اینقد اتفاقات افتاده که حوووووووووصله ام نمیشه بشمارمشون چه برسه به اینکه بنویسم . مدتیه ساکن شیراز شدیم کم کم داره گشادی به ما هم سرایت میکنه . اولیش همین بود که رضا دانشگاه شیراز قبول شده و ما هم همگی مثل پرستوها کوچ کردیم . البته از نوع اون پرستوهایی که نمیخواستند بیان ولی مامانشون به منقار گرفتشون و بردشون (باید بگم منقار یا نوک؟ منقار مربوط به کلاغ نمیشد؟) . الان برای تعطیلات نوروز اومدیم بوشهر . تا از وطن دور نباشی نمیفهمی که چجور ممکنه فلکه برج رو ببینی و هوس نکنی از ماشین پیاده شی بر خاک وطن زانو بزنی و ببوسیش. اتفاقات بعدی رو بعدا مینویسم …
این اثر هنری رو میبینید؟ بهار کشیده . رودخونه رو میبینید؟(مشکی رنگ زده). میدونید اون چیزی که روی سر رودخونه اس چیه؟ (همین که شبیه گله) . اولش بهش توجه نکرده بودم . دفعه بعد که اومد بهش گفتم این چیه؟ یه جور که انگار یه چیز واضحه میگه : خب شیر آبشه دیگه!
اون تپه ای که سمت راسته هم اتوبوسه . نه که اتوبوس طولش زیاده پس چرخاشم باید زیاد باشه (ببین چندتا چرخ کشیده؟!) . محتویات داخل ماشین هم صندلیهاشه . اینو تند تند کشیده . سر حوصله که میکشه صندلیها سر جاشونند. این دختر فوضوله هم همین بهار پیکاسوهه

الان نصف شبه . فردا حدیث و پیشنهادو مینویسم
|
شوپیتر بزرگترین فروشگاه هدیه آنلاین ایرانیان ارائه دهنده کارت تبریک تولد عشق روز زن روز مادر روز مرد روز پدر ازدواج عروسک مجسمه تزئینات
|
[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
| نوشته بعدی : این روزها …. » | ||
| نوشته پیشین : « روازی شلوغ | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||