نوشته شده در
عکسهای من • ۱م شهریور ۱۳۸۹
۱۴ سال پیش
هشت سالم بود . تازه وارد در شهری غریب . و از میان هزاران خانواده ی غریب ُ همشهریی که همسایه ی ما بود .
آمدند . رفتیم . آمدند . رفتیم . و اینقدر این آمد و شد ها ادامه پیدا کرد تا مادرش شد خاله و خودش عزیز تر از برادر نداشته ام.
کابوسی با بهای حقیقت
و همچون ظهر عاشورا بود زمانی که خداحافظی کرد و مرا باز غریبه نام نهاد. از آن شهر رفتند و من در دلم با همان روضه ی سکوت فریاد میزدم .
۲ سال پیش
کنکور . دانشگاه . کارگردانی سینماـ بوشهر
اینبار شهر خودم بود ………….
و باز رفتم به خانه ای که عطر و طراوت ۱۲ سال پیش را داشت . خاله ای که اینبار مادرم شد . شوهر خاله ای که عزیزم و برادری که میخندد تا بخندم و میگریم اگر وجودم غمش را حس کند .
هر شب
ساحلی . هات داگ و خنده هایی که پایانی نداشت .
و میگویم
اگر نزدم تیغی بر رگم تا برادری ام را ثابت کنم اما به همان نام بزرگی که روی خودت نهاده ای ُ به همان مردانگی قسم زنده ام با زنده بودنت………
پ ن : متن رو بدون ویرایش نوشتم . حتی بازخونیش هم نکردم . آخه میخواستم همه ی حرفام از قلبم بیرون بیاد نه فکرم
پ ن ۲ : اگه میخواستم ادامه بدم حالا حالاهااااااااااا باید مینوشتم . ببخش اگه خلاصه شد
پ ن ۳ : شاید هم به خاطر اینکه پستم بودار نشه خلاصه شد .
پ ن ۴ : این پست مخاطب خاص داره . اون فرد کسی نیست جز داداش محمد
پ ن ۵ : یه مشت شفت و چل و عینکی که خوبه اگه حتی کلی حوری بهشتی هم دورم رو بگیره بازم باید تحملم کنی
پ ن ۶ : عکس پایین هم خودش زمانی که با هم عکاسی کار میکردیم گرفت . دوسش دارم هم خودش رو هم عکسش رو

