده شده پس باید<br />
حتما ازش جواب گرفت ! و همیشه واسم سخت بود برای یه کاری یا یه چیزی تلاش کنم و زمان<br />
و انرژی بذارم و بعد اون کار نتیجه نده یا نتیجه عکس بده !! و من بخوام خیلی ساده<br />
بگم صلاح بوده یا چه میدونم خیریت داشته ! شاید همیشه بر حسب عادت و به نوعی باور<br />
عامیانه اینو گفتم ! اما ته دلم دنبال جواب بودم و بدیش به اینه که واسه دونستن<br />
جواب یا دلیل صبر ندارم ! باید همون موقع بفمهم که چرا نه ؟؟ چی شد! چی شد که نشد<br />
؟؟ باید حتما<span>  </span>چنین میشد و چنان !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">میدونم<br />
از سرو ته حرف های امشبم نه شما چیزی میفهمید و نه خودم !!اما امشب یکی از عجیب<br />
ترین شب های زندگیم بود که از ساعتی پیش تا الان هنوز مبهوتم !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">امشب<br />
واسم مثل یه رویا بود یا یه سیلی !! نمیدونم !! فقط اینو میدونم که کاری که چند<br />
ساله پیش برای انجامش مصمم بودم و وقتی نشد زمین و زمان رو مقصر میدونستم و حتی با<br />
خدا هم قهر کردم ! امشب دلیل نشدنش رو فهمیدم !! فهمیدم نشدنش فقط و فقط یه دلیل<br />
داشته و اونم لطف خدا بوده !! گیجم منگم !! یخ کردم ! موندم !!راسته که میگن زمان<br />
همه چیز و ثابت میکنه ! صبر باید کرد !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">به<br />
دوستم اس ام اس دادم دیدی خدا چه لطفی بهم کرده بود و نمیدونستم ؟؟ جوابمو داد :<br />
دیدی عجله کردی ! اما خدا با صبر و حوصله بهت نشون داد که چقدر حواسش بهت هست !<br />
گفتم : آخه چندین سال گذشته !! گفت : مطمئن باش زمان دونستنش الان بوده !!</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">الان<br />
واقعا زبونم بند اومده ! خدا منو از جایی برگردوند که شاید هیچوقت پایانی نداشت !<br />
و اینو فقط خودش میدونست و بس !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">امشب<br />
وقتی شنیدم فقط تونستم بزنم زیر گریه و بگم خدا جون مرسی ! مرسی که حواست بهم هست<br />
! هر لحظه !! دوستت دارم مهربون ترین مهربونم !!</span></p>
<p><span lang="FA">پ.ن<br />
: این پست شاید هذیون ترین پستم بود ! اینو فقط نوشتم ! حتی نخوندم که چی نوشتم<br />
!<span>  </span>اگه بگم تو عرش سیر میکنم دروغ نگفتم !!<br />
خوشحالم !! نه از بابت چیزی که اتفاق افتاده یا چیزی که اتفاق نیوفتاد ! فقط و فقط<br />
از بابت اینکه میدونم حواسش بهم هست ! میدونم ازم غافل نمیشه<span>  </span>و لطف بی کرانش رو هیچوقت ازم دریغ نمیکنه حتی<br />
اگه بدترین بنده اش هم باشم !! <span> </span>باز هم اون<br />
بهترین پروردگار منه !</span>
<p dir="rtl">
</p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲: امشب با تموم وجودم درک کردم برای هرکاری صلاحم رو فقط و فقط به خودش بسپارم و<br />
بس !</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن۳<br />
: آخر هفته خوبی داشته باشید و یادتون نره میتونید با یه لبخند یه دنیا محبت به<br />
اطرافیانتون هدیه بدید ! <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </span></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_11967.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سبیه خاله (دخترخاله) !  :)</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_11962.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_11962.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Jan 2012 21:17:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_11962.html</guid>
