همه نوشته ها در باسیدون

خدا , انسان , زندگی

نوشته شده در باسیدون۲۹م مرداد ۱۳۸۹

از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟
گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا ان زخم التیام یابد
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها قانع است
بیاموزند که انسانهایی هستند که انها را دوست دارند اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند
بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند
به خدا گفتم ایا دیگر چیزی هست که باید دانست
گفت: این که بدانند من همیشه و همه جا هستم.

 

بافت قدیم بوشهر

نوشته شده در باسیدون۲۶م مرداد ۱۳۸۹

زندگی

نوشته شده در باسیدون۲۲م مرداد ۱۳۸۹

 

 Don’t take life so seriously!

اینقدر زندگی رو جدی نگیر!

DANCE
برقص
 

 
KISS A LOT! 

خیلی ببوس!

RELAX IN NATURE 

توی طبیعت استراحت کن

HAVE FUN 

تفریح کن

 

 

AND BE HAPPY!!!! 

و خوشحال باش !!!  

 Make sure you scroll all the way down and read what is written.

Today is International Disturbed People’s Day

امروز روز جهانی آدمهای آشفته است

Please send an encouraging message to a disturbed friend… just as I’ve done

I don’t care if you lick windows,or

take the special bus.

You hang in there sunshine, you’re special

 

Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you’ll never get back.
 

هر ۶۰ ثانیه ای رو که با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یک دقیقه از خوشبختی است که دیگر به تو باز نمیگردد

Today’s Message of the Day is:
پیام امروز اینست:

Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن…

****************

پ.ن: مرسی از یک دوست خوب بابت این پست

پ.ن:یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست…

 

خدایا!

نوشته شده در باسیدون۲۹م تیر ۱۳۸۹

خدایا !

آن گونه زنده ام بدار

که نشکند دلی از زنده بودنم.

و

آن گونه بمیران

که به وجد نیاید کسی از نبودنم.

پرسپولیس ( تختِ جمشید)

نوشته شده در باسیدون۲۵م تیر ۱۳۸۹

پارسه یا تَختِ جَمشید نام یکی از شهرهای باستانی ایران است که سالیان سال پایتخت تشریفاتی امپراتوری ایران در زمان امپراتوری هخامنشیان بوده‌است. باور تاریخدانان بر این است که اسکندر مقدونی سردار یونانی در ۳۳۰ پیش از میلاد، به ایران حمله کرد و پارسه را به آتش کشید [۱] و احتمالا بخش عظیمی از کتابها، فرهنگ و هنر هخامنشی را با اینکار نابود نمود. با این‌حال ویرانه‌های این مکان هنوز هم در مرودشت در نزدیکی شیراز مرکز استان فارس برپا است و باستان شناسان از ویرانه‌های آن نشانه‌های آتش و هجوم را بر آن تایید می‌کنند.

این مکان از سال ۱۹۷۹ یکی از آثار ثبت شدهٔ ایران در میراث جهانی یونسکو است.

برای خواندن ادامه اطلاعات درباره تخت جمشید اینجا راکلیک کنید

عمارت ملک

نوشته شده در باسیدون۲۲م تیر ۱۳۸۹

عمارت ملک (بوشهر) ، مجموعهٔ ساختمانی تاریخی واقع در بخش مرکزی شهرستان بندر بوشهر یکی از آثارهای تاریخی و از نقاط دیدنی استان بوشهر در جنوب ایران است.

«عمارت ملک » این عمارت که به صورت مجموعهٔ ساختمانی متعلق به یک قرن قبل است. در هشت کیلومتری شهر بوشهر قرارگرفته‌است. مساحت زیربنای آن ۴۰۰۰ متر مربع بوده و در دورهٔ قاجاریه توسط معماران فرانسوی با مصالح محلی احداث شده و درب و پنجره آن زیر نظر مهندسین فرانسوی ساخته شده‌است. عمارت متعلق به یکی از ثروتمندان بوشهر به نام محمد مهدی ملک التجاره بوده‌است. وی برای سفر تفریحی- تجاری به کشور فرانسه رفته و در آن جا کاخ یکی از وزرای قرن وسطی را می‌بیند و نمونه آن را در بوشهر پیاده می‌کند. این کاخ توسط متجاوزین انگلیس اشغال شده و به صورت مقر نظامی آن‌ها در آمد. آن‌ها بعد از سال‌ها استقرار در این کاخ با ورشکست شدن ملک التجار(صاحب اصلی کاخ) لوازم نفیس آن را با قیمت کم خریداری کرده و با خود بردند. در اواخر سلطنت رضا شاه این عمارت که خوابگاه نظامیان شده بودف پس از چندین بار بازسازی رو به ویرانی نهاد و متاسفانه به خاطر وسعت زیاد هنوز مرمت نشده‌است.

