پذیرفتند، هر چند میدانستند!!
کوفه!!!
۱۲٫۰۰۰ دعوتنامه تنها برای یک مراسم؟!! حسین پذیرفت، هر چند که میدانست.
کوفه، نه فتنه!!!
صبح ۱۸٫۰۰۰ نفر با مسلم بیعت کردند، هنگام غروب هزاران نفر به “قد قامت
الصلوت” ش، لبیک گفتند و قیام کردند، “غیر المغضوب علیهم ولا الضالین” ش
را شندیدند، اما دریغ از یک نفر که بعد از “السلام علیک” ش به او “تقب لله
برادر” بگوید.
او یک تنه، تنه به لشکر عبید الله در کوفه، شهر نامردان و نامردمان زد و
جنگید، کشت و در آخر کشته شد. مسلم پذیرفت، هر چند که میدانست.
هیچ کس نمیدانست چرا اسمش را حر گذاشتند، تا بلاخره زمانش فرا رسید. آمده بود اسیر بگیرد، اسیر اسیر شد. حر که
آمده بود بکشد، اما کشته شد. حر پذیرفت، نمیدانست، هر چند حالا دیگر
میدانست.
عباس علمدار، ستون خیمه، وفادار، هیچگاه در حضور برادرانش، کلامی
نگفت که بزرگیش را نمایان کند، چون پدرش این را ازش خواسته بود. چون او
به نقشش، به وظیفه اش اعتقاد داشت، جانش را هم برای اعتقادش داد. عباس هم پذیرفته بود، هر چند
میدانست.
حضرت زینب هم در جواب عبیدالله در کوفه میگوید:”به خدا قسم که جز زیبایی ندیدیم.”
آنها همه میدانستند، پذیرفتند، خرج شدند، اما هدر نرفتند، ماندگارترین الگوها را ترسیم کردند.
از
برکات عاشورا یکی اینکه، سپاه علوی هیچگاه به شامات نرسید و فرستادگان یکی
پس از دیگری ترور میدند، اما اینبار این سپاه به دعوت امویان به شام
رسیدند و کاری کردند کارستان.
خطبه حضرت سجاد را در شام بسیار جالب است، که پایه های سلطنت یزید را به لرزه در آورد. هیچ عجز و ناله ای در حال اسیری از این کاروان برنمی خواست.
مطالب پراکنده شد اما تو این ایام کمی درباره حواشی عاشورا چه قبل و چه بعد از آن مطالعه کنیم بد نیست.
اللهم صلِ على محمد وآل محمد
لعن الله اول و ثانی و ثالث، اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک
پ.ن:
شبهای عاشورا و تاسوعا کامل خونه تشریف داشتم، سرماخوردگی نذاشت جایی برم،
هر چند که بد هم نشد. حوادث قبل و بعد از عاشورا کم از روز حادثه ندارد.