جریان این بود
خب جریان این بود که دختر عموم که مثل یه خواهر و دوست صمیمیم هست و تمام غصه دنیا رو سرمون خراب شد که به زور از اینجا بردنش . بعد از ۱ سالو ۴ ماه دوباره اومد ایران(از امریکا) و به دلایلی قرار بود اول بره شیراز و بعد بیاد بوشهر از اونجا به من زنگ زد که من برم شیراز برای ۲-۳ روزی که اونجاست پیشش باشم منم که هر چی میگه قبول میکنم قبول کردم .
و جریان این بود که بابام تهران کار داشت با ماشین رفته بود اونجا و قرار شد عموم و دختر عموم که پروازشون تهران بود رو با خودش بیاره شیراز و بعد خودش و عموم بیان بوشهر که دختر عموی بنده متوجه میشن شب یلداست و به دلایلی که وسط راه کارشون طول میکشه تصمیم میگیره بیاد بوشهر(بابام هم از خداش بود) و منو از اتوبوس کشیدن بیرون بیخود بیخودی اما عصبی نشدم چون خیلی خستم بود و اینکه قرار شد فرداش با خودش بریم شیراز و اینکه شب یلدا رو با خانواده میگذروندیم شبه خیلی توپی شد فرداش هم که با هم رفتیم شیراز. تو شیراز هم خوش گذروندیم خفن دیشب هم با خودش و دوستاش که دخی عمو(روزی روزگاری) هم دوست صمیمیشه حسابی خوش گذروندیم تا ۲:۳۰ شب و هنووووووووووووووووووووز نهضت ادامه دارد تا ۲۵ دی که باز …
امشب هم شبی هست که تمام بوشهری ها همدیگرو چه بخوان چه نخوان اتفاقی یا با قرار قبلی میبینن به قول بوشهریا مرواتون همه ساله باشه .
خوش باشین و موفق.