روزانه
سلام
یه چند روزیه که می خواستم آپ کنم ولی اصلا حسش نبود. احساس می کردم دستم به تایپ کردن نمیره. خوب به هر حال، حالا اینجا هستم و دارم می نویسم.
دیشب شب یلدا بود . پارسال مثل دیشب تو اتوبوس بودم و داشتم می رفتم تهران. من و مامان تو اتوبوس یلدا گرفته بودیم.
اما امسال رفتیم خونه بابابزرگم. دلم واسه بابابزرگ و مامان بزرگم خیلی تنگ شده بود.
صبح داشتم به پارسال فکر می کردم. چقدر زود گذشت ولی گذشت و مطمئنم بازم این روزها می گذره…………
ایام محرم هم اومده هر سال خونه یه مامان بزرگ دیگم ده شب محرم مراسم . معمولا این ایام رو همه اونجاییم ولی پارسال اولین سالی بود که غیر از اونجا با دوستان جاهای دیگه هم رفتیم.
امروز هم جناب مدیرعامل محترم شرکت تشریف آوردن الان رفتن بالا جلسه ما هم از فرصت استفاده کردیم داریم آپ می کنیم.. احتمالا امروز تا عصر باید سرکار بمونم.
پ ن : تمام سعی خودم رو می کنم که خودم یک حقیقت و باور باشم و اونجوری که هستم منو ببینن نه اونجوری که نیستم.
پ ن : امروز یه روز دیگست مثل بقیه روزها مهم اینه که من باور کنم امروز متفاوته .
پ ن : می خوام همه چیزای بد زندگیم رو از بین ببرم.
پ ن : تو این شبا ما رو هم دعا کنید.
پ ن : همین الان دلم یکمی از این آلوچه های غیر بهداشتی دربند و اون هوای خنک رو می خواد. :d
پ ن : دلم می خواد دوباره برم دانشگاه . هنوز دنبال کارای فارغ التحصیلیم نرفتم می خوام یه ۲ روزی مرخصی بگیرم برم دنبال کارام. تصمیم گرفتم جدی بشینم واسه فوق بخونم. خیلی دلم واسه درس خوندن و دانشگاه تنگ شده.