<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جامعه ی وبلاگ نویسان بوشهر &#187; روز بارونی</title>
	<atom:link href="http://www.bushehrws.com/feed_author/baraneshghemane/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.bushehrws.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 04:50:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>روزای خوب</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_6920.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_6920.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Feb 2011 09:22:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_6920.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام خوبین ؟ منم خوبم ! برعکس ترم قبل این ترم که شروع شده احساس خوبی بهش دارم چون ترم قبل تمام کلاسا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>سلام خوبین ؟ منم خوبم !</strong></p>
<p><strong>برعکس ترم قبل این ترم که شروع شده احساس خوبی بهش دارم چون ترم قبل تمام کلاسا ظهر شروع میشد و من تا قبل کلاس بی حس و حال بودم همش خوابم می اومد حس هیچ کاری نداشتم و چون کلاسامم ظهر شروع میشد نمی تونستم برنامه برای جای دیگه ای بذارم بخاطر همین باید خونه می موندمو کسل میشدم و بعدش خواب خواب آلود با بی حوصلگی می رفتم سر کلاس ها و همین موضوع رو درس خوندنمم تاثیر منفی گذاشت و میدونم که نتیجه ای که ترم ۱ گرفتم به هیچ عنوان ترم ۲ نمیگیرم ، اما حالا این ترم خدارو شکر همه کلاسا ۷/۵ صبح ۱کی ۲ روز هم تا عصر گرفتارم اما بازم خیلی بهتر از بیکاری تو خونه ست .</strong></p>
<p><strong>و برا همین خیلی حس خوبی به این ترم دارم و از همین الآن مطمئنم این ترم هم مثل ترم ۱ نتیجه عالی میگیرم .</strong></p>
<p><strong>امیدوارم که همه شماها هم همین حس و داشته باشیدو موفق باشید در همه حال .</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_6920.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلامه دوباره</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_6864.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_6864.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Feb 2011 21:20:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_6864.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام خیلی وقته ندیدمتون و خیلی حرفاست که میشه زد اما خوب زمان میخواد که بشه خوندشون برا همین از نبودنم چیزی نمینویسم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام </p>
<p>خیلی وقته ندیدمتون و خیلی حرفاست که میشه زد اما خوب زمان میخواد که بشه خوندشون برا همین از نبودنم چیزی نمینویسم که وقت گیر شه .</p>
<p>چند بار پیش اومد که دلم می خواست بیام اینجا و بنویسم اما حرفم یا خیلی خاص نبود یا اصلا چیزی برا گفتن نداشتم برا همین نمی اومدم اما بالاخره امشب تصمیم گرفتم در حد سلام هم شده یه چیزی بنویسم که دیگه از این به بعد بتونم فکرمو برای نوشتن آزاد کنم .</p>
<p>دلم برا همتون خیلی تنگ شده و امیدوارم بازم بتونم در کنار شما اون شادی که همیشه داشتمو احساس کنم .</p>
<p>منتظر نظرات خوبتون هستم .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_6864.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی خوابی(هنگ کردم)</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_3374.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_3374.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jul 2010 23:49:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_3374.html</guid>
		<description><![CDATA[امشب هم مثل شب های قبل خوابم نمیبره ! چرا ؟ به خاطر افکار جور وا جورو در هم برهم افکاری که بعضی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align="justify"><STRONG>امشب هم مثل شب های قبل خوابم نمیبره ! چرا ؟ به خاطر افکار جور وا جورو در هم برهم افکاری که بعضی هاشون واقعا فکر کردن بهشون بیخودیه !</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>چه فکرایی ؟؟؟؟ فکره :</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>۱ &#8211; اشتباهاتی که تو گذشته انجام دادم و میبینم هیچ راهی برای درست کردنشون نیست اگرم باشه باید خیلی اشتباهات احتمالی دیگه انجام بدم تا بتونم بعضی از اشتباهات رو درست کنم که خیلی هاشونم نخوام به خودم دروغ بگم دیگه حل شدنی نیستن </STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>۲ &#8211; اشتباهاتی که قراره تو آینده انجام بدم و میدونم بعدا مثل الآن شاید هزاران هزار بار آرزوی مرگ ، آرزوی معجزه شدن که یکی بهم راه درستو برای حل شدن مسائل نشون بده ،  و از همه مهمتر آروزی برگشت به گذشته و انجام کار درست (یا یکی باشه که کاملا بهش اعتماد داشته باشم و هر چی بگه با جون و دل گوش کنم که مثلا بهم بگه) :</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>خرههههههههههههه ، احمق ، نادون این راهی که میخوای بری درست نیست یعدا مثل&#8230;. پشیمون میشیااااااا .</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>۳ &#8211; نمره ۲درسی که هنوز ندادن و یکیشو مطمئنم بدجوری خراب کردم و رو معدلم تاثیر میذاره آخه از روز اول حد معدل و برای خودم تعیین کرده بودم که بتونم موفق باشم اما بازم نادونی کردم &#8230;</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>۴ &#8211; آینده ، آینده چی می خواد بشه ؟ همون چیزی میشه که من میخوام ؟ اصلا من  واقعا چی میخوام ؟</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>۴ &#8211; ۱ - تاحالا شده بدونین چی می خواین اما بیشتر ندونین که چی می خواین ؟؟؟؟</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>۴ &#8211; ۲ &#8211; تاحالا شده تو یه موقعیتی بدونین دارین اشتباه میکنین ولی بخاطر اشتباهاتی که قبلش انجام دادین دیگه هیچ کاری نتونین بکنین و مثل من هیچ&#8230;&#8230;.. ؟</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>۵ - هم دارم زندگی مو میکنم و تو یه چیزایی موفقم و هم نمیخوام زندگی کنم چون یه چیزایی زجرم میده ! آخه این چه زندگییه؟</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG></STRONG> </P><br />
<P align="justify"><STRONG>                              !!!!!! برام دعا کنین بدجوری دارم هنگ میکنم !!!!</STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG>نتونستم مثل همیشه نوشته هامو سبز بنویسم آخه سبز رنگ پیروزی ، خوشبختی و خوشحالیمه !</STRONG></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_3374.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هیچی و همه چی</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_3219.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_3219.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jun 2010 22:56:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_3219.html</guid>