مداد

نوشته شده در باسیدون۷م تیر ۱۳۸۹

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
—————————————————–
روز پدر و روز مرد رو به همه پدران گل و مهربون و همه دوستان عزیز تبریک میگم

انسان

نوشته شده در باسیدون۳۱م خرداد ۱۳۸۹

 

به نام خدا
   روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‘خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
   خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در
    وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که
    دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده
    می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده
    بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند،
    اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در
    دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ‘تو جهنم را
    دیدی، حال نوبت بهشت است’، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی
    بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند
    را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: ‘خداوندا
     نمی فهمم؟!’، خداوند پاسخ داد: ‘ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که
به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!
 
   هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد،
    هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان
     آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به  همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا
   (ملکوت الهی) نخواهد شد

———————————————————————

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
 
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.
 
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
 
۴ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
—————————————————–

سایت  خانه وبلاگ نویسان هم مجدد راه اندازی شد , با طراحی متفاوت تر و زیبا … جا داره همینجا از تیم فنی اللخصوص آقای مجتبی هاشمی تشکر کنم که زحمت خیلی زیادی کشیدن برای این سایت.دوستان عزیز ویلاگ نویس میتونن با مشاهده اخبار , جلسات شورا و … پیگیر کارهای شورا باشند و بدونید که اگر زحمتی کشیده میشه برای رفاه حال شماست … بدونید برای رسیدن به چیزهای خوب باید کمی صبر پیشه کنید.

دوستان عزیز برای ارتباط با بنده که بازرس خانه وبلاگ نویسان هستم میتونید از طریق ایمیل بنده با من در ارتباط باشید و هر گونه انتقاد , پیشنهاد و … که داشته باشید مطمئن باشید من پیگیری میکنم

آدرس خانه ویلاگ نویسان : bushehrblog.ir

آدرس ایمیل بنده :kanin@bushehrblog.ir

——————————————————

پی نوشت ها :

پ.ن.۱:در مقابل وزش باد، عده ای دیوار می سازند، بعضی دیگر آسیاب بادی.

پ.ن.۲: در باره هرچه میگوی فکر کن اما هرچه فکر میکنی مگو.

پ.ن.۳:خوشبختی از آن کسانیست که خواهان خوشبختی دیگران باشند

پ.ن.۴:هیچگاه کسی را مسخره نکنید، شاید قهرمان دنیای خویش باشد.

پ.ن.۵:دل های پاک هیچ گاه خطانمی کنند سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست

——————————————————–

اینروز ها حال و روز خوبی ندارم

اینروزها دلم میخواد خبر خوبی بشنوم ولی نمیشنوم

اینروزها دلم میخواد شاد باشم ولی نمیشم

اینروزها …..

————————————————-

پ.ن.خاص: مرسی که همیشه کنارمی و اگر تو نبودی تحمل خیلی چیزا واسم سخت بود

———————————————-کلام آخر :

آدم خیلی وقتها به اون چیز یا کسی که دوست داره نمیرسه … این نمایی از زندگیه

 

یاد تو …

نوشته شده در باسیدون۲۵م خرداد ۱۳۸۹

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ……

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت ………

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار…..

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم

کم شدم…..

آخر آتش زد دل دیوانه را ……

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من …..

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ….. عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود…

بعد از این هم آشیانت هر کس است …. بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

———————————————-

این شعر رو چون دوست داشتم و این چند روز دارم دکلمه اش رو گوش میدم گذاشتمش

——————————————–

بازم میتونید این پستم رو بخونید :

بازرس

———————————————

پ.ن.۱:خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم. .

پ.ن.۲:فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران… زلال که باشی، آسمان در توست.  

