خدا…

سلام خدا خوبی …

خوب معلومه که خوبی …

منو میشناسی که ….

خوب معلومه که میشناسی …

دعاها و زجه هام بهت میرسه …

خوب معلومه که میرسه …

کمکم میکنی ….

خوب اینم ۱۰۰% معلومه که کمکم میکنی ….

کی کمک میکنی خسته شدم صبرم تمام شد …

خوب معلومه که نمیدونم کی کمک میکنی ….؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن: یه جریانیه از موقعی که از تهران برگشتم میخوام بهتون بگم اما جلو خودمو میگرفتم نمیدونم شاید به خاطر اینکه(نگران نشید . موضوع رو ندونید که… . و مسائلی که تو ذهنم بودو جلومو میگرفت ) اما الان چون دارم نزدیکش میشم و… میخوام بهتون بگم دلیلش رو هم نمیدونم شاید به خاطر اینکه خیلی دوستون دارم و همیشه با حرفاتون کمکم میکنین.

قرار بود همین هفته ۲۹-۳۰اونجا باشم و ۱ام بهمن… اما به خاطر گرفتاری ها افتاد ۱۵ ام بهمن .

جریان اینه که : پارسال که سردرد گرفتمو نتونستم مرحله دوم کنکور شرکت کنم از اون موقع به بعد پیش ۴ تا از دکترای خوب شیراز رفتم و آخر کار دکتری که از پارسال زیره نظرشم و دارم قرص برای پیشگیری از سردرد میخورم گفت برو تهران پیش فلان دکتر که بهترینه که بت بگه با این جریان باید چکار کنیم . مامان بابام داغون بودن فکر میکردن مشکل حادی دارم اما خوب خدا رو شکر مشکل مادر زاده وچیزه خاصی نیست . خداییش من اصلا نمیترسیدم که دکتر چی میخواد بگه چون میدونستم خدا اگر بخواد دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد نه اینکه دلم بخواد مشکلی برام پیش بیاد اما کاریشم نمیتونم کنم خدا میخواد هر چی بشه . ترس و دلهره ای که برای کنکورم داشتم ۱% هم برای شنیدن حرفای دکتر نداشتم چون تمام امیدم به خدا بود  و هست. موضوع اینه که :

تمام رگهای بدن مثل یه خط مستقیم تو راهش حرکت کرده بسته به مسیری که داره حرکت کرده داخل سر هم همینطوره (اینارو که خودتون میدونید) ۲ تا بطنی(بتن) (نمیدونم چجور نوشته میشه:دی) که پشت سر ما قرار داره به رگهایی وصل میشن که این رگها به سیاه رگ و خونو به مغز ما میرسونن حالا این رگهای بین بطن(بتن) و سیاه رگ خوب در واقع باید صاف باشن اما تو سر من مادر زاد مثل یه توده مارپیچه و خونو زیادی تو خودش جمع میکنه و باعث سردردهایه شدید من میشه یعنی دکتر گفته ۹۰% میگرن ندارم و مشکل همینه و دیگه اینکه دکتر گفته تا بچه بودم چون این رگها هم ضخیم بودن و کوچیک مشکل خاصی نداشتم اما هر چی سنم رفته بالا این رگها داره ضخامتش کم میشه و بزرگتر و امکانش هست که یه دفعه پاره شه و خونریزی کنه که بعدشم خودتون میدونید چی میشه برای جلوگیری از این کار یه عمله خاصی به وسیله انجو گرافی باید انجام بدم شاید تو یه مرحله شایدم ۲تا ۵ مرحله بستگی به کوچیک یا بزرگ بودن توده داره و دکتر گفته از ۱۰۰% ۵% امکان داره که این عمل بد باشه و رویه چشمم یا… تاثیر منفی بذاره اما خوب انجام دادنش ۱۰۰% بهتر از نگه داشتنشه چون هر چی سنم بره بالاتر ضخامت رگها کمتر و احتمال پاره شدنش بیشتر میشه و اینکه اگر سن بره بالا مشکلات دیگه ای هم برای عمل هست که هر چه زودتر بهتر و به مامانم که خیلی ترسیده و داغونه گفت برو خدا رو شکر کن که تو سن ۲۰ سالگی متوجه شدیم چون خیلی ایرادها داره که عمل کردنش نداره یعنی نمیدونین چه حالی تو این ۱سال داشتم هر بار  که میرفتیم یه دکتر جدید (خدا نکنه)ترس سکته یا یه اتفاق بد برای مامانم داشتم چون داغون میشد و اینکه تا ۱ هفته ۱۰ روز طول میکشید درست شه در واقع به جای اینکه همه نگران من باشن نگران اونن و الان من بیشتر از اینکه از اتاق عمل و از مسائل بعد بترسم برای مامانم میترسم فقط میگم خدا کمکش کنه و بهش صبر بده تا من این عمل و انجام بدم

۱۵ام بهمن دارم میرم برای عمل و اصلا نگران نیستم و ترس ندارم چی میخواد بشه چون امیدم به خداست خودش همه چیزو درست میکنه مطمئنم و مطمئن هستم که به مامان هم کمک میکنه بابا هم نگرانه اما نه مثل اون ایشالله که ناامیدشون نکنه که میدونم نمیکنه .

دیگه فکر نمیکنم چیزی مونده باشه که در این مورد بهتون بگم و امیدوارم منو ببخشین  اگر ناراحتتون کردم که این موضوع رو بهتون گفتم  خواستم اینم جزیی از نوشته ها باشه برایه…

التماس دعا…

خوش باشین .

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.