		<description><![CDATA[برا نبودنم تو این مدت هیچی ندارم که بگم چون دلیل زیاده و ناگفتنی ! اومدم چون خیلی داغونم احتیاج داشتم بیام اینجا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align="justify"><EM><STRONG>برا نبودنم تو این مدت هیچی ندارم که بگم چون دلیل زیاده و ناگفتنی !</STRONG></EM></P><br />
<P align="justify"><EM><STRONG>اومدم چون خیلی داغونم احتیاج داشتم بیام اینجا بنویسم حالا هر چی میخواد باشه اما یه شروعی برای بودن مجددم در اینجا آخه بخاطر مسائل زیادی نمیتونستم بیام اما امشب مسئله ای پیش اومد که دیدم واقعا احتیاج دارم بیام و مجددا وارد جمع دوستام بشم تا مثل همیشه از وجودتون ،حرفاتون ، دلگرمی هاتون لذت ببرم و استفاده کنم .</STRONG></EM></P><br />
<P align="justify"><EM><STRONG>برای نوشتن حرف زیاد دارم اما نمیدونم در مورد کدومشون بنویسم چون میبینم خیلی هاشو نمیشه بنویسم بخاطر همین گفتم از خواننده محبوبم و شعر قشنگش بنویسم :</STRONG></EM></P><br />
<P align="justify"><EM><STRONG>شعرهایی که احسان خواجه امیری میخونه رو خیلی دوست دارم شاید چون صداش از نظر من خیلی گیراست اونقدر گیرا که تمام وجودمو به درد میاره یه حس خاصی بم میده حسی که دلم میخواد ساعت ها تو همون حس و حال بمونم شعراش از نظر من خیلی حرفا و تعبیرها داره که هر کسی گوشش کنه میتونه به یه طریقی بهش وابسته بشه و به خودش ربطش بده </STRONG></EM></P><br />
<P align="justify"><EM><STRONG>شما هم هر کدومتون می تونین یه تعبیری ازش داشته باشین :</STRONG></EM></P><br />
<P align="justify"><EM></EM> </P><br />
<P align="justify"><EM>دلیل اینکه آرومم ، امید لمس دستاته                       همین لبخند پنهانی ، کنار لحن گیراته </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>دلیل اینکه تنهایی ، همین دستای تنهامه                  همین دنیای تاریکم ، همین تردید چشمامه </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی                من آرومم تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه        ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>تو دلگیری نمی دونی ، چه رویایی به من دادی           اگه فکر می کنی سردم ، برو رد شو تو آزادی </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>نمی دونی چقدر سخته ، تو پشت نبض دیواری        نمی دونم تو این روزا ، چه احساسی به من داری </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی               من آرومم تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه        ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>نه اینکه سردو مغرورم ، نه اینکه دور از احساسم         بذار دست دلم رو شه ، بذار رویا رو بشناسم </EM></P><br />
<P dir="rtl" align="justify"><EM>تموم شهر خوابیدن ، من از فکر تو بیدارم              یه روز میفهمی از چشمام ، چه احساسی به تو دارم </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی                من آرومم تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی </EM></P><br />
<P align="justify"><EM>هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه         ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه </EM></P><br />
<P align="justify"><EM></EM> </P><br />
<P align="justify"><EM></EM> </P><br />
<P align="justify"><EM><STRONG>نظرتون چیه ؟</STRONG> </EM></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_3219.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنهامون گذاشت</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1777.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1777.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 23:12:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1777.html</guid>
		<description><![CDATA[عادت کردم هفته ای ۲-۳ بار ببینمش با اینکه باید یه جسم خسته و زمین گیر که حتی دیگه نمی تونست حرف بزنه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align="justify"><STRONG><EM>عادت کردم هفته ای ۲-۳ بار ببینمش با اینکه باید یه جسم خسته و زمین گیر که حتی دیگه نمی تونست حرف بزنه اما همینم خودش یه آرامشی بودبا اینکه براش کار خاصی نکردم اما یکی از عزیزترینام بودکه هر وقت حالش بد میشد از رفتنش میترسیدم</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>یکی از عزیزترین کس زندگیمو از دست دادم گذاشت برم عمل کنم و ۲۲ اسفند شب برم پیشش ببوسمش و دستشو تو دستام فشار بدم بگم میدونم برام دعا کردی خدا هم جوابتو داد من سالم برگشتم&#8230;</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>اگر میدونستم شب آخره بیشتر پیشش میموندم . حداقل خدارو شکر میکنم که مامان تازه رسیده بودیم گفت خستمه امشب نریم و من پافشاری کردم دلم براش تنگ شده میخوام ببینمش&#8230;</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>شب آخر اصلا یادم نمیره که چقدر آروم بود و صورتش شاد بود و رفتم بوسیدمش دستاشو تو دستم گرفتم تو چشاش زل زدم گفتم من میناما دلم برات تنگ شده بود ۶ روزه ندیدمت و یه لبخندی زد که میشناسمت و&#8230;.</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>آره عزیزی که همیشه فکر رفتنش اذیتم میکرد آخر خسته شدو رفت فکر مارو که دلتنگش میشیم نکرد</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>کسی که خیلی دوسش داشتم :</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>ننه (مامانه بابام) تنهامون گذاشت</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>                                             &#8230;..رفت&#8230;..</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM></EM></STRONG> </P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1777.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنهامون گذاشت</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1776.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1776.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 22:36:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1776.html</guid>