پ.ن.۳:اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشه
یا کاری کن که قابل نوشتن باشه!
“بنیامین فرانکلین”

پ.ن.۴:شانهایت را برای گریه کردم دوست دارم اشکهایت را برای چکه کردن دوست دارم خلاصه دوستت دارم ای بزگوار چون بی تو فردا و فرداهایی نیست

پ.ن.۵:هر وقت تو زندگی به یک در بزرگ که روش یه قفل بزرگه برخورد کردی،نترس و ناامید نشو!چون اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار میذاشتن… پ.ن.۶:آرامش آنست که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست. (خدایا برای همه چیز شکر)

 

تهران , طهران

نوشته شده در باسیدون۱۲م خرداد ۱۳۸۹

خیلی وقته میخوام این پست رو بنویسم ولی حسش نمیومد, الانم تقریبا” خلاصه ای از رفتنم به تهرانه. خیلی دوست داشتم حالت سفرنامه ای بنویسم ولی به دلایلی نمیشه

سفر ما روز چهارشبه ۱۵/۲/۸۹ شروع شد. برای رفتن با اتوبوس های جدید رویال به سمت تهران حرکت کردیم . اتوبوسی که بیشتر تعریفش رو شنیده بودم.

از لحاظ خدمات و امکانات و راحتی واقعا” خوب بود, از نوع راحتی صندلی گرفته تا شامِ گرمی که به مسافران میدادن تا …, ولی از رفتار راننده و کمک راننده با مسافران اصلا” خوشم نیومد.

روز ۵شنبه بعد از اینکه رسیدیم و کمی استراحت کردیم آماده شدیم و حرکت کردیم به سمت دربند , خیلی خوب بود و زیبا . در مسیر رفت پیاده رفتیم تا بالا ولی در مسیر برگشت تا یه مسیری پیاده اومدیم و مسیری رو با تل استیج اومدیم پایین.نهار هم همون دربند خوردیم.

عصر همون روز رفتیم کافه پیاده رو که تولد یکی از دوستان تهرانی بود. ما هم دعوت بودیم . آشنایی با دوستانی که تا حالا ندیده بودیم. خیلی خوب بود و خوشحال شدم از آشناییشون .

و شروع شد بازار رفتن و خرید…

جمعه صبح رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب یا به قول هادی باغ کاغذی

خیلی خیلی شلوغ بود و بزرگ طوری که از صبح که اونجا بودیم تا ساعت ۴ فقط تونستیم قسمت دانشگاهی رو نگاه کنیم , تازه خیلی کتابها هم گیرمون نیومد و یکم قسمت ناشران عمومی …

پ.ن: نمازمان در دانشگاه و نمایشگاهمان در مصلی ..( این چیزی بود که مردم تهران میگفتند)

پ.ن: از لحاظ بی نظمی که واقعا” بی نظم بود.. در کل باید حتما” اسم ناشر و نویسنده و اینا رو میداشتی تا بتونی بزور کتاب رو پیدا کنی

پ.ن: آنتن دهی موبایل هم ( بیب )

روز شنبه تعدادی به سمت کرج رفتن و ما هم رفتیم تهران گردی

من خیلی دوست داشتم بریم کاخ گلستان که تصمیم بر این شد که به اونجا بریم , از قضا حالم بد شد و علتشم شام شب قبلش بود. موقعی که رسیدیم کنار کاخ گلستان آبلیمو و خاک شیر هم که خورم فایده نداشت . مجبور شدیم بریم به نزدیکترین بیمارستان, واقعا” برخورد خیلی بدی با بیمار داشتند, خلاصه کمی دارو بهم دادنو خورمو اثری نداشت و … بعد از اینکه یکم آروم شدم رفتیم برای بازدید کاخ موزه گلستان

shamsol emare

جای قشنگی بود , اسمی رو که خیلی شنیدین همون شمس العماره است . یکی از ساختمان های این کاخ. از لحاظ معماری و آینه کاری قشنگ بود.

khakh golestan

پ.ن: اونجا فکر میکردن ما خارجی هستیم

پ.ن:جا پای شاهان ایران زمین گذاشتیم

نهار نتونستم بخورم و باز … دوباره حالم بد شد و اینبار رفتیم به یه بیمارستان دیگه , اونجا رفتار دکتر و پرستارا خیلی بهتر بود. اونجا ۲تا آمپول بهم زدند طوری که رسیدم خونه بیهوش شدم . باید مایعات زیاد میخوردم و تا چند روز غذای سبک