		<description><![CDATA[من یه دختر خاله دارم ! عشقمه !! عشق ها ! نه ازین عشق های آبکی ! به قول آرش pure love ) [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span lang="FA">من<br />
یه دختر خاله دارم ! عشقمه !! عشق ها ! نه ازین عشق های آبکی ! به قول آرش </span><span dir="ltr">pure love ) </span><span lang="FA">) :دی </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">همه<br />
ی دنیای کودکی من پر از اونه ! چون من خواهر بزرگتر نداشتم و اون اصلا خواهر نداشت<br />
! و اینجوری شد که شدیم خواهر هم ! و به واسطه ی بزرگتر بودنش همیشه یه جور دیگه<br />
هوامو داشت و کسی جرات نداشت منو چپ نگاه کنه !! بزرگتر که شدیم به واسطه درس و<br />
خیلی مسایل دیگه شاید کمی فاصله افتاد اما میدونستیم که تا اراده کنیم کنار همدیگه<br />
ایم و هیچوقت از هم جدا نبودیم !تا اینکه چند ماه پیش به همراه خانواده ی گرم و<br />
دوست داشتنیش برای ادامه ی تحصیل از ایران رفتند . فاصله مون بیشتر شده اما هنووزم<br />
خواهر همیم و دلمون به هم گرمه ! البته یکی دو هفته دیگه دارند میان و من به ساعت<br />
شماری افتادم دیگه !! دلم واقعا واسشون یه ذره شده !! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">تا<br />
اینکه امشب دیدم وسط اون هجم سنگین درس هاش وبلاگمو خونده و مخصوصا از پست<br />
&#8220;من مینویسم پس هستم &#8220;<span>  </span>متوجه<br />
شده که کسانی به نوعی قصد ناراحت کردنم رو داشتند. و یه نظر بلند و بالا نوشته<br />
مخاطب به اون آدم ها !! باورتون نمیشه وقتی خوندم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم !<br />
هم از لحنش خنده ام گرفت ! و هم یاد تمام دوران بچه گی افتادم ! شما هم بخونید ! </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">البته<br />
فکر نکنید این دختر خاله ی ما همینجوری چیزی رو مینویسه ها ! چون<span>  </span>گذشته از حساسیتش روی من به عنوان خواهر بزرگتر<br />
! سال هاست که مربی تکواندو هست و خیلی ها رو یه تنه حریفه ! پس حالا اگه جرات منو<br />
اذیت کنید</span><span lang="FA"> <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">دفاعیه<br />
مسخ (مژده):</span></strong></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA"><span> </span>سلام&#8230;مستقیم میرویم بر سر اصل مطلب که هفت قرآن<br />
به میان بس بیزاریم از اطناب در کلاممان!.</span></strong></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">اخیرا<br />
با خبر شده ایم گروهی -از خدا بیخبر یا با خبرش را کار نداریم، که امروز روز بیخبرانش<br />
به همان سیاق ناصیه بر خاک می سایند که با خبرانش-باد تفرعن بر غبغب مماشات انداخته<br />
و دست جهل بر تغار لئامت نهشته، آشکارا در کسوت دوست شرفیاب محضر سبیه خاله* گرمیمان<br />
گشته و زبان طمع به پیاله تملق بیاغشته؛ لیک به خلوت آن بکردند که اکوان دیو رستم دستان<br />
را&#8230;باری بر آنان نیز همان برود که گرز گران اکوان دیو را&#8230;</span></strong></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">اینها<br />
را بگفتیم تا گفته باشیم که مبادا کنون که دست گردون ما را به بلاد کفر و در لنگه دنیا<br />
بیافکنده و سبیه خاله گرامیان را در آن لنگه دنیا، عنودان و تجاوز گران در پندار خام<br />
و ناپالوده خویش به این باور لاطائل دست یابند که ژاژ خاییدن ها و مهمل بافی هاشان<br />
به آوردن خدشه ای هرچند قلیل بر جبین سبیه خاله گرامیمان و تکدر خاطر مبارکشان خواهد<br />
انجامید. ازین جهت قاطع اعلام میداریم که ما بر خلاف سبیه خاله گرامیمان که بزرگ منشی<br />
پیشه کرده و پای حجب و حیا از گلیم نجابت بیرون نگذاشته ، چونان که عرق ناسیونالیستی<br />