		<description><![CDATA[ عادت کردم هفته ای ۲-۳ بار ببینمش با اینکه باید یه جسم خسته و زمین گیر که حتی دیگه نمیتونست حرف بزنه اما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align="justify"><STRONG><EM> عادت کردم هفته ای ۲-۳ بار ببینمش با اینکه باید یه جسم خسته و زمین گیر که حتی دیگه نمیتونست حرف بزنه اما همینم خودش آرامشی بود با اینکه براش کار خاصی نکردم اما یکی از عزیزترینام بود که هر وقت حالش بد میشد از رفتنش میترسیدم</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>یکی از عزیزترین کس زندگیمو از دست دادم گذاشت برم عمل کنم و ۲۲ اسفند شب برم پیشش ببوسمش و دستشو ببوسم و نوازشش کنم بگم میدونم برام دعا کردی خدا هم جوابتو داد من سالم برگشتم&#8230;</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>اگر میدونستم شب آخره بیشتر پیشش میموندم . حداقل خدارو شکر میکنم که مامان تازه رسیده بودیم خسته بود گفت نریم فردا بریم و من پا فشاری کردم دلم براش تنگ شده میخوام ببینمش&#8230;</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>شب آخر اصلا یادم نمیره که داییمو دیده بودو نتونسته بود جواب حرفش (که میشناسمت) بده و بازم اشک تو چشاش جمع شده بود همون موقع رسیدم اشکاشو پاک کردم بوسیدمش دستشو گرفتم تو دست و&#8230;</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>آره عزیزی که همیشه فکر رفتنش اذیتم میکرد آخر خسته شدو رفت فکر ما رو که دلتنگش میشیم نکرد</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>بابا راست میگه صبحه ۲۳ اسفند دوباره متولد شد(پاهاشو . دستاشو و زبونش)دوباره به کار میافتن اما من نمیخواستم بره .</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM></EM></STRONG> </P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>کسی که خیلی دوسش داشتم :</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>ننه (مامان بابام)  تنهامون گذاشت</EM></STRONG></P><br />
<P align="justify"><STRONG><EM>رفت&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</EM></STRONG></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1776.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دعام کنین .</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1699.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1699.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 21:00:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1699.html</guid>
		<description><![CDATA[دعام کنین . (ممنون) دارم میرم . فردا (دوشنبه ۱۷ اسفند) میرم تهران برای عمل برام دعا کنین مشکلی پیش نیاد هر چند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دعام کنین . (ممنون)</p>
<p>دارم میرم . فردا (دوشنبه ۱۷ اسفند) میرم تهران برای عمل برام دعا کنین مشکلی پیش نیاد هر چند میدونم خدا با منه اما دعاهای شما پشتم باشه خیالم راحت تر میشه .</p>
<p>دعا کنین بعد از برگشتن  بعد از عید مشکلی با غیبت هام تو دانشگاه نداشته باشم چون استادامون چندتاشون&#8230;</p>
<p>مرسی </p>
<p>به امید دیدارتون&#8230;</p>
<p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1699.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اومدم بگم من هستم</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1241.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1241.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Feb 2010 21:01:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1241.html</guid>
		<description><![CDATA[آقا من زنده ام&#8230; دست (برو بکس) درد نکنه . الان (سوسن خانوم) گوش دادم شارژ شدم فکر کنم تا صبح خوابم نبره&#8230; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><em>آقا من زنده ام&#8230;</em></strong></p>
<p><strong><em>دست (برو بکس) درد نکنه . الان (سوسن خانوم) گوش دادم شارژ شدم فکر کنم تا صبح خوابم نبره&#8230;</em></strong></p>
<p><strong><em>مینا دانشجو میشود . (دلم میخواست یه خورده شکلک مکلک بذارم اما کار نمیکنه فعلا)&#8230;</em></strong></p>
<p><strong><em>امروز از شیراز اومدم (جیب ننه بابارو خالی کردم حسابی شارژ شدم :دی) (هر کی ندونه فکر میکنه ننه بابام ۱۰۰ سال ۱بار برای من خرید میکنن نههههههههههه؟)&#8230;</em></strong></p>
<p><strong><em>بقیش حسش نیست بنویسم :دی&#8230;</em></strong></p>
<p><strong><em><br /></em></strong></p>
<p><strong><em><br /></em></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1241.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه ها</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_1128.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_1128.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 22:09:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_1128.html</guid>
		<description><![CDATA[خلاصه۱: بالاخره طلسم شکستو ۵-۶ روز پیش تونستم موبایلی رو که میخواستم پیدا کنم و بخرم&#8230; خلاصه۲: این سازمان سنجش هم اعصاب برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em><strong>خلاصه۱: بالاخره طلسم شکستو ۵-۶ روز پیش تونستم موبایلی رو که میخواستم پیدا کنم و بخرم&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۲: این سازمان سنجش هم اعصاب برای ما نذاشته(آخه مگه مریضییییییییییییین)؟؟؟</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۳: کاش هر چه زودتر ۱۵ام می رسید و مامان بابا بعد از ۱سال نفس راحتی میکشیدند&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۴: فهمیدم یکی از دوستام مریضی بدتر از من داره خیلی نگرانشم میدونم خدا خودش و خانوادش و دوستاشو ناامید نمیکنه اما بازم ازتون میخوام دعاش کنین&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۵: آخه یه نفر چطوری میتونه خیلی زود اینقدر عوض شه که نافهم بشه&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۶: تازگی ها هرچی برنامه میذارم یه جوری بهم میخوره چرااا(مثل ۳تا برنامه های امروزم)؟؟؟</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۷: الهی عمه قربونت بره که روز به روز شیرین تر میشی&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۸: میگن خان میبخشه خان علی خان نمیبخشه&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۹: دنیایه خدا با من لج داره و همش کارایی سرم میاره که اصلا انتظارشونو ندارم و نمیتونم باهاشون کنار بیام اما دنیا نمیدونه که من خدایی دارم که خودش مثل همیشه کمکم میکنه&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۱۰: یه کار مهمی که همین امروز باید انجامش میدادم وگرنه&#8230; انجام شد(به مرده گفتم من خوش شانسم میتونین درستش کنین و درست شد بعد حرفمو پس گرفتمو گفتم خوش شانس نیستم خدا دوسم داره گفت خوب این یعنی همون خوش شانسی دیگه گفتم نه خوش شانسی با اینکه خدا دوستت داره زمین تا آسمون فرق داره . قبول دارین؟؟؟</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۱۱: حالا که دارم میرم عمل کنم هر روز یه سردرد خفیف دارم نمیدونم سرم چه مرگشه؟؟؟</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۱۲: یکی اینکه برای خودم خرید کنم و یکی هدیه و سوغاتی گیرم بیاد تاثیر مثبت روم میذاره (مثل امروز )&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۱۳: هرچی تو این ۲روزه خونه عمه و امروز به دلایلی تو خونه انرژی گرفته بودم ساعت ۷ به بعد همش یهو پرید خیلی حالم گرفت که&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خلاصه۱۴: این خلاصه یادآوریه تو آینده واسه خودم&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خوش و شاد و موفق باشین</strong></em></p>
