به نام یگانه هستی بخش
سلام
از کجا شروع کنم واسه گفتن و نوشتن نمی دونم …… توی زندگی آدما یه سری اتفاقات خوب و بد می افته که این اتفاقات تحت تأثیر یه سری افراد می افته. اون افراد خواسته یا نا خواسته یا باعث خوشحالی و پیشرفتت یا ناراحتی و رنجش آدم میشن. اون افراد خواسته یا نا خواسته باعث میشن زندگیت بهتر یا بدتر بشه. ولی چیزی که این وسط مهمه اینه که تو بتونی تو هر شرایطی خودت باشی. اونی که هستی و بدون هیچ تردید یا بازی کردن نقشی.
باعث بشه تو اونجوری که می خوای باشی وسربلند از تو اون شرایط بیرون بیای، موفق بودن یا نبودن مهم نیست مهم اینه که تو از خودت و عملکردت راضی باشی. و اگه برگردی و به گذشته نگاه کنی افسوس نخوری که ای کاش یکم بیشتر تلاش کرده بودم و ای کاش اینکارو نکرده بودم یا به جای این کار و رفتار یه جور دیگه عمل کرده بودم.
می دونید توی زندگی خیلی مهمه که به افراد جدیدی که تازه می خوان وارد زندگین بشن اعتماد کنی. من به شخصه ادمی هستم که به افراد اعتماد می کنم. و با اونا خیلی راحت راه میام و تمام مدت به تمام کسانی که اطرافم هستند چه افرادی که جدیدو چه افرادی که از قدیم بودند اعتماد می کنم و به این حرف و یا اصل خودم اعتقاد دارم که همه خوبند و قابل اعتماد مگر اینکه خلاف اون ثابت بشه. می دونم و قبول دارم شاید این حرف من کاملاً اشتباه باشه. چون تو جامعه امروز ما نمی شه خیلی راحت به همه اعتماد کرد و همه جور ادم با رنگها و نقش های مختلف وجود دارند و اونجور زیبا ظاهرشون رو نشون میدن و از درون چندش اور ترین موجودی هستند که میشه تصور کرد.
من خودم بارها و بارها از اینکه با افراد راحت اعتماد می کنم ضربه خوردم ، خیلی خیلی زیاد. ولی چیزی که هست می خوام از این رفتارم دست بکشم و به افراد اطرافم تا زمانی که قابل بدونم قابل اعتمادند اعتماد نکنم. اما سر وقتش و جایی که باید این کارو انجام بدم نمی تونم.
(((
پ ن ۱ : روز جمعه رفتم کوه خیلی روز بدی بود. به خاطر تغییر جو و هوا و رطوبت توی هوا هنوز ۱۰۰ متر بالا نرفته بودم که حالم بد شد و افت فشارخون و مشکل تنفسی پیدا کنم مجبور شدم بدترین شرایط رو تحمل کنم. برای اولین بار بود که اینجوری می شدم. امیدوارم دیگه تو زندگیم دچار همچین مشکلی نشم چون مرگ و با چشم خودم دیدم. همون لحظه دلم خیلی واسه خانوادم تنگ شد ترجیح می دادم اگه می خوام بمیرم توی خونه خودمون و پیش خانوادم بمیرم. از ساعت ۸ صبح من این حالتو داشتم تا ساعت ۱۱٫۳۰ که افتاب بالا اومد و هوا یکمی از سردی و خشکی در اومد. به خاطر من ۳ تا از دوستان هم نتونستن صعود کنن پیش من موندن و از من پرستاری کردند.
پ ن ۲ : عصر جمعه من سه راهی احمدی پیاده شدم و بابامینا چاهکوتاه بودن اومدن دنبالم رفتم پیششون .
پ ن ۳ : دیشب هم پسر خالم اومد بوشهر ساعت ۱۰٫۳۰ که رفتیم فرودگاه و بعد هم تا ساعت ۳ نیمه شب خونه مادر بزرگ دور هم جمع بودیم. چه لذتی داره آدم توی یه جمعی باشه که تک تک افراد اون جمع رو دوست داری و در کنار اونا بودن لذت می بری و حاضری صبح با بدبختی از خواب بلند بشی ولی توی اون جمع باشی.
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : رنگ و وارنگ !! » | ||
| نوشته پیشین : « قلبم ناتوان است… | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||