نوشته شده در
روز بارونی • ۱۶م تیر ۱۳۸۹
امشب هم مثل شب های قبل خوابم نمیبره ! چرا ؟ به خاطر افکار جور وا جورو در هم برهم افکاری که بعضی هاشون واقعا فکر کردن بهشون بیخودیه !
چه فکرایی ؟؟؟؟ فکره :
۱ – اشتباهاتی که تو گذشته انجام دادم و میبینم هیچ راهی برای درست کردنشون نیست اگرم باشه باید خیلی اشتباهات احتمالی دیگه انجام بدم تا بتونم بعضی از اشتباهات رو درست کنم که خیلی هاشونم نخوام به خودم دروغ بگم دیگه حل شدنی نیستن
۲ – اشتباهاتی که قراره تو آینده انجام بدم و میدونم بعدا مثل الآن شاید هزاران هزار بار آرزوی مرگ ، آرزوی معجزه شدن که یکی بهم راه درستو برای حل شدن مسائل نشون بده ، و از همه مهمتر آروزی برگشت به گذشته و انجام کار درست (یا یکی باشه که کاملا بهش اعتماد داشته باشم و هر چی بگه با جون و دل گوش کنم که مثلا بهم بگه) :
خرههههههههههههه ، احمق ، نادون این راهی که میخوای بری درست نیست یعدا مثل…. پشیمون میشیااااااا .
۳ – نمره ۲درسی که هنوز ندادن و یکیشو مطمئنم بدجوری خراب کردم و رو معدلم تاثیر میذاره آخه از روز اول حد معدل و برای خودم تعیین کرده بودم که بتونم موفق باشم اما بازم نادونی کردم …
۴ – آینده ، آینده چی می خواد بشه ؟ همون چیزی میشه که من میخوام ؟ اصلا من واقعا چی میخوام ؟
۴ – ۱ - تاحالا شده بدونین چی می خواین اما بیشتر ندونین که چی می خواین ؟؟؟؟
۴ – ۲ – تاحالا شده تو یه موقعیتی بدونین دارین اشتباه میکنین ولی بخاطر اشتباهاتی که قبلش انجام دادین دیگه هیچ کاری نتونین بکنین و مثل من هیچ…….. ؟
۵ - هم دارم زندگی مو میکنم و تو یه چیزایی موفقم و هم نمیخوام زندگی کنم چون یه چیزایی زجرم میده ! آخه این چه زندگییه؟
!!!!!! برام دعا کنین بدجوری دارم هنگ میکنم !!!!
نتونستم مثل همیشه نوشته هامو سبز بنویسم آخه سبز رنگ پیروزی ، خوشبختی و خوشحالیمه !
نوشته شده در
روز بارونی • ۵م تیر ۱۳۸۹
برا نبودنم تو این مدت هیچی ندارم که بگم چون دلیل زیاده و ناگفتنی !
اومدم چون خیلی داغونم احتیاج داشتم بیام اینجا بنویسم حالا هر چی میخواد باشه اما یه شروعی برای بودن مجددم در اینجا آخه بخاطر مسائل زیادی نمیتونستم بیام اما امشب مسئله ای پیش اومد که دیدم واقعا احتیاج دارم بیام و مجددا وارد جمع دوستام بشم تا مثل همیشه از وجودتون ،حرفاتون ، دلگرمی هاتون لذت ببرم و استفاده کنم .