<p><em><strong><br /></strong></em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_1128.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدا&#8230;</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_992.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_992.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 17 Jan 2010 13:26:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_992.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام خدا خوبی &#8230; خوب معلومه که خوبی &#8230; منو میشناسی که &#8230;. خوب معلومه که میشناسی &#8230; دعاها و زجه هام بهت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em><strong>سلام خدا خوبی &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خوب معلومه که خوبی &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>منو میشناسی که &#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>خوب معلومه که میشناسی &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>دعاها و زجه هام بهت میرسه &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خوب معلومه که میرسه &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>کمکم میکنی &#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>خوب اینم ۱۰۰% معلومه که کمکم میکنی &#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>کی کمک میکنی خسته شدم صبرم تمام شد &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خوب معلومه که نمیدونم کی کمک میکنی &#8230;.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</strong></em></p>
<p><em><strong>پ.ن: یه جریانیه از موقعی که از تهران برگشتم میخوام بهتون بگم اما جلو خودمو میگرفتم نمیدونم شاید به خاطر اینکه(نگران نشید . موضوع رو ندونید که&#8230; . و مسائلی که تو ذهنم بودو جلومو میگرفت ) اما الان چون دارم نزدیکش میشم و&#8230; میخوام بهتون بگم دلیلش رو هم نمیدونم شاید به خاطر اینکه خیلی دوستون دارم و همیشه با حرفاتون کمکم میکنین.</strong></em></p>
<p><em><strong> قرار بود همین هفته ۲۹-۳۰اونجا باشم و ۱ام بهمن&#8230; اما به خاطر گرفتاری ها افتاد ۱۵ ام بهمن .</strong></em></p>
<p><em><strong>جریان اینه که : پارسال که سردرد گرفتمو نتونستم مرحله دوم کنکور شرکت کنم از اون موقع به بعد پیش ۴ تا از دکترای خوب شیراز رفتم و آخر کار دکتری که از پارسال زیره نظرشم و دارم قرص برای پیشگیری از سردرد میخورم گفت برو تهران پیش فلان دکتر که بهترینه که بت بگه با این جریان باید چکار کنیم . مامان بابام داغون بودن فکر میکردن مشکل حادی دارم اما خوب خدا رو شکر مشکل مادر زاده وچیزه خاصی نیست . خداییش من اصلا نمیترسیدم که دکتر چی میخواد بگه چون میدونستم خدا اگر بخواد دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد نه اینکه دلم بخواد مشکلی برام پیش بیاد اما کاریشم نمیتونم کنم خدا میخواد هر چی بشه . ترس و دلهره ای که برای کنکورم داشتم ۱% هم برای شنیدن حرفای دکتر نداشتم چون تمام امیدم به خدا بود  و هست. موضوع اینه که :</strong></em></p>
<p><em><strong>تمام رگهای بدن مثل یه خط مستقیم تو راهش حرکت کرده بسته به مسیری که داره حرکت کرده داخل سر هم همینطوره (اینارو که خودتون میدونید) ۲ تا بطنی(بتن) (نمیدونم چجور نوشته میشه:دی) که پشت سر ما قرار داره به رگهایی وصل میشن که این رگها به سیاه رگ و خونو به مغز ما میرسونن حالا این رگهای بین بطن(بتن) و سیاه رگ خوب در واقع باید صاف باشن اما تو سر من مادر زاد مثل یه توده مارپیچه و خونو زیادی تو خودش جمع میکنه و باعث سردردهایه شدید من میشه یعنی دکتر گفته ۹۰% میگرن ندارم و مشکل همینه و دیگه اینکه دکتر گفته تا بچه بودم چون این رگها هم ضخیم بودن و کوچیک مشکل خاصی نداشتم اما هر چی سنم رفته بالا این رگها داره ضخامتش کم میشه و بزرگتر و امکانش هست که یه دفعه پاره شه و خونریزی کنه که بعدشم خودتون میدونید چی میشه برای جلوگیری از این کار یه عمله خاصی به وسیله انجو گرافی باید انجام بدم شاید تو یه مرحله شایدم ۲تا ۵ مرحله بستگی به کوچیک یا بزرگ بودن توده داره و دکتر گفته از ۱۰۰% ۵% امکان داره که این عمل بد باشه و رویه چشمم یا&#8230; تاثیر منفی بذاره اما خوب انجام دادنش ۱۰۰% بهتر از نگه داشتنشه چون هر چی سنم بره بالاتر ضخامت رگها کمتر و احتمال پاره شدنش بیشتر میشه و اینکه اگر سن بره بالا مشکلات دیگه ای هم برای عمل هست که هر چه زودتر بهتر و به مامانم که خیلی ترسیده و داغونه گفت برو خدا رو شکر کن که تو سن ۲۰ سالگی متوجه شدیم چون خیلی ایرادها داره که عمل کردنش نداره یعنی نمیدونین چه حالی تو این ۱سال داشتم هر بار  که میرفتیم یه دکتر جدید (خدا نکنه)ترس سکته یا یه اتفاق بد برای مامانم داشتم چون داغون میشد و اینکه تا ۱ هفته ۱۰ روز طول میکشید درست شه در واقع به جای اینکه همه نگران من باشن نگران اونن و الان من بیشتر از اینکه از اتاق عمل و از مسائل بعد بترسم برای مامانم میترسم فقط میگم خدا کمکش کنه و بهش صبر بده تا من این عمل و انجام بدم </strong></em></p>
<p><em><strong>۱۵ام بهمن دارم میرم برای عمل و اصلا نگران نیستم و ترس ندارم چی میخواد بشه چون امیدم به خداست خودش همه چیزو درست میکنه مطمئنم و مطمئن هستم که به مامان هم کمک میکنه بابا هم نگرانه اما نه مثل اون ایشالله که ناامیدشون نکنه که میدونم نمیکنه .</strong></em></p>
<p><em><strong>دیگه فکر نمیکنم چیزی مونده باشه که در این مورد بهتون بگم و امیدوارم منو ببخشین  اگر ناراحتتون کردم که این موضوع رو بهتون گفتم  خواستم اینم جزیی از نوشته ها باشه برایه&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>التماس دعا&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خوش باشین .</strong></em></p>
<div></div></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_992.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_932.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_932.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Jan 2010 19:10:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_932.html</guid>
		<description><![CDATA[زندگی سخته &#8230; گاهی اوقات غیر قابل تحمله &#8230;. نه.. شایدم همیشه غیر قابله تحمله &#8230; چه آدمایه بیخودی بعضی اوقات میان توش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><em><strong><br />
زندگی سخته &#8230;</strong></em></div>
<p><em><strong>گاهی اوقات غیر قابل تحمله &#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>نه.. شایدم همیشه غیر قابله تحمله &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>چه آدمایه بیخودی بعضی اوقات میان توش که اصلا مهم نیستن و حتی برخورد آنچنانی هم باش نداری فقط مثلا تو یه لحظه خاص به خاطر دوست یا آشنات باید تحملش کنی اما رو اعصابت تاثیر منفی میذارن &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>چرا ؟ &#8230;؟</strong></em></p>
<p><em><strong>یا یه کسایی میان که جونتم براش میدی و وقتی پیشته تمام غم های دنیا یادت میره اما هیچوقت نمیتونه هم حرفت باشه یا برات اظهار نظر کنه چون خیلی کوچیکه مثل (پونا) یا شایدم بزرگه اما نمیتونی حرفاشو بپذیری مثل (مامانم که کاملا حرفاش درسته اما بعضی اوقات نمیتونم &#8230;)</strong></em></p>
