حسرت

دوستش نداشتم اما داشت . دوستش داشتم اما نداشت


با هم بودیم . قدم زنان در خیابانی که ته نداشت


در آن شلوغی جز ما کسی نبود اما……


شنیدم صدایش را:


« بس است این همه چشم چرانی ها »


نگاهش کردم . یعنی چه ؟


در آن خیابان تنها ُ جز او در چشم من کسی نبود


بودنم را حس نمیکرد اما        تمام حواسم را ربوده بود


میگذشتم با همان وهم و خیال تا اینکه


تنه ام زد کسی


برگشتم


دیدم او را خندان . پسری در دستش


یاد کردم آن پیامک میگفت :


یادمان باشد . سالها بعد


                        بی تفاوت از کنار هم میگذریم میگوییم


این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود…………


 


متن : خودم


 


pys8nvm8pok1wosy7v7.jpg

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !