یه داستان واقعی!!
ایندفعه میخوام یه داستان واقعی را براتون تعریف کنم…..
این اتفاقیه که توی ژاپن افتاده. روزی یک ژاپنی برای اینکه خونشو مرمت کنه دیوارهای خونشو میشکونه ( همونطور که میدونید دیوارهای خوانه های ژاپن دو جداره هستند و یه فضای خالی بین دو دیوار هست) یکدفعه متوجه مارمولکی میشه که اونجا گیر افتاده و یکی از پاهاش با میخی به دیوار کوبیده شده بود. درحالیکه دلش برای مارمولک میسوخت به میخ نگاه کرد و متوجه شد که اون میخ مدتهاست که به پای مارمولک کوبیده شده. و از خودش پر سید این مارمولک چطور میتونه در این وضعیت تو جای تاریک بدون غذا تو این مدت طولانی زنده مونده باشه؟؟؟؟؟؟؟!!
همینطور که مرد ژاپنی توی فکر بود دید که یک مارمولک دیگر در حالیکه یه سوسک مرده تو دهنش داشت به مارمولکی که گیر افتاده بود نزدیک میشه…..
مرد از دیدن این صحنه شوکه و متحیر میشه و متوجه میشه که تو این مدت مارمولک دیگری برای اون غذا میاورده…
به این موضوع فکر کنید که چگونه یه موجود کوچک کاری میتونه کنه که مخلوقی با ذهن بسیار عالی نمیتونه
بیایید هرگز دوست داشتن خود و دیگران را ترک نکنیم
درسهایی که میتوان ازین داستان بگیریم:
۱٫هرگز در حالیکه دوستانمون بهمون نیاز دارن نگیم که کار داریم و سرمون شلوغه
۲٫شاید همه دنیا مال ما باشه اما شاید ما تنها دنیا و امید اون دوست باشیم
۳٫هرگز خودمون و تواناییها و امیدمون را از دست ندیم
وقتی یه مارمولک میتونه چرا ما نتونیم؟؟؟