<p><em><strong>آخه مگه چی شده دختر چرا اعصابت خرابه تو که از پس همه چیز داری بر میای پس چرا &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>خوب آره میترسم که&#8230;!</strong></em></p>
<p><em><strong>اما&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>چرا اون روز نمیرسه &#8230;؟</strong></em></p>
<p><em><strong>آخه تا کی &#8230;؟</strong></em></p>
<p><em><strong>گفتن شاید تا آخر این هفته &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>من که چشمم آب نمیخوره &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>به هر حال یکی تون رو (مشکلات) به همین زودی رو سیاه میکنم و اگر تو نیای خودم میام سراغت فقط امیدوارم نتیجه کار اونی باشه که میخوام &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>حداقل فعلا برای راحتی روح و روان خودم تصمیم گرفتم فقط به تو که به همین زودی ها می تونم بیام و شکستت بدم فکر کنم &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>اینجوری اعصابم راحت تره &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong><br /></strong></em></p>
<p><em><strong>پ .ن :</strong></em></p>
<p><em><strong>خیلی وقتا دوست داشتم بعضی حرفایه دلم و که نباید خیلی رک بزنیشونو اینجا بنویسم اما میترسیدم در موردم قضاوت های اشتباه بشه (شاید عاشقه . شکست خوردست . دختره ترسوییه . کم طاقته . ضعیفه . و و و) اما با شناختی که تا الان از اکثرتون پیدا کردم و از اونجایی که حرفایه بعضی هاتون بعضی اوقات که لازم دارم خیلی آرومم میکنه و از اونجایی که واقعا دوست داشتم در آینده و حتی الان داشته باشمشون به خاطر همین تصمیم گرفتم راحت باشم &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong> و امیدوارم شما هم بتونید تحمل خودم و حرفام کنین&#8230;</strong></em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_932.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قفس</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_879.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_879.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Jan 2010 10:15:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_879.html</guid>
		<description><![CDATA[احساساتی نشو&#8230;. تحمل کن&#8230;. فکر کن&#8230;. صبر داشته باش&#8230;. به اعصابت مسلط باش&#8230; به چیزای منفی فکر نکن&#8230;. نمیخواد نظر بقیه رو بخوای&#8230;. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em><strong>احساساتی نشو&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>تحمل کن&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>فکر کن&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>صبر داشته باش&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>به اعصابت مسلط باش&#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>به چیزای منفی فکر نکن&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>نمیخواد نظر بقیه رو بخوای&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>نمیخواد از بقیه کمک بگیری&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>اونا فقط بیشتر گیجت میکنن&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>از خدا خواستی اونم صبرتو میخواد&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>پس صبر کن&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>.</strong></em></p>
<p><em><strong>درست میشه یه روزی&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>دعا میخوام دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&#8230;.</strong></em></p>
<p><em><strong>خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا</strong></em></p>
<p><em><strong><br /></strong></em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_879.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جریان این بود</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_816.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_816.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 11:58:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_816.html</guid>
		<description><![CDATA[خب جریان این بود که دختر عموم که مثل یه خواهر و دوست صمیمیم هست و تمام غصه دنیا رو سرمون خراب شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em><strong>خب جریان این بود که دختر عموم که مثل یه خواهر و دوست صمیمیم هست و تمام غصه دنیا رو سرمون خراب شد که به زور از اینجا بردنش . بعد از ۱ سالو ۴ ماه دوباره اومد ایران(از امریکا) و به دلایلی قرار بود اول بره شیراز و بعد بیاد بوشهر از اونجا به من زنگ زد که من برم شیراز برای ۲-۳ روزی که اونجاست پیشش باشم  منم که هر چی میگه قبول میکنم قبول کردم .</strong></em></p>
<p><em><strong>و جریان این بود که بابام تهران کار داشت با ماشین رفته بود اونجا و قرار شد عموم و دختر عموم که پروازشون تهران بود رو با خودش بیاره شیراز و بعد خودش و عموم بیان بوشهر که دختر عموی بنده متوجه میشن شب یلداست و به دلایلی که وسط راه کارشون طول میکشه تصمیم میگیره بیاد بوشهر(بابام هم از خداش بود) و منو از اتوبوس کشیدن بیرون بیخود بیخودی اما عصبی نشدم چون خیلی خستم بود و اینکه قرار شد فرداش با خودش بریم شیراز و اینکه شب یلدا رو با خانواده میگذروندیم شبه خیلی توپی شد فرداش هم که با هم رفتیم شیراز. تو شیراز هم خوش گذروندیم خفن دیشب هم با خودش و دوستاش که دخی عمو(روزی روزگاری) هم دوست صمیمیشه حسابی خوش گذروندیم تا ۲:۳۰ شب و هنووووووووووووووووووووز نهضت ادامه دارد تا ۲۵ دی که باز &#8230;</strong></em></p>
<p><em><strong>امشب هم شبی هست که تمام بوشهری ها همدیگرو چه بخوان چه نخوان اتفاقی یا با قرار قبلی میبینن به قول بوشهریا مرواتون همه ساله باشه .</strong></em></p>
<p><em><strong>خوش باشین و موفق.</strong></em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_816.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سر کار میباشیم</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_723.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_723.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 06:52:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_723.html</guid>
		<description><![CDATA[سر کار میباشم کل جریانو بعد میگم ولی اینو الان باید بگم که : ساعت ۸:۳۰ صبح بلیط اتوبوس برای شیراز داشتم اما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><em><strong><br />
سر کار میباشم </strong></em></div>
<p><em><strong>کل جریانو بعد میگم ولی اینو الان باید بگم که :</strong></em></p>
<p><em><strong>ساعت ۸:۳۰ صبح بلیط اتوبوس برای شیراز داشتم اما به دلایلی ۸:۳۰ شد ۱۰ از ۹:۲۰ رفتم اونجا که بلیط بگیرم و تا ۱۰ کلی علاف شدم بعد خانواده محترم لطف کردن گفتن بیا خونه رفتنت کنسل شد </strong></em></p>
