بیست و پنجمین روز زمستان
نشسته ام . به رو به رو خیره شده ام …. ۲۰ سال از جلوی چشمم مثل برق و باد می گذرند …. وایسا وایسا ! این روز ! آره همین روز خوب رو دوست دارم باز تکرار بشه ! ولی زود میگذره و نمی ایسته . به ثانیه حتی نمیرسه ! شیرینیش رو حس می کنم….. نه نه رد شو اون خیلی بده ! رد شو که دوست ندارم اون روز رو به یاد بیارم . ولی همون قدر می مونه . رد میشه و میره . گاهی لبخندی و گاهی قطره اشکی . گاهی اشک شوق و گاه اشک های تلخ … صدای قهقهه م بلند میشه …. اووه این همون روز های خوبه …..
به این فکر می کنم که خنده هام بیشتر از اشک های تلخم بودن …. خدا رو شکر می کنم ….
خدایا بابت همه ی این خنده ها , بابت این روز های خوبی که برام ساختی , بابت خانواده ای که همیشه برام بهترین ها رو خواستن , بابت دوستانی که تو دنیا تک هستن , و بابت همه ی مهربونیات شکر ……
بابت اون سنگ های بزرگی که جلوی پام گذاشتی تا به یه چیزی نرسم و ناشکری کردم و ازت گله کردم ! خدا به خاطر اونا من رو ببخش …. بعد از اون ها همیشه بهترش رو گیرم اومده ….. خدایا ممنونم . شکرت ….
یک پنحم از یک قرن رو زندگی کردم …. خدایا بابت این ۲۰ سال ممنونم ….. برای همه روز هام شکر …. برای همه ساعت ها و لحظات شکر ….. برای همه چیز ممنون .
به خودم یاداور میشم که دیگه جایی برای احساسات و اخلاق بچه گانه نیست …. جایی برای بزرگ شدن و بزرگ بودنه ! خداوندا بهم کمک کن تا بزرگ باشم …. تا خودم باشم …. تا همیشه و همیشه انسان باشم ….
۲۵ دی ماه ۸۸