برای نوشتن حرف زیاد دارم اما نمیدونم در مورد کدومشون بنویسم چون میبینم خیلی هاشو نمیشه بنویسم بخاطر همین گفتم از خواننده محبوبم و شعر قشنگش بنویسم :
شعرهایی که احسان خواجه امیری میخونه رو خیلی دوست دارم شاید چون صداش از نظر من خیلی گیراست اونقدر گیرا که تمام وجودمو به درد میاره یه حس خاصی بم میده حسی که دلم میخواد ساعت ها تو همون حس و حال بمونم شعراش از نظر من خیلی حرفا و تعبیرها داره که هر کسی گوشش کنه میتونه به یه طریقی بهش وابسته بشه و به خودش ربطش بده
شما هم هر کدومتون می تونین یه تعبیری ازش داشته باشین :
دلیل اینکه آرومم ، امید لمس دستاته همین لبخند پنهانی ، کنار لحن گیراته
دلیل اینکه تنهایی ، همین دستای تنهامه همین دنیای تاریکم ، همین تردید چشمامه
شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی من آرومم تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی
هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه
تو دلگیری نمی دونی ، چه رویایی به من دادی اگه فکر می کنی سردم ، برو رد شو تو آزادی
نمی دونی چقدر سخته ، تو پشت نبض دیواری نمی دونم تو این روزا ، چه احساسی به من داری
شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی من آرومم تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی
هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه
نه اینکه سردو مغرورم ، نه اینکه دور از احساسم بذار دست دلم رو شه ، بذار رویا رو بشناسم
تموم شهر خوابیدن ، من از فکر تو بیدارم یه روز میفهمی از چشمام ، چه احساسی به تو دارم
شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی من آرومم تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی
هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه
نظرتون چیه ؟
نوشته شده در
روز بارونی • ۲۶م اسفند ۱۳۸۸
عادت کردم هفته ای ۲-۳ بار ببینمش با اینکه باید یه جسم خسته و زمین گیر که حتی دیگه نمی تونست حرف بزنه اما همینم خودش یه آرامشی بودبا اینکه براش کار خاصی نکردم اما یکی از عزیزترینام بودکه هر وقت حالش بد میشد از رفتنش میترسیدم
یکی از عزیزترین کس زندگیمو از دست دادم گذاشت برم عمل کنم و ۲۲ اسفند شب برم پیشش ببوسمش و دستشو تو دستام فشار بدم بگم میدونم برام دعا کردی خدا هم جوابتو داد من سالم برگشتم…
اگر میدونستم شب آخره بیشتر پیشش میموندم . حداقل خدارو شکر میکنم که مامان تازه رسیده بودیم گفت خستمه امشب نریم و من پافشاری کردم دلم براش تنگ شده میخوام ببینمش…
شب آخر اصلا یادم نمیره که چقدر آروم بود و صورتش شاد بود و رفتم بوسیدمش دستاشو تو دستم گرفتم تو چشاش زل زدم گفتم من میناما دلم برات تنگ شده بود ۶ روزه ندیدمت و یه لبخندی زد که میشناسمت و….
آره عزیزی که همیشه فکر رفتنش اذیتم میکرد آخر خسته شدو رفت فکر مارو که دلتنگش میشیم نکرد
کسی که خیلی دوسش داشتم :
ننه (مامانه بابام) تنهامون گذاشت
…..رفت…..
نوشته شده در
روز بارونی • ۲۶م اسفند ۱۳۸۸
عادت کردم هفته ای ۲-۳ بار ببینمش با اینکه باید یه جسم خسته و زمین گیر که حتی دیگه نمیتونست حرف بزنه اما همینم خودش آرامشی بود با اینکه براش کار خاصی نکردم اما یکی از عزیزترینام بود که هر وقت حالش بد میشد از رفتنش میترسیدم
یکی از عزیزترین کس زندگیمو از دست دادم گذاشت برم عمل کنم و ۲۲ اسفند شب برم پیشش ببوسمش و دستشو ببوسم و نوازشش کنم بگم میدونم برام دعا کردی خدا هم جوابتو داد من سالم برگشتم…
اگر میدونستم شب آخره بیشتر پیشش میموندم . حداقل خدارو شکر میکنم که مامان تازه رسیده بودیم خسته بود گفت نریم فردا بریم و من پا فشاری کردم دلم براش تنگ شده میخوام ببینمش…
شب آخر اصلا یادم نمیره که داییمو دیده بودو نتونسته بود جواب حرفش (که میشناسمت) بده و بازم اشک تو چشاش جمع شده بود همون موقع رسیدم اشکاشو پاک کردم بوسیدمش دستشو گرفتم تو دست و…
آره عزیزی که همیشه فکر رفتنش اذیتم میکرد آخر خسته شدو رفت فکر ما رو که دلتنگش میشیم نکرد
بابا راست میگه صبحه ۲۳ اسفند دوباره متولد شد(پاهاشو . دستاشو و زبونش)دوباره به کار میافتن اما من نمیخواستم بره .
کسی که خیلی دوسش داشتم :
ننه (مامان بابام) تنهامون گذاشت
رفت……………………..