پ.ن: تشکر ویژه از کسایی که خودشون میدونن

روز ۱شنبه عصر من رفتم کرج خونه یکی از اقوام شب هم اونجا موندمو ظهر روز بعد برگشتم تهران که بریم بگردیم , رفتیم به سمت کافه هنر بعد از مدتی به پیشنهاد یکی از دوستان رفتیم به سمت کافه نادری جایی که پاتوق ۲ تن از بزرگان ادبیات ایران بوده یعنی صادق هدایت و فروغ فرخزاد… جای قدیمی و قشنگی بود . بعد از اونجا هم خیابونی که رفتیم فهمیدیم لاله زار بوده , جایی که سینما زیاد داشته و یکی از معروف ترین مناطق تهران بوده و هست.

پ.ن: جایی نشستیم که فروغ فرخزاد مینشست

بعد از این کافه من دوباره به سمت کرج حرکت کردم تا وسایلمو بردارم . صبح روز بعد برگشتم به سمت تهران . عصر هم رفتیم پارک ساعی و پارک ملت . پارک های زیبایی بودن اللخصوص پارک ملت و همون جا بودیم که پاب نما روشن شد …

روز بعد که میشد چهارشنبه ۲۰/۲ من آخرین روزی بود که تهران بودم. تصمیم بر این شد که بریم برای بازدید از موزه سینما , این موزه در باغ فردوس قرار داره. موزه زیبایی بود. تصاویر خیلی از بزرگان سینمای ایران ِ یادبودهای اونها , اثراتی که از فیلمها مونده بود, معرفی تاریخ سینما , معرفی قسمت های مختلف یک فیلم از دستگاه ها گرفته تا بازگیر و کارگردان و معرفی بزرگان این قسمت ها و … خیلی زیبا بود

بعد از بازدید از این موزه هم رفتیم نهار خوردیمو برگشتیم خونه و من وسایلمو جمع کردم تا با خاطرات خوب و بدی که از تهران داشتم به سمت بوشهر حرکت کنم .

و اما پی نوشت های تهران:

۱) به نظر من یکی از چیزای خوبی که تهران داشت وجود همین مترو بود. از این سر شهر تا اون سر شهر میتونستی به راحتی و با ارزون ترین قیمت بری . درستِ که بعی وقتهات شلوغِ و باید یه چیزایی رو تحمل کنی ولی در کل بخوایم حساب کنیم خیلی خوب بود و اگر نبود معلوم نبود چی سر تهران میومد

۲) یکی از چیزای خوب دیگه ای که تهران داشت , تاکسی های خطی بود . که به نظرم خیلی لازم بود برای تهران

۳)متاسفانه در اکثر جاهایی که دیدم اللخصوص در کافه ها , دختران هم به سمت سیگار و قلیون رو آوردن . کلا” وقتی وار کافه ها میشدی از دودی که دختران و پسران ایجاد کرده بودند چشم چشم نمیدید. باید فکری به حال این وضع بشه . مثلا” روز آخر ۲تا دختری دیدم که از مدرسه اومده بودند رستوران و اونجا هم قلیون سفارش دادند هم سیگار میکشدند.

۴) برای هیچ و پوچ گیر الکی دادن…

۵) برخورد اکثر افراد اللخصوص راندده ها اصلا” خوب نبود . همش با مسافران و مردم دعوا داشتند

۶)متاسفانه خیلی از افراد درک و شعورشون پایینِ و کاریش هم نمیشه کرد

۷) همون روزی که کرج رفتم سر کوچه ای که باید میرفتم دعوا و درگیری بود و مردم با قمه به جون هم افتاده بودند

8) چیزایی که دیدم و شنیدم تنفرم از خیلی چیزا و افراد بیشتر شد

*در کل خیلی از مردم پایتخت کشور من مریض هستند

* در پایان هم جا داره از کسایی که خودشون میدونند تشکر کنم

——————————————————————

روز مادر هم به همه مادرای گل اللخصوص مادر مهربونم تبریک میگم . ایشاالله سایتون رو سرمون کم نشه .

———————————————————

این آهنگ هم تقدیم به …

Aref – 01 Soltane Ghalba