<p><em><strong>و الان بنده یه پام تو خونه ست یه پام بیرون در انتظار یه تلفن که بدونم کلا موندگار میشم یا رفتنی دارم عصبی میشم .</strong></em></p>
<p><em><strong>اینو فعلا داشته باشین تا بعد اصل ماجرا رو بگم .</strong></em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_723.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مینا در آشپزخانه</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_390.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_390.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:47:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_390.html</guid>
		<description><![CDATA[این هفته خوش گذشت . شنبه مامان اینا که رفتن شیراز (بقیه یعنی داداشا هم قبلا رفته بودن)  و من رفتم خونه مری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align=justify><STRONG><EM>این هفته خوش گذشت .</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>شنبه مامان اینا که رفتن شیراز (بقیه یعنی داداشا هم قبلا رفته بودن)  و من رفتم خونه مری اینا جاتون سبز خیلی خوش گذشت (یکی از مشخصه های خوش گذشتنمون تا صبح بیدار موندنمون بود . بعدش هم که خودتون با ما بودید بقیش هم که تو پست قبلی گفتم .</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>همون یکشنبه مامان بابا رفتن به طرف اصفهان برای خرید و &#8230; . داداشی(کوچیکه .البته از خودم بزرگتر . من آخری هستم) هم که دوشنبه ظهر اومد پیشم و دیگه تنها نبودم . دوشنبه رو رفتیم با هم بیرون و یه جوری گذروندیمش .</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>سه شنبه صبح بیدار شدم داداشی گفته بود براش (سالات الفیه) درست کنم و دست به کار شدم . خیلی خوش بود بعد از مدت ها دوباره داشتم بدون مامان که هی میگه اینکارو کن اونکارو کن آشپزی میکردم . خودم که خوشم اومد<img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/18050_19.gif" height="18" /> بخدا کارمون به بیمارستان نکشید<img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/18050_13.gif" height="18" /><img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/18050_03.gif" height="18" /> بقیش و باید از داداشی بپرسین یعنی مزه اشو<img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/18050_10.gif" height="18" /> <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/a3de4_28.gif" height="18" /> و دوستش که با هم صمیمی هستن و خواستیم تنها نباشیم اومد پیشمون .</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>و شششششششششششششب شب . چه شب بدی شد پونایه گلم به یه دارو حساسیت داشت و تو بیمارستان بستری شد (خدا بگم چکارشون کنه بچمونو تیکه تیکش کرده بودن تا یه رگی پیدا کنن ) من نمیدونم چرا کارو به یه آدم درست حسابی نمیدن . قربونش برم دستشو . ساق و کناره های کف پاش و سوراخ سوراخ کرده بودن سیاه بودو باد کرده بود خودش مظلوم مظلوم تر شده بود . فداش شم <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/a3de4_04.gif" height="18" /><img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/a3de4_20.gif" height="18" /> .خدا رو شکر دیروز مرخص شدو امشب هم خونمون بود و الان خوبه خوبه .</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>چهارشنبه هم ناهار همون سالات الفیه خوردیم و من شدم مینا در خانه (به خونه رسیدم ) شده بودم دختر خوبه مامان . (خیلی دوست داره وقتی اینجاست هم همینجوری باشم <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/18050_03.gif" height="18" />) شب نتونستم جلو خودمو بگیرمو عصر رفتم خرید و یه چیزی به اسم سوسیس بندری درست کردم یعنی هر چی که دوست داشته باشین توش بود <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/a3de4_07.gif" height="18" />و این دفعه دوست خودمو دعوت کردم بازم خوش گذشت تا ۱۱ شب پیشم بودو بعدش نشستم تلویزیون نگاه کردم تا ۴ صبح .</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>دوباره امروز که ۱ساعتو ۲۰ مینه که تمام شده یعنی۵شنبه خان داداشو فرستادیم خرید و دست به کار شدمو غذایه جوون پسند درست کردم که خودتون میدونید معنیش چیه.دوستش هم باز دعوت کردیم که تنها نباشیم عصر هم که رفتم بیرون بعد از ۳روز از این بیرونایی که مینا پسنده و ساعت ۱۱ بود  که مامان اینا رسیدن و پونا جون هم اومدشو خوب بود . حالا هم که اینجا نشستمو سره شما رو میبرم . </EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>اوکی این بود رمان (مینا در آشپزخانه) امیدوارم که خوشتون اومده باشه <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/68751_23.gif" height="18" /><img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/18050_03.gif" height="18" /></EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>فعلا تا داستانی دیگر .(از رو که نمیرم که)<img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/18050_03.gif" height="18" /><img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/68751_39.gif" height="18" /></EM></STRONG></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_390.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیروز</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_389.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_389.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:47:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_389.html</guid>
		<description><![CDATA[دیروز گذشته از خیس شدنه بدجورم و نداشتن لباس گرم و حسابی یخ زدنم که همش ترس اینو داشتم حالا که مامان اینا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align=justify><STRONG><EM>دیروز گذشته از خیس شدنه بدجورم و نداشتن لباس گرم و حسابی یخ زدنم که همش ترس اینو داشتم حالا که مامان اینا فعلا بوشهر نمیان سرما خوردم چه کنم . خیلی خوش گذشت .</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>هر چند که صبحانه (تلیت نون.پنیر.چای) و ناهار (تلیت جوجه و چیپس و نوشابه) داشتیم ولی بازم همه و همه خوش بود و خوش گذشت ( راستی قاطی همه این خوردنی ها آب روی  برگ درخت (همراه با خاک و ویتامین های دیگه ای که روشون بود<img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/9e6f7_11.gif" height="18" /> ) و بارون هم بود  <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/9e6f7_03.gif" height="18" /> )</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>اولین باری بود که میرفتیم بیرون بازی دسته جمعی هم داشتیم این یه خورده از یه نواختی درمون آورد که کمک کرد خوش باشه . (هر چند که بازی پاس دادن توپ فوتبال به هم و دنبالش رفتن این ور و اون ور بود <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/9e6f7_11.gif" height="18" /><img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/9e6f7_03.gif" height="18" /> )</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>دست هادی . زهره . فاطمه و همه کسایی که به نوبه خودشون کمک کردن که اگر بخوام اسم بیارم خیلی ها میشن و شاید بعضی هارو هم یادم بره بعد بد میشه پس خودتون دیگه بدونین .