نوشته شده در
روز بارونی • ۱۷م اسفند ۱۳۸۸
دعام کنین . (ممنون)
دارم میرم . فردا (دوشنبه ۱۷ اسفند) میرم تهران برای عمل برام دعا کنین مشکلی پیش نیاد هر چند میدونم خدا با منه اما دعاهای شما پشتم باشه خیالم راحت تر میشه .
دعا کنین بعد از برگشتن بعد از عید مشکلی با غیبت هام تو دانشگاه نداشته باشم چون استادامون چندتاشون…
مرسی
به امید دیدارتون…
نوشته شده در
روز بارونی • ۲۵م بهمن ۱۳۸۸
آقا من زنده ام…
دست (برو بکس) درد نکنه . الان (سوسن خانوم) گوش دادم شارژ شدم فکر کنم تا صبح خوابم نبره…
مینا دانشجو میشود . (دلم میخواست یه خورده شکلک مکلک بذارم اما کار نمیکنه فعلا)…
امروز از شیراز اومدم (جیب ننه بابارو خالی کردم حسابی شارژ شدم :دی) (هر کی ندونه فکر میکنه ننه بابام ۱۰۰ سال ۱بار برای من خرید میکنن نههههههههههه؟)…
بقیش حسش نیست بنویسم :دی…
نوشته شده در
روز بارونی • ۹م بهمن ۱۳۸۸
خلاصه۱: بالاخره طلسم شکستو ۵-۶ روز پیش تونستم موبایلی رو که میخواستم پیدا کنم و بخرم…
خلاصه۲: این سازمان سنجش هم اعصاب برای ما نذاشته(آخه مگه مریضییییییییییییین)؟؟؟
خلاصه۳: کاش هر چه زودتر ۱۵ام می رسید و مامان بابا بعد از ۱سال نفس راحتی میکشیدند…
خلاصه۴: فهمیدم یکی از دوستام مریضی بدتر از من داره خیلی نگرانشم میدونم خدا خودش و خانوادش و دوستاشو ناامید نمیکنه اما بازم ازتون میخوام دعاش کنین…
خلاصه۵: آخه یه نفر چطوری میتونه خیلی زود اینقدر عوض شه که نافهم بشه…
خلاصه۶: تازگی ها هرچی برنامه میذارم یه جوری بهم میخوره چرااا(مثل ۳تا برنامه های امروزم)؟؟؟
خلاصه۷: الهی عمه قربونت بره که روز به روز شیرین تر میشی…
خلاصه۸: میگن خان میبخشه خان علی خان نمیبخشه…
خلاصه۹: دنیایه خدا با من لج داره و همش کارایی سرم میاره که اصلا انتظارشونو ندارم و نمیتونم باهاشون کنار بیام اما دنیا نمیدونه که من خدایی دارم که خودش مثل همیشه کمکم میکنه…
خلاصه۱۰: یه کار مهمی که همین امروز باید انجامش میدادم وگرنه… انجام شد(به مرده گفتم من خوش شانسم میتونین درستش کنین و درست شد بعد حرفمو پس گرفتمو گفتم خوش شانس نیستم خدا دوسم داره گفت خوب این یعنی همون خوش شانسی دیگه گفتم نه خوش شانسی با اینکه خدا دوستت داره زمین تا آسمون فرق داره . قبول دارین؟؟؟
خلاصه۱۱: حالا که دارم میرم عمل کنم هر روز یه سردرد خفیف دارم نمیدونم سرم چه مرگشه؟؟؟
خلاصه۱۲: یکی اینکه برای خودم خرید کنم و یکی هدیه و سوغاتی گیرم بیاد تاثیر مثبت روم میذاره (مثل امروز )…
خلاصه۱۳: هرچی تو این ۲روزه خونه عمه و امروز به دلایلی تو خونه انرژی گرفته بودم ساعت ۷ به بعد همش یهو پرید خیلی حالم گرفت که…
خلاصه۱۴: این خلاصه یادآوریه تو آینده واسه خودم…
خوش و شاد و موفق باشین
نوشته شده در
روز بارونی • ۲۷م دی ۱۳۸۸
سلام خدا خوبی …
خوب معلومه که خوبی …
منو میشناسی که ….