فامیلیمان بازیچه خشک مغزی و سبک اندیشی یاوه گویان گردد چون سلیمان نبی در طرفة العینی<br />
طی العرض بکرده خاری بگردیم چشم تنگ لئیمان و بدخواهان را&#8230;مبادا گمان برید که سبیه<br />
خاله ما در این دیار خراب آباد تارک و تنها رها گردیده که عشیره ای به خون خواهی پای<br />
در رکاب دارد کافی است همی زبان بگرداند.لذا خیرخواهانه متضمن میگردیم که دست تجاوزگرتان<br />
را از زندگانی سبیه خاله گرامیان کوتاه گردانید که ما را درد فراق و اشک ها بر جامه<br />
یوسف ریختنمان بس&#8230;مبادا احساسات کنعانیمان را ملعبه ای کنید بر لئامتتان که از همین<br />
لنگه دنیا جهان ها خواهیم آشفت!</span></strong></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">*دخترخاله</span></strong></p>
<p dir="rtl"><strong><span lang="FA">مسخ<br />
دی ماه ۱۳۹۰ </span></strong></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
: دختر خاله جون قربونت برم ! یعنی فکر میکنی طرف کلا سوادش به این چیزایی که<br />
نوشتی میرسه ؟؟ گمون نکنم <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )))</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۲ : کارت خیلی درسته به خدا !! زودتر بیا دیگه دلمون لک زده واست :*</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن<br />
۳: سعدی رو میشناسید ؟؟ دختر خاله ما <span> </span>!<br />
مژده شونه :دی </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">پ.ن۴ : ببخشید دیگه پستم کلا خانواده گی شد ! کلا به قول حس ناسیونالیستی گرفتمون <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_11962.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کفتار ؟ کفتر ؟؟</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_11807.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_11807.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Dec 2011 10:40:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهشید تبدار!</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_11807.html</guid>
		<description><![CDATA[   وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه های یأس می آید وقتی یک تفاوت ساده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>   وقتی جهان
<p>از ریشه ی جهنم </p>
<p>و آدم </p>
<p>از عدم </p>
<p>و سعی </p>
<p>از ریشه های یأس می آید</p>
<p>وقتی یک تفاوت ساده </p>
<p>در حرف </p>
<p>کفتار را </p>
<p>به کفتر </p>
<p>تبدیل می کند</p>
<p>باید به بی تفاوتی واژه ها </p>
<p>و واژه های بی طرفی </p>
<p>مثل نان </p>
<p>دل بست </p>
<p>نان را از هر طرف بخوانی </p>
<p>نان است !</p>
<p>                                                         قیصر امین پور </p>
<p></p>
<p>پ.ن۱<br />
 : امروز متوجه شدم اینقدر که من شعر میخونم تا حالا نشده توی وبلاگم شعر<br />
بذارم !! عجیب بودا !! واقعا !!من که خیلی خوشم اومد ازین شعره !!شما هم<br />
میدونم حوصله نکردید بخونید ! برگردید دوباره بخونیدش <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )</p>
<p>پ.ن۲:اینم فال شب یلدای من بود ! حافظم با من سر شیطنت داره  <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )</p>
<p>&#8220;گر رود از پی خوبان دل من معذور است / درد دارد چه کند کز پی درمان نرود &#8220;</p>
<p>جواب من به حافظ : والا به خدا <img src='http://www.bushehrws.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )))
</p>
<p></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_11807.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

