غزل ۳
تو پرسیدی که رنگ شعر من سرخ است یا آبی
و من گفتم پیامی از نگاهی غرق بی تابی
تو میدانی که بی تابی برایم حکم مردن شد
و من محکوم مردن های پر تکرار و قلابی
ولی قلبم نمی داند ، نمی فهمد ،نمی میرد
وگرنه طالعی بودم به گرد روی مهتابی
و اینک زنده ام تا زجر دیدن های اجباری
و دلتنگ عبور از مرز دریاهای گردابی
دلیل آبی دریا نگاه سرخ چشم توست
ولی تیغ نگاهت را به جز در دل نمی یابی
حدیث عهد و میثاقم به خون دل نوشتم تا
بگویم آنچه هستی را به روی صفحه ی نابی

لطفاً نقد کنید. متشکرم