خوب معلومه که میشناسی …
دعاها و زجه هام بهت میرسه …
خوب معلومه که میرسه …
کمکم میکنی ….
خوب اینم ۱۰۰% معلومه که کمکم میکنی ….
کی کمک میکنی خسته شدم صبرم تمام شد …
خوب معلومه که نمیدونم کی کمک میکنی ….؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن: یه جریانیه از موقعی که از تهران برگشتم میخوام بهتون بگم اما جلو خودمو میگرفتم نمیدونم شاید به خاطر اینکه(نگران نشید . موضوع رو ندونید که… . و مسائلی که تو ذهنم بودو جلومو میگرفت ) اما الان چون دارم نزدیکش میشم و… میخوام بهتون بگم دلیلش رو هم نمیدونم شاید به خاطر اینکه خیلی دوستون دارم و همیشه با حرفاتون کمکم میکنین.
قرار بود همین هفته ۲۹-۳۰اونجا باشم و ۱ام بهمن… اما به خاطر گرفتاری ها افتاد ۱۵ ام بهمن .
جریان اینه که : پارسال که سردرد گرفتمو نتونستم مرحله دوم کنکور شرکت کنم از اون موقع به بعد پیش ۴ تا از دکترای خوب شیراز رفتم و آخر کار دکتری که از پارسال زیره نظرشم و دارم قرص برای پیشگیری از سردرد میخورم گفت برو تهران پیش فلان دکتر که بهترینه که بت بگه با این جریان باید چکار کنیم . مامان بابام داغون بودن فکر میکردن مشکل حادی دارم اما خوب خدا رو شکر مشکل مادر زاده وچیزه خاصی نیست . خداییش من اصلا نمیترسیدم که دکتر چی میخواد بگه چون میدونستم خدا اگر بخواد دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد نه اینکه دلم بخواد مشکلی برام پیش بیاد اما کاریشم نمیتونم کنم خدا میخواد هر چی بشه . ترس و دلهره ای که برای کنکورم داشتم ۱% هم برای شنیدن حرفای دکتر نداشتم چون تمام امیدم به خدا بود و هست. موضوع اینه که :
تمام رگهای بدن مثل یه خط مستقیم تو راهش حرکت کرده بسته به مسیری که داره حرکت کرده داخل سر هم همینطوره (اینارو که خودتون میدونید) ۲ تا بطنی(بتن) (نمیدونم چجور نوشته میشه:دی) که پشت سر ما قرار داره به رگهایی وصل میشن که این رگها به سیاه رگ و خونو به مغز ما میرسونن حالا این رگهای بین بطن(بتن) و سیاه رگ خوب در واقع باید صاف باشن اما تو سر من مادر زاد مثل یه توده مارپیچه و خونو زیادی تو خودش جمع میکنه و باعث سردردهایه شدید من میشه یعنی دکتر گفته ۹۰% میگرن ندارم و مشکل همینه و دیگه اینکه دکتر گفته تا بچه بودم چون این رگها هم ضخیم بودن و کوچیک مشکل خاصی نداشتم اما هر چی سنم رفته بالا این رگها داره ضخامتش کم میشه و بزرگتر و امکانش هست که یه دفعه پاره شه و خونریزی کنه که بعدشم خودتون میدونید چی میشه برای جلوگیری از این کار یه عمله خاصی به وسیله انجو گرافی باید انجام بدم شاید تو یه مرحله شایدم ۲تا ۵ مرحله بستگی به کوچیک یا بزرگ بودن توده داره و دکتر گفته از ۱۰۰% ۵% امکان داره که این عمل بد باشه و رویه چشمم یا… تاثیر منفی بذاره اما خوب انجام دادنش ۱۰۰% بهتر از نگه داشتنشه چون هر چی سنم بره بالاتر ضخامت رگها کمتر و احتمال پاره شدنش بیشتر میشه و اینکه اگر سن بره بالا مشکلات دیگه ای هم برای عمل هست که هر چه زودتر بهتر و به مامانم که خیلی ترسیده و داغونه گفت برو خدا رو شکر کن که تو سن ۲۰ سالگی متوجه شدیم چون خیلی ایرادها داره که عمل کردنش نداره یعنی نمیدونین چه حالی تو این ۱سال داشتم هر بار که میرفتیم یه دکتر جدید (خدا نکنه)ترس سکته یا یه اتفاق بد برای مامانم داشتم چون داغون میشد و اینکه تا ۱ هفته ۱۰ روز طول میکشید درست شه در واقع به جای اینکه همه نگران من باشن نگران اونن و الان من بیشتر از اینکه از اتاق عمل و از مسائل بعد بترسم برای مامانم میترسم فقط میگم خدا کمکش کنه و بهش صبر بده تا من این عمل و انجام بدم
۱۵ام بهمن دارم میرم برای عمل و اصلا نگران نیستم و ترس ندارم چی میخواد بشه چون امیدم به خداست خودش همه چیزو درست میکنه مطمئنم و مطمئن هستم که به مامان هم کمک میکنه بابا هم نگرانه اما نه مثل اون ایشالله که ناامیدشون نکنه که میدونم نمیکنه .
