حسرت
دوستش نداشتم اما داشت . دوستش داشتم اما نداشت
با هم بودیم . قدم زنان در خیابانی که ته نداشت
در آن شلوغی جز ما کسی نبود اما……
شنیدم صدایش را:
« بس است این همه چشم چرانی ها »
نگاهش کردم . یعنی چه ؟
در آن خیابان تنها ُ جز او در چشم من کسی نبود
بودنم را حس نمیکرد اما تمام حواسم را ربوده بود
میگذشتم با همان وهم و خیال تا اینکه
تنه ام زد کسی
برگشتم
دیدم او را خندان . پسری در دستش
یاد کردم آن پیامک میگفت :
یادمان باشد . سالها بعد
بی تفاوت از کنار هم میگذریم میگوییم
این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود…………
متن : خودم
