گرسنگی طاقتش رو ربوده بود ؛ ضعف و بی حالی عجیبی تموم بدنش رو فراگرفته بود . به شدت تشنه بود
اما نای بلند شدن نداشت . سعی کرد به خودش روحیه و انرژی مثبت بده به خودش تلقین میکرد که حالش خیلی
خوبه به رویاها و آرزوهای شیرینی فکر کرد اما شکم گرسنه آرزو حالیش نمیشد ته همه ی فکر ها و رویاها به یک
چیز میرسید . به غذا !
سعی کرد حواس خودش رو پرت کنه کنترل تلوزیون رو برداشت و تلوزیون رو روشن کرد .
کانال ۱ : کالباس و سوسیس همیشه ماسیس !
کانال ۲ : خانوم های محترم امروز میخوام طرز تهیه غذایی رو بهتون آموزش بدم که سرشار از پروتئینه !
کانال ۳ : عزیزم میخوام ببینمت واسه ناهار بیا همون رستوران همیشگی .
قبل از اینکه به رستوران همیشگی برسند تلوزیون رو خاموش کرد.
به زحمت بلند شد .سرش لحظه ای به دوران افتاد، به سختی خودش رو نگه داشت که نیوفته دیوار رو حامی
خودش قرار داد و خودش رو به آشپزخونه رسوند و کمی آب خورد . انگار تک تک سلول های بدنش آب رو
می بلعیدند . هوا به شدت دم بود احساس خفه گی کرد پنجره ی آشپزخونه رو باز کرد تا نفسی تازه کند
پنجره ی آشپزخونه ی همسایه هم باز بود بوی زعفران غذای زن همسایه وجودش را پر کرد سعی کرد حدس
نزند که چه غذایی دارند چون اونوقت حالش بدتر میشد صدای شکمش هم این قضیه رو تایید میکرد.به ناهار
خودش که فکر کرد حالش بدتر و بدتر شد و کلی غصه اش گرفت و دلش به حال خودش سوخت .
پنجره رو بست و به کمک دیوار به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید دهنش خشک شده بود و مزه ی گس
میداد .
مجله ای برداشت و شروع به ورق زدن کرد وسط مجله یک عکس تموم رنگی از یه مرغ سوخاری با مخلفاتش
تبلیغ ماکروفر بود احساس کرد معده اش اسید ترشح کرد و دلش پیچ و تابی خورد قبل از اینکه حالش بدتر
بشه سریع ورق زد اما صفحات بعد هم هر کدوم به بهانه ای عکس یک خوردنی اشتها آور روبه نمایش در
آورده بودند حتی صفحه ای هم که مربوط به رژیم غذایی بود هم عکس کلی خوردنی کشیده بود و زیرش
نوشته بود : بخورید و لاغر شوید.
با عصبانیت مجله رو بست و به گوشه ای پرت کرد . طاقتش لحظه به لحظه کم تر و کم تر میشد و قوایش
به تحلیل میرفت .
دراز کشیدن و بیکاری بیحال ترش میکرد باید جوری سرگرم میشد بلند شد و پای کامپیوتر نشست و
به وبلاگ دوستانش سری زد.
- امروز با دوست پسرم رفتیم سینما کلی چیپس و هله هوله خوردیم .
- دیروز با نامزدم رفتیم بیرون آیس پک خوردیم .
- دیشب سالگرد ازدواجمون بود واسه همین همسرم منو به یه رستوران سنتی برد.
- دیروز افشین شرط رو باخت و مجبور شد هممون رو شام پیتزا دعوت کنه .
ای کوفتتون بشه چیز دیگه ای نیست که بخواین راجع بهش صحبت کنید؟ همش غذا ، غذا ، غذا
چشماش داشت سیاهی میرفت ، سرگیجه بدی گرفته بود ؛ هوای اتاق برایش خفقان آور شده بود اما
نمیتونست پنجره رو باز کنه چون مطمئن بود بوی کباب های کبابی پایین خونشون حالش رو خراب میکنه.
توی ذهنش مرغ سوخاری توی مجله ، غذای زن همسایه ، کباب های کبابی و غذای آشپز تلوزیون و …
همه و همه در گردش بودند . اما در آخر میرسید به ناهار خودش و یاد ناهارش گریه اش مینداخت
نصف نون جو و دو تا دونه خرما !
کم کم داشت از حال میرفت باید کاری میکرد . دستش رو دراز کرد و تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت .
- الو رستوران فارسی ؟ مشترک ۱۹۲ هستم . یه پرس جوجه کباب میخواستم ، یه پرس مرغ سوخاری ،
نه اجازه بدید یه پرس ، یه پرس آهان یه پرس هم عدس پلو با گوشت ، یه نوشابه ی خانواده ، سالاد و
دسر ومخلفات هر چی که دارید بذارید . فقط لطفا عجله کنید چون مهمون دارم سریع واسم بیارید .
نیم ساعت بعد پنجره های خونه باز بود و نسیم خنک پاییزی میپیچید . سفره ای گسترده بود و عین
قحطی زده ها با ولع تموم غذا میخورد . خوشحال بود ومیخندید و دیگه سرش گیج و چشماش
سیاهی نمیرفت .
اون شب آشغالیه محل از بین آشغال ها کاغذی توجهش رو جلب کرد .
چگونه در ۱۰ روز ۱۰ کیلو کم کنیم !
صبحانه : یک لیوان چای کمرنگ
ناهار : نصف نان جو + ۲ عدد خرما
شام : یک کاسه کوچک سالاد بدون هیچگونه افزودنی . البته میل نشود بهتر است
پی نوشت : از همه ی دوستانی که در پست قبل اعتراف کردند ممنونم به خصوص : آقای مهتابی ، آقا فرزاد و
راحیل گل و بهار مست عزیز و پانیذ دوست داشتنی!
پی نوشت پی نوشت : پست قبل نتایجی هم داشت هیچکدوم از بچه های وبلاگ نویس اهل سرکار گذاشتن
نیستن ! اصلا ! اصلا ! این همه آدمی هم که از صبح تا شب یا سرکار میذارن یا سرکار میرن احتمالا
از فضا میان.
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : چراغ موشی !! » | ||
| نوشته پیشین : « به یاد قاصدکهای پرپر شده دیروز | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||