دیگه فکر نمیکنم چیزی مونده باشه که در این مورد بهتون بگم و امیدوارم منو ببخشین اگر ناراحتتون کردم که این موضوع رو بهتون گفتم خواستم اینم جزیی از نوشته ها باشه برایه…
التماس دعا…
خوش باشین .
نوشته شده در
روز بارونی • ۱۹م دی ۱۳۸۸
زندگی سخته …
گاهی اوقات غیر قابل تحمله ….
نه.. شایدم همیشه غیر قابله تحمله …
چه آدمایه بیخودی بعضی اوقات میان توش که اصلا مهم نیستن و حتی برخورد آنچنانی هم باش نداری فقط مثلا تو یه لحظه خاص به خاطر دوست یا آشنات باید تحملش کنی اما رو اعصابت تاثیر منفی میذارن …
چرا ؟ …؟
یا یه کسایی میان که جونتم براش میدی و وقتی پیشته تمام غم های دنیا یادت میره اما هیچوقت نمیتونه هم حرفت باشه یا برات اظهار نظر کنه چون خیلی کوچیکه مثل (پونا) یا شایدم بزرگه اما نمیتونی حرفاشو بپذیری مثل (مامانم که کاملا حرفاش درسته اما بعضی اوقات نمیتونم …)
آخه مگه چی شده دختر چرا اعصابت خرابه تو که از پس همه چیز داری بر میای پس چرا …
خوب آره میترسم که…!
اما…
چرا اون روز نمیرسه …؟
آخه تا کی …؟
گفتن شاید تا آخر این هفته …
من که چشمم آب نمیخوره …
به هر حال یکی تون رو (مشکلات) به همین زودی رو سیاه میکنم و اگر تو نیای خودم میام سراغت فقط امیدوارم نتیجه کار اونی باشه که میخوام …
حداقل فعلا برای راحتی روح و روان خودم تصمیم گرفتم فقط به تو که به همین زودی ها می تونم بیام و شکستت بدم فکر کنم …
اینجوری اعصابم راحت تره …
پ .ن :
خیلی وقتا دوست داشتم بعضی حرفایه دلم و که نباید خیلی رک بزنیشونو اینجا بنویسم اما میترسیدم در موردم قضاوت های اشتباه بشه (شاید عاشقه . شکست خوردست . دختره ترسوییه . کم طاقته . ضعیفه . و و و) اما با شناختی که تا الان از اکثرتون پیدا کردم و از اونجایی که حرفایه بعضی هاتون بعضی اوقات که لازم دارم خیلی آرومم میکنه و از اونجایی که واقعا دوست داشتم در آینده و حتی الان داشته باشمشون به خاطر همین تصمیم گرفتم راحت باشم …
و امیدوارم شما هم بتونید تحمل خودم و حرفام کنین…
نوشته شده در
روز بارونی • ۱۳م دی ۱۳۸۸
احساساتی نشو….
تحمل کن….
فکر کن….
صبر داشته باش….
به اعصابت مسلط باش…
به چیزای منفی فکر نکن….
نمیخواد نظر بقیه رو بخوای….
نمیخواد از بقیه کمک بگیری….
اونا فقط بیشتر گیجت میکنن….
از خدا خواستی اونم صبرتو میخواد….
پس صبر کن….
.
درست میشه یه روزی….
دعا میخوام دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا….
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا