در زندگی لحظاتی هست ….
در زندگی لحظاتی هست ….
لحظاتی که میل به زندگی در وجود آدمی ، در روحش و در تک تک سلولهایش فوران میکنه .
لحظاتی پر از خواستن و خاستن و خواسته شدن .انگار که همان لحظه به دنیا آمده باشی . ناگهان دنیا و هر چه که در اوست ، که تا پیش از این مثل یه تصویر سیاه و سفید خسته کننده از کنارش رد میشدی ، رنگ میگیره .
از یک چاله آب بد بو و نا چیز که حتی انگیزه ای نداری سنگی به درونش بیندازی ، به دریای خروشان و بی مرزی تبدیل میشه که دلت میخواد با همه خستگیت بهش تن بدی و تا هرجا که رسیدی بری .
در این لحظات ، مثل وقتهایی که از یک خواب آزار دهنده بیدار بشی احساس سر خوشی میکنی . ناگهان خودت رو با یه فرصت عجیب و استثنایی بنام زندگی مواجه میبینی که میتونی هر کاری باهاش کنی .
چقدر فرصت ؟ چقدر امکان ؟ چقدر زیبایی ها که دیده شده ، چقدر شنیده ها که شنیده شده و چقدر اجسامی که لمس میشده اما لمس نکردیم …چه دانش ها و فرزانگی ها که کسب نکرده ایم … چه لذت ها و رنج ها که نبره ایم … چه آرزوهایی که فراموش کرده ایم …
دلمان می خواهد از اعماق وجودمان زندگی را در آغوش بگیریم .
وقتی می خوابیم … وقتی می خندیم … وقتی کار میکنیم …. وقتی گریه میکنیم … وقتی فقط نگاه میکنیم … و یا وقتی فقط میشنویم … هر وقت و در هر زمان و در هر حالی حواست باشه که با تمام وجود در اون لحظه و درر اون موقعیت حاضر باشی و رمز اون لحظه رو کشف کنی .
پ.ن ۱ : به نظر شما دوستان رمز اون لحظه چی میتونه باشه ؟
پ.ن ۲ : شاهین که گل کاشت . اصن کولاک کرد . ایشالله این پیروزی هاش تداوم داشته باشه . و بتونه موفقیتهای بیشتری رو کسب کنه و پله های ترقی رو طی کنه .
پ..ن ۳ : آقا دوستان ( خواهران و برادران ) اعضای همیشه در صحنه وبلاگی کی این امتحاناتون تموم میشه که بریم بیرون ؟ عامو حوصلمون سر رفته ها . چیــــــــــــــش !!!
پ.ن ۴ : چه زود یک سال از رفتنت گذشت آکای عزیز . روحت شا و یادت گرامی باد آکای عزیز و مهربون .
دلنوشت :
قدم زدن . بارون . آب انار . دوستان . تفریح . گرددش . هلیله . شام کاکتتوس . مسافرت و ……….
خوش . خرم . سرحال باشید