غزل ۴
خسته ام از روز و از شب های عادی
از نگاه تو از این تب های عادی
تا زمانی با تو ام اسم خدا را میفروشم
وقتی از پیشم روی فریاد یا رب های عادی
من به یادت داده ام لب را به تاکستان اسمت
خسته ام از بوسه ی سنگین آن لب های عادی
من به رسم سادگی بی زرق و برق و ساده پوشم
هی بدم می آید از فرد مرتب های عادی
بی ریایی،پاک و صادق ،هم ادب داری و هم نه
نیستی در بین این خیل مودب های عادی
تو حدیث هر زمان بی کسی های دلم باش
رسته از خورشید روز و ماه این شب های عادی