نوشته شده در
عکسهای من • ۲۳م مرداد ۱۳۸۹

این عکس رو دیروز تخت جمشید گرفتم . خیلی دوسش دارم
پ ن : سمیه جان من که نبودم اما امیدوارم افطاری که دادی قبول باشه . اگه بوشهر بودم حتما میومدم.
نوشته شده در
عکسهای من • ۲۱م مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده در
عکسهای من • ۱۹م مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده در
عکسهای من • ۱۵م مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده در
عکسهای من • ۲۹م تیر ۱۳۸۹
نوشته شده در
عکسهای من • ۲۷م تیر ۱۳۸۹
سلام دوستای گلم .
از روزی که پست قبلی رو زدم تا الان انگار سالهاست واسم گذشته.
پست قبلی رو زدم که بدونم اگه بچه ها میخوان خداحافظی کنم . اما نظر مخالف ندیدم.
منتظر نظر خیلی ها بودم . اما………
گفتم کسی که واسه خودش ارزش نمیذاره من چرا سر خودم رو درد بیارم؟؟؟
ممنونم از همه دوستای گلم که با نظراتشون به من انرژی بخشیدن .
من دوباره اومدم . اینبار با انرژی بیشتر
وبلاگ من به خاطر نمایش عکس هام باز شد .
اما اخیرا یه خورده جاده خاکی رفت
اما
از
حالا
وبلاگ
عکس های من
با همون روند پارسال
فعالیت خودش رو ادامه میده
پ ن : بچه ها یه شیرینی افتادین : من به عنوان مسول انجمن عکس شهرستان مرودشت انتخاب شدم
پ ن ۲ : شاپرک خسته عزیز تولدت مبارک . معذرت بابت اینکه نتونستم تو جشن تولدت حضور داشته باشم
پ ن ۳ : خیلی دوستون دارم .
نوشته شده در
عکسهای من • ۲۳م تیر ۱۳۸۹
اینم از دنیای ما .
دنیایی که یه مشت گچ و سیمان ارزشش از عاطفه و احساسات بیشتره.
این جمله رو از تو وبلاگ داداش گلم محمد برداشتم . خیلی قشنگ بود. این جمله دلیلی شد تا این پست رو بزنم…..
۲۲ سال آرمان اصلاح پذیر بودم . کسی که واسه احساساتش خیلی ارزش میذاره .
آره….. من ۲۲ سال با همین احساسات زندگی کردم .
یه آدم وقتی یه ماهی میخره و بعد از یه روز ماهی میمیره خیلی دلش میسوزه . خیلی ناراحت میشه . حالا چطوری میتونم بعد از ۲۲ سال زندگی با همین عاطفه و احساسات اونا رو ببوسم و بزارم کنار؟؟؟
نه ……..نمیتونم
نمیتونم. به خدا نمیتونم
نمیتونم . منی که تا حالا آزارم به هیچ کس نرسیده چطور میتونم تو روت اخم کنم ؟؟ چطور میتونم وقتی میبینمت سلامت نکنم؟؟؟
من نمیخوام . من گچ و سیمانی رو که اسمش رو گزاشتن خونه نمیخوام . من این چار دیواری رو نمیخوام . به خدا دل من تو این چاردیواری تنهایی میپوسه . اگه این خونه قراره بین من و تو فاصله بندازه من این خونه رو نمیخوام . خونه ای که قراره جدایی بندازه رو باید خراب کرد .
داداشم یادته گذشته رو؟؟؟ حالا یه نگاه به خودم و خودت کردی؟؟؟ بینی عمل کرده ارزشش بیشتر از رفاقته؟؟؟ آخه چرا؟؟؟
خواهرم…….
آرزوت بود آرمان اصلاح پذیر نباشه………… یادته؟؟؟
اگه تو بخوای ُ باشه . آرمان رو حذف میکنم . اگه آرمان بین تو و دوستات فاصله انداخته کاری میکنم که حتی ریختش رو نبینی. اما میخوام تو باشی ُ با همون خنده ها و شادی ها
وجود آرمان به نظر تو بستگی داره . هر چی تو بخوای . میخوام نظرت رو حتما ببینم. اگه بگی برو میرم .
این پستم رو بدون ویرایش نوشتم . میخواستم حرف دلم باشه نه فکرم………… آخه میخواستم حداقل آخرین پستم رو با تمام وجودم بزارم…………
خداحافظ
پ ن : نظر همه رو میخوام بدونم . میدونم میای پست رو میخونی ُ خواهش میکنم نظر بذار . حتی با اسم ناشناس . آخه وجود این صفحه به نظر تو بستگی داره .
پ ن : دوستون دارم
نوشته شده در
عکسهای من • ۱۷م تیر ۱۳۸۹
سلام
تو یه جلسه بین جمعی از وبلاگ نویسای بوشهر تصمیم گرفته شد تا یه برنامه واسه تقدیر از دوتا از جوونای بوشهر بگیریم . این تصمیم اونقدر بزرگ شد تا به یه همایش تو سالن سازمان تبلیغات با عنوان تقدیر از دو جوان موفق بوشهری تبدیل شد .
کار ها هم خوب هم بد پیش میرفت . کارها رو انجام میدادیم در مقابل سنگهایی که جلو پامون می انداختند . خوشبختانه چون نیت همه بچه ها صاف بود این سنگ ها اندازه ی شن و ماسه هم دردسر ساز نشدن .
روز موعود فرا رسید
خیلی استرس داشتم .
برنامه با پخش کلیپ قرآن و کلیپ سرودجمهوری اسلامی که توسط خودمون ساخته شده بودند شروع شد .
آقای امید غضنفر ُ مجری برنامه روی سن رفتند .

در ادامه کلیپ ای ایران ساخته شده توسط خانه هنرمندان پخش شد . سپس سخنرانی استاد ایرج صغیری ( کارگردان نمایش قلندرخونه )

سپس تیزر و یکی از فیلم های آقای مهدی تنگستانی زاده در سالن به نمایش در اومد . مهدی یکی از جوونای موفق بود که این همایش به خاطر ایشون برگزار میشد . مهدی تنگستانی در عرصه فیلم سازی مقام های مختلفی رو در سطح کشور و بین الملل بدست آورده .
دوباره مجری به روی سن رفت . برنامه بعدی پخش کلیپی از بوشهر قدیم و پخش مصاحبه هایی که توسط خود بچه ها از خانم مینا درعلی نویسنده مطرح بوشهری و آقای محسن شریف ُ رییس انجمن اهل قلم صورت گرفته بود ُ بود .
سپس مجری از خانم فاطمه زنده بودی دعوت کرد . خانم زنده بودی دومین جوان موفق بود . ایشون در رشته داستان نویسی افتخار آفرین بودند .

سپس دعوت از اساتید و اهدا هدیه به فاطمه زنده بودی

سورپرایز برنامه اجرای زیبای آهنگی توسط مهدی تنگستانی بود . این قسمت همه رو احساساتی کرده بود .


و در نهایت اهدا هدیه ی مهدی تنگستانی.
بعد برنامه از هرکس در مورد همایش میپرسیدم راضی بود . خدا رو شکر میکنم که سربلند در اومدیم.
این برنامه توسط جمعی از وبلاگ نویسان بوشهری به صورت خودجوش در روز چهار شنبه ۸۹.۴.۱۶ برگزار شد .

نوشته شده در
عکسهای من • ۱۴م تیر ۱۳۸۹