حواس پرتیه سرکاری !!

یه مدتیه که خیلی حواس پرت و فراموشکار شدم ، هر روز هم کلی از وقتم صرف این حواس پرتی میشه مثلا : موبایلم دستمه کل اتاقو واسش زیر و رو میکنم یا یه جیزو میذارم جایی که یعنی جاش امن باشه و گم نشه اما بعدش هر چی فکر میکنم اون جای امن یادم نمیاد که نمیاد .

همش به خودم دلداری میدم که چون ذهنم درگیر امتحانات و مسایل جور واجوره که همشون هم با هم اتفاق افتادن باعث شده که حواس پرت بشم وگرنه واقعا حواس پرت نیستم  اما این قضیه دوشنبه ی هفته ی پیش به اوج خودش رسید .


اون روز یه امتحان سخت داشتم با کلی اسم و تاریخ . ترس ورم داشته بود که نکنه سر امتحان این اسم ها و تاریخ ها رو قاطی پاتی کنم یا یادم بره  واسه همین صبحش بیدار شده بودم و داشتم اسم ها و تاریخ ها رو مرور میکردم که مامانم صدام کرد: بیا تلفن کارت داره !


یه نگا هی به ساعت کردم و با غیض رفتم طرف مامانم قبل از اینکه چیزی بگم آروم گفت :من دروغ نمیگم . دهنی گوشیو گرفتم و گفتم : کی گفت دروغ بگید میگفتید داره درس میخونه ؛شونشو بالا انداخت و گفت : حالا به جای بحث کردن جواب تلفنو بده


گفتم : بله ؟


ـ سلام ، مهشید جون خودتی ؟


ـ سلام ، بله خودم هستم شما ؟


ـ منو نمیشناسی ؟


ـ نه ، شرمنده !


ـ عیب نداره ، سوژه شد بخندیم !


ـ  بله ؟


ـ چیه بهت بر خورد ؟ خب یه کم به مخت فشار بیار تا سوژه نشی واسه خنده .


استرس امتحانو کمبود وقت داشته باشی یکیم تست هوش ازت بگیره


ـ خب حداقل راهنمایی کنید


ـ ا م م م م ، باشه ؛ به خاطر گل روی ما هت راهنماییت میکنم . هفته ی پیش کنار دریا ! یادت اومد؟


هر چی به ذهنم فشار آوردم که من هفته ی پیش کنار دریا چه شخص خاصی رو دیدم هیچی به هیچی !  کم کم داشت حرصم از این حافظه ی مزخرفم در میومد .


با شرمندگی و خجالت گفتم : شر مندم ولی هنوز نشناختمتون !


ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم !


دیگه داشتم کفری میشدم آخه این کدوم یکی از دوستای منه که قایم باشک بازیش گرفته ؟ ولی هر کیم هست مطمنم که صداشو قبلا از پشت تلفن نشنیدم . هرچی هم فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید . تو دلم به خودم گفتم : زرشک ! با این حافظه میخوای امتحان بدی ؟


ـ ببخشید اگه ممکنه خودتونو معرفی کنید !


ـ نه باید خودت بشناسی


ای بابا عجب گیری کردما ! سعی کردم خونسرد باشم گفتم :من شما رو اصلا یادم نمیاد محبت کنید معرفی کنید


ـ واقعا که ! عجب دوستی هستی به همین زودی یادت رفت ؟ بابا خودت اونروز شماره خونتونو


بهم دادی ! یعنی اینقدر حافظه ات تعطیله ؟


دیگه حسابی کفری شده بودم آخه من به کی شماره دادم اونم شماره ی خونه ! وای خدایا پس چرا هیچی یادم نمیاد !


ـ حالا امرتونو بفرمایید!


با غیض گفت : برو بابا تو هم با این حافظه ات ! ولی واقعا سوژه ای واسه خنده ! فردا اومدی دانشگاه جزوه ی آمارتم با خودت بیار ! یادت نره ها ؟


با یه حساب سر انگشتی پی به دو نکته ی وحشتناک بردم :


۱- من سه شنبه ها کلاس ندارم !


۲- تو تموم دوران تحصیلم تو دانشگاه درسی به نام آمار نداشتم !


با جدیت گفتم : شما منزل کیو می خواستید ؟


انگار یه کمی جا خورد گفت : مگه اونجا منزل جعفری نیست ؟


با عصبانیت گفتم : نه !


کمی من و من کرد و گفت : شما هم مهشید هستید ؟


ـ آره مهشیدم ولی مهشید جعفری نیستم !


ـ ای وای تو رو خدا ببخشید مث اینکه اشتباه گرفتم .


ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم .


پی نوشت ۱ : کمی به حا فظه ام امیدوار شدم !


پی نوشت ۲ : چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی !


پی نوشت ۳: تا حالا شده بخواین کسی رو سر کار بذارید بعد ببینید که خودتون سر کار بودید؟


بدجنسی نکنید حتما تو نظراتون بهم بگید . منتظرمااااا !

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !