یه مدتیه که خیلی حواس پرت و فراموشکار شدم ، هر روز هم کلی از وقتم صرف این حواس پرتی میشه مثلا : موبایلم دستمه کل اتاقو واسش زیر و رو میکنم یا یه جیزو میذارم جایی که یعنی جاش امن باشه و گم نشه اما بعدش هر چی فکر میکنم اون جای امن یادم نمیاد که نمیاد .
همش به خودم دلداری میدم
که چون ذهنم درگیر امتحانات و مسایل جور واجوره که همشون هم با هم اتفاق افتادن باعث شده که حواس پرت بشم وگرنه واقعا حواس پرت نیستم اما این قضیه دوشنبه ی هفته ی پیش به اوج خودش رسید .
اون روز یه امتحان سخت داشتم با کلی اسم و تاریخ . ترس ورم داشته بود که نکنه سر امتحان این اسم ها و تاریخ ها رو قاطی پاتی کنم یا یادم بره واسه همین صبحش بیدار شده بودم و داشتم اسم ها و تاریخ ها رو مرور میکردم
که مامانم صدام کرد: بیا تلفن کارت داره !
یه نگا هی به ساعت کردم و با غیض رفتم طرف مامانم قبل از اینکه چیزی بگم آروم گفت :من دروغ نمیگم . دهنی گوشیو گرفتم و گفتم : کی گفت دروغ بگید میگفتید داره درس میخونه ؛شونشو بالا انداخت و گفت : حالا به جای بحث کردن جواب تلفنو بده
گفتم : بله ؟
ـ سلام ، مهشید جون خودتی ؟
ـ سلام ، بله خودم هستم شما ؟
ـ منو نمیشناسی ؟
ـ نه ، شرمنده !
ـ عیب نداره ، سوژه شد بخندیم !![]()
ـ
بله ؟
ـ چیه بهت بر خورد ؟ خب یه کم به مخت فشار بیار تا سوژه نشی واسه خنده .
استرس امتحانو کمبود وقت داشته باشی یکیم تست هوش ازت بگیره 
ـ خب حداقل راهنمایی کنید
ـ ا م م م م ، باشه ؛ به خاطر گل روی ما هت راهنماییت میکنم . هفته ی پیش کنار دریا ! یادت اومد؟
هر چی به ذهنم فشار آوردم که من هفته ی پیش کنار دریا چه شخص خاصی رو دیدم هیچی به هیچی !
کم کم داشت حرصم از این حافظه ی مزخرفم در میومد .
با شرمندگی و خجالت گفتم : شر مندم ولی هنوز نشناختمتون !
ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم !![]()
دیگه داشتم کفری میشدم آخه این کدوم یکی از دوستای منه که قایم باشک بازیش گرفته ؟
ولی هر کیم هست مطمنم که صداشو قبلا از پشت تلفن نشنیدم . هرچی هم فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید . تو دلم به خودم گفتم : زرشک ! با این حافظه میخوای امتحان بدی ؟
ـ ببخشید اگه ممکنه خودتونو معرفی کنید !
ـ نه باید خودت بشناسی
ای بابا عجب گیری کردما !
سعی کردم خونسرد باشم گفتم :من شما رو اصلا یادم نمیاد محبت کنید معرفی کنید
ـ واقعا که ! عجب دوستی هستی به همین زودی یادت رفت ؟ بابا خودت اونروز شماره خونتونو
بهم دادی ! یعنی اینقدر حافظه ات تعطیله ؟![]()
دیگه حسابی کفری شده بودم آخه من به کی شماره دادم اونم شماره ی خونه ! وای خدایا پس چرا هیچی یادم نمیاد !
ـ حالا امرتونو بفرمایید!
با غیض گفت : برو بابا تو هم با این حافظه ات ! ولی واقعا سوژه ای واسه خنده ! فردا اومدی دانشگاه جزوه ی آمارتم با خودت بیار ! یادت نره ها ؟
با یه حساب سر انگشتی پی به دو نکته ی وحشتناک بردم :
۱- من سه شنبه ها کلاس ندارم !
۲- تو تموم دوران تحصیلم تو دانشگاه درسی به نام آمار نداشتم !
با جدیت گفتم : شما منزل کیو می خواستید ؟![]()
انگار یه کمی جا خورد گفت : مگه اونجا منزل جعفری نیست ؟
با عصبانیت گفتم : نه !![]()
کمی من و من کرد و گفت : شما هم مهشید هستید ؟
ـ آره مهشیدم ولی مهشید جعفری نیستم !![]()
ـ ای وای تو رو خدا ببخشید مث اینکه اشتباه گرفتم .
ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم .![]()
پی نوشت ۱ : کمی به حا فظه ام امیدوار شدم !![]()
پی نوشت ۲ : چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی !
پی نوشت ۳: تا حالا شده بخواین کسی رو سر کار بذارید بعد ببینید که خودتون سر کار بودید؟![]()
بدجنسی نکنید حتما تو نظراتون بهم بگید . منتظرمااااا !![]()
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : چراغ موشی !! » | ||
| نوشته پیشین : « به یاد قاصدکهای پرپر شده دیروز | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||