دیگر نمی گویم مرگ بر دیکتاتور
چون نمی خواهم پدرم بمیرد
چون او را دوست می دارم
می دانم دیکتاتور یعنی چه،
می دانم او می خواهد همه چیز طبق میل و خواسته او باشد،
می دانم اگر آنچه او گفته انجام ندهم مرا عاق میکند، چون او خود را صاحب اختیار من می داند،
من نه بنده خدا، که بنده ی اویم، بنده ی پدری که فکر میکند خیر و صلاح من را خیلی قشنگتر از من می داند،
پدری که مطمئن است سلایق او بر سلایق من برتری دارد،
مطمئن است اگر من راهی که خودم دوست دارم بروم بی بروبرگرد بدبخت خواهم شد، حتی اگر به ظاهر خوشبخت شوم!
چیزهایی می داند که من نمی دانم
میگویم بگو چیست آن چیزها؟
میگوید تو نمی فهمی!
میگویم خوب بگو برایم تشریح کن شاید بفهمم
می گوید حوصله اش را ندارم، بعد که بزرگ شدی خودت می فهمی
میگویم مگر گفتنش چقدر زحمت دارد، مگر من فرزند تو نیستم، چرا وقت نمی گذاری و برایم شرح نمی دهی؟
می گوید پیرم و نمی توانم همه چیز را دانه دانه برایت شرح دهم، تو فقط کاری را بکن که من می گویم
میگویم اگر نکنم چه؟
می گوید پس دیگر هرگز چیزی به من نگو، من دیگر پدر تو نخواهم بود، برو
میگویم چرا برایم استدلال نمی آوری، شاید بدانم حق با توست و کاری که می خواهم انجام ندهم
می گوید تو منطق سرت نمی شود؟ چرا وقتی میگویم نه بی سوال نمی پذیری و هی به پروپایم میپیچی؟
میگویم آخر من آدمم… به اندازه ی خودم آزادی دارم…
او از من روبرمی گرداند و قهر می کند، چون زورش می آید رسماْ بگوید من آدم نیستم، بچه ی او هستم، بچه ای که هر چه پدر و مادرش می گوید باید بگوید چشم، نمی خواهد با گفتن این حرف بگوید جای خدا نشسته، نمی خواهد با گفتن این حرف اعتراف کند که آزادی و اختیار را از من سلب کرده مبادا دیگران بگوید نگاه کنید آن مرد به فرزندانش زور میگوید! انگار زورش کرده اند که بیاید حتما مرا از راه غلط نجات دهد و با اردنگی به راه درست هدایت کند! انگار اگر من به راه غلطی رفتم و خود را بدبخت کردم، قرار است او را به جای من آتش بزنند!
چه کنم که دوستش دارم. آخر پدرم است. آخر اگر حرفش را گوش نکنم… اگر زیر یوغ او نباشم خانواده از هم می پاشد… آخر اگر با او مخالفت کنم یا از او توضیح بخواهم یا به کارهایش خرده بگیرم وحدت خانواده را زیر سوال برده ام… یا شاید با اصول و عقاید او که از حق هم حق تر به مبارزه برخاسته ام!
پس دیگر نمی گویم مرگ بر دیکتاتور… دیگر آرزوی مرگ دیکتاتورها را نمی کنم… چون پدر خودم هم دیکتاتور است… چون من هم قرار است در آینده دیکتاتوری شوم که به فرزندان خود وظایفشان را دیکته کنم… چون اگر من جلوی این دیکتاتور بایستم دیگر نسلی از من نخواهد بود که بخواهد دیکتاتور باشد یا آزادمنش… هر چه هست همین است که هست… ماییم و یک دیکتاتور دلسوز… ماییم و پدر مهربان و زورگو…
———–
پ.ن: از هر دید میخواید بخونیدش، سیاسی یا غیرسیاسی، چیزی جز حقیقت نیست، هست؟! امتحان کنید!
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : روز تو ! » | ||
| نوشته پیشین : « محرم | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||