چند داستان کوتاه ( سری دوم)

محرم ......عکاس : روزبه کنین


داستان۱:


روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.


دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی، ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم»


سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.


دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.


سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.


آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.


زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی


توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:


 «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»





داستان۲:


عشق و ایمان


بشر حافی گفت:در بازار بغداد می رفتم که یکی را هزار تازیانه می زدند


اما آن مرد فریادی نمی کشید سرانجام او را به زندان بردند دنبال او رفتم


از او پرسیدم:این تازیانه ها را برای چه به تو زدند؟


گفت:از آنکه شیفته عشقم!


گفتم: چرا زاری نکردی تا ترا عفو کنند؟


گفت:زیرا معشوق من در نظاره من بود


و چنان غرق او بودم که پروای زاریدن نداشتم


گفتم:اگر به وصال اورسی چه می کنی؟ نعره ای زد وجان نثار کرد!


آری اگرعشق درست بود بلا به رنگ نعمت گردد


 






داستان۳:

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردکرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدکه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و اورا سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبورمی کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم”. مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادرپسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبورمی شود پاره آجربه سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه !



داستان۴:

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند…






داستان۵: 


داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه ی خود باز گردد.

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: ” پدرو مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم. ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم.”

پدرو مادر او در پاسخ گفتند: ” ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. “

پسر ادامه داد : ” ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید . او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند. “

پدرش به او گفت: ” پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند. “

پسر گفت: ” نه . من میخواهم که او در منزل مازندگی کند.”

آنها در جواب گفتند: ” نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.”

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادراو آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد قلب پدرو مادر از حرکت ایستاد .پسر آنها یک دست و پا داشت






 ج.ک.۱:بزرگترین افــســوس آدمی آن است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند …….

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما ………. نــخــواســت


ج.ک.۲: ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کار جهان آن است که آن کسی باشی که دیگران می خواهند

ج.ک.۳: کاش سرنوشت از سر مینوشت

ج.ک.۴: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند

ج.ک.۵:من اگر بارانم تو بیا ابری باش که از آن می بارم

ج.ک.۶: دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است- دکتر علی شریعتی 

ج.ک.۷:بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود راهه من جداست بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند چتر من خداست





پ.ن.۱:ببخشید که متن طولانی بود و دوباره داستان گذاشتم و قصدی برای آپ کردن به دلایلی نداشتم ولی …

پ.ن.۲:درباره محرم و شب یلدا و … و اللخصوص جواب چند پست قبل با عنوان ” در پس نت چه میگذرد ؟” در آینده ای نزدیک( این آینده کی باشه خدا میفهمه )

پ.ن.۳:با دو بیت و چند عکس این پست رو به پایان می برم :


*:من و دل از دل وجان هر دو خریدار توییم      دل ندارد به خدا هر که خریدار تو نیست.


**:اشتیاقی که به دیدارد تو دارد دل من        دل من داند و من دانم و تنهایی من


چند عکس از محرم:


                 عکس اول   ـ عکس دوم  ـ  عکس سوم  
 





 

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.