<img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/7c9a3_01.gif" height="18" /></EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>دست حامد و فرشته هم درد نکنه که اگر نوشابه انرژی زا رو به من نرسونده بودن به هیچ عنوان نمی کشیدم  چون علاوه بر اینکه با مریم شب قبلش اصلا نخوابیده بودیم من شب های قبلش هم به دلایلی اگر به خودم لطف میکردم ۳ . ۳:۳۰ اگر هم خودمو تحویل نمی گرفتم <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/7c9a3_08.gif" height="18" /> بعد از اذان صبح که صداشو از مسجدی که تو خیابونمونه میشنیدم . </EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM> تو ماشین هادی خیییییییلی سعی کردم خودم و بگیرم نخوابم و همینجور برای خودم رویا ساختم که بیام خونه بابا رو راضی میکنم بذاره تنها خونه بمونم و فقط بخوابم و یادم رفته بود که داییم از شیراز بهم زنگ زد که دارم میام بوشهر و کلید هم از داداشام گرفته بود چون می دونست من خونه نیستم وارد که شدم دیدمش فهمیدم خیلی خودم و بکشم ۱۲ میتونم بخوابم و همینم شد و من با خستگی وصف ناپذیری مجبور شدم تا ۱۲:۳۰ خودم و بگیرم . هیچوقت نشده اگرم خیلی خسته باشم و خوابم بیاد برم بخوابم همون موقع خوابم ببره باید کلی زحمت خودم بدم تا خوابم ببره حالا شما فرض کنین من چقدر خستم بودم که برای اولین بار تا سرمو گذاشتم رو بالشت اصلا نفهمیدم چییییییییی شد.</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا</EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>بعد از مدت ها رمان نوشتم چه خبرهههههههههههه ؟ حوصلتون ششششششد تا اینجا خوندین <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/9e6f7_03.gif" height="18" /><img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/7c9a3_35.gif" height="18" /><img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/7c9a3_14.gif" height="18" /></EM></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG><EM>دست همه درد نکنه به امید پایداری دوستی هامون و برنامه های جدید و خوب دیگه .</EM></STRONG></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_389.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برنامه ها</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_387.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_387.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:47:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_387.html</guid>
		<description><![CDATA[کلاس گیتار و از دیشب و ورزشم و از چهارشنبه ۲۷ام میذارم کنار به خاطر اینکه سه تا مسافرت در پیش دارم . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align=justify><STRONG>کلاس گیتار و از دیشب و ورزشم و از چهارشنبه ۲۷ام میذارم کنار به خاطر اینکه سه تا مسافرت در پیش دارم .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>اولیش همین جمعست که با بابا و مامان میریم تهران البته تفریحی نیست .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>بعد از اون قراره یک هفته با خالم برم بابلسر . هنوز مشخص نشده که کی میریم .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>بعد از بابلسر هم قراره برم رشت خونه داییم . (از تابستون که زنداییم اینجا بود قرار بود بعد از کنکورم برم پیشش که خوش باشیم . اما متاسفانه الان یه ۱۵ &#8211; ۲۰ روزی میشه که مادرش فوت کرده و حسابی زنداییم و پسر داییم داغونن چون هر دوشون بیش از اندازه بهش وابسته بودن به خاطر همین تصمیم گرفتم که نرم چون گفتم اینوری باید به فکر منم باشه و اذیت میشه . حساب کنین اینقدر ۲ تاشون به مامان زنداییم وابسته بودن که من ۵-۶ روزه اول و جرات نکردم زنگ بزنم و تسلیت بگم . بعد از اینکه زنگ زدم و زنداییم باز گفت که منتظرمه حتما برم و من بش گفتم اگر بیام اذیت میشی و ایشالله بعدا میام گفت نه حتما برای روحیه من و پویا هم که شده بیا احتیاج داریم یکی بیاد پیشمون که از این وضعیت درمون بیاره . دارم میرم قبلا برای خوش گذروندن بود اما حالا نمیدونم چطور میشه و آیا میتونم کمکشون کنم یکم از این وضعیت بیان بیرون یا نه . امیدوارم بیونم تاثیر مثبت داشته باشم .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>فکر کنم دیگه برنامه ای نداشته باشم <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/5d3fc_03.gif" height="18" /></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>خوش باشین و موفق .</STRONG></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_387.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گوشییییییییییییییییییییییم</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_388.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_388.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:47:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_388.html</guid>
		<description><![CDATA[گوشیم رفت زیر اتوبوس . شما تا به حال یه همچین چیزی شنیده بودید ؟ تو اتوبوس رانی از ماشین بابام پیاده شدم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align=justify><STRONG>گوشیم رفت زیر اتوبوس . <BR>شما تا به حال یه همچین چیزی شنیده بودید ؟</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>تو اتوبوس رانی از ماشین بابام پیاده شدم که بره ماشین و تو ساختمان (شرکت) پارک کنه حواسم نبود گوشیم از کیفم افتاد و متوجه نشدم وقتی که متوجه شدم و برگشتم برم برش دارم اتوبوس لطف کرد از روش رد شد <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/5d3fc_06.gif" height="18" /> باورتون میشه ؟ به هر کس میگم میگن همه جور مردن گوشی دیده بودیم جر اینکه بره زیر اتوبوس <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/5d3fc_07.gif" height="18" />صفحه ال سی دیش شکسته و تاچش هم داغون شده <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/5d3fc_02.gif" height="18" /></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>من گوشیم و می خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووام</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>دلم میخواست فردا بیام اما متاسفانه ما صبح زود حرکت میکنیم .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>فردا میرم و تا آخر هفته ایشالله میام .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>برام دعا کنین واسه یه موضوعی احتیاج دارم . (بعدا بتون میگم)</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>بای. موفق باشین .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>پ ن :</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>نمیشه یه کاری کرد منم رای بدم ؟؟؟؟؟<img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/5d3fc_02.gif" height="18" /> کاش بودم .</STRONG></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_388.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخیییییییییییییییییییییییییییییش</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_386.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_386.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:47:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_386.html</guid>
		<description><![CDATA[بالاخره نمردمو مثله بچه آدم به مرحله دوم کنکور رسیدم . شهریور و اوایل مهر اضطراب داشتم اما بد از اینکه رفتم کلاس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><P align=justify><STRONG>بالاخره نمردمو مثله بچه آدم به مرحله دوم کنکور رسیدم .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>شهریور و اوایل مهر اضطراب داشتم اما بد از اینکه رفتم کلاس و با بچه ها دور هم کار میکردیم دیگه اضطراب و از خودم دور کردم . دیگه به بی خیالی رسیدم . ۳ جلسه از کلاسم و نرفتم هر بار به یه بهانه الکی . کار نمیکردم . <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/f0beb_03.gif" height="18" />استاد افتاده بود دنبالم زنگ میزد میگفت مینا ترو خدا کار کن بیا دانشکده یا مدرسه پیشم کاراتو ببینم میگفت حیفه ترازت بالاست بخوای امتحانتو خراب کنی (آخه تراز مرحله اول کنکور که زدن من تو بچه های بوشهر نفر دوم شدم <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/f0beb_19.gif" height="18" /><img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/f0beb_17.gif" height="18" />). خلاصه اینو بگم که نه به پارسال که از اضطراب کارم به جای سر جلسه رفتن به بیمارستان کشید نه به امسال که اصلا برام مهم نبود امتحان دارم . فقط عذاب وجدان داشتم که چرا کار نمیکنم .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>چون میدیدم دستمم به کار نمیره فقط دعا میکردم زودتر ۱۵ام برسه که ۱۵ام هم مارو کشت تا رسید .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>البته اینم بگمااااااااااااااااااا ۱۵ام صبح وقتی از خواب بیدار شدم و تو رختخواب حواسم جمع شد که ساعت ۲:۳۰ باید برم سر جلسه تمامه وجودمو اضطراب گرفت چون دیگه باورم شد میتونم برم سر جلسه و از ترسم تا ۱۱:۱۵ تو رختخواب موندم <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/f0beb_03.gif" height="18" />.</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>حالا باز بیدار شدم میگم ولش کن بش فکر نکن و تونستم جلو خودمو بگیرم . قیافه مامانو که دیدم <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/73058_37.gif" height="18" />شدم . </STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>ولی باز خودمو نباختم و با میلاد و زنش تا ۱۲:۴۵ رفتم خیابون گردی <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/f0beb_03.gif" height="18" /></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>اااااااااااااااااااا یادم رفت بگم ۵شنبه به میلاد مرخصی دادن و چون نزدیک شیرازه اومد پیشمون شیراز خانومشم با ما اومد که ببینتش.</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>خلاصه ۱:۳۰ رفتم دانشگاه شیراز و قیافه بچه ها رو که دیدم البته بعضی هاشون یه بسم الله گفتم <img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/73058_35.gif" height="18" /> و رفتم تو جمعشون . اونجا برای بچه های دچار بیماری اضطراب شدم روحیه<img src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/f0beb_03.gif" height="18" /></STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>بالاخره من شاخ این غول نامردو که پارسال منو شکوند . شکوندمو و میشه گفت از ۱۰۰ درصد ۶۵ &#8211; ۷۰ درصد راضیم اما باز نمیشه گفت که قبولم .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>بازم تعریف های مهم دارم که بدونین چرا ۷۰ درصد راضیم اما چون خیلییییییییی نوشتم دیگه ازش گذشتم اگر شد و خواستین تو یه پست دیگه بهتون میگم .</STRONG></P><br />
<P align=justify><STRONG>شاد باشید و موفق .</STRONG></P></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_386.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواستن.توانستن است</title>
		<link>http://www.bushehrws.com/feed_383.html</link>
		<comments>http://www.bushehrws.com/feed_383.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:47:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روز بارونی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ های بوشهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.bushehrws.com/feed_383.html</guid>
		<description><![CDATA[دیروز خواستم . به خاطر همین روز خوبی داشتم . امروزم خواستم . مثل دیروز نبود اما مثل این روزای اخیرم نبود . یعنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><strong><em>دیروز خواستم . به خاطر همین روز خوبی داشتم .</em></strong></p>
<p align="justify"><strong><em>امروزم خواستم . مثل دیروز نبود اما مثل این روزای اخیرم نبود . یعنی تا الان که خوبه تا آخر شب خدا کریمه شاید مثل دیشب بشه . خوبه خوب .</em></strong></p>
<p align="justify"><strong><em>پونا ناز نازی هم خوشمل شده یه شب نبینیمش انگار دنیا رو ازمون گرفتن .</em></strong></p>
<p align="justify"><strong><em>شب سه شنبه هم با مامان رفتم بازار یعنی خداییش . خداییش جیبشونو خالی کردم وقتی اومدم خونه یه احساس خیلی خوبی داشتم . نمیدونم چرا با خرید زنده میشم . مخصوصا وقتی زیاد باشه<img height="18" src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/17128_30.gif" /><img height="18" src="http://www.bushehrws.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/f0beb_19.gif" /></em></strong></p>
<p align="justify"><strong><em>یعنی یکی ندونه فکر میکنه تا حالا چیزی نخریدم ولی خداییش نمیدونین چه حال خوشی بهم دست میده .</em></strong></p>
<p align="justify"><strong><em>امروز داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم که هر از گاهی میاد به وبلاگم سر میزنه بعد به من اعتراض کرد که مینا چرا توی وبلاگت همش از غم و غصه مینویسی . یه مدته اصلا نمیبینم در مورد شادی ها بنویسی خودمم اومدم نگاه کردم دیدم راست میگه . نمیگم حتما اما سعی میکنم از این به بعد خوبای زندگیمو بنویسم یعنی اگر خوب بشه .</em></strong></p>
<p align="justify"><strong><em>ولی جدی جدی از دیشب با خودم شرط کردم که خوش باشم دلیلشم که اینطور شدم بهتون میگم&#8230;&#8230;&#8230;.بعدا.</em></strong></p>
<p align="justify"><strong><em>خوش باشین . </em></strong></p>
<p>پ ن :</p>
<p>امروز بعد از مدت ها صبح رفتم بیرون:دی . اینم یه پیشرفت دیگه :دی .</p>
<p>امروز</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.bushehrws.com/feed_383.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

