Previously on University Break:
پسرک خوشحال بود که نتیجه انتخاب رشته کنکورش همان شد که میخواست: خلیج فاکس – زبان و ادبیات انگلیسی
محسن و ممدرضا در همان ابتدا به دوستانی نیمه صمیمی تبدیل شدند. کلاس های
دانشگاه شروع شد و از همان ابتدا خط و نشان کشیدن های استادها همچون چوبی
که در یک جای آدم فرو می رود مغز آنها را با سوهان برق می اندازد.
University Break – Season 1 – Episode 03
بعد از ظهر دوشنبه در حالی که سگ ها و
گربه های دانشگاه زیر سایه ای له له می زدند و مردم عادی در منزل هایشان
به استراحت می پرداختند، استاد بدجنس از روی عمد کلاس برگزار کرده بود و
بچه ها در حالی که با استرس تمام ناهارشان بلعیده بودند، هن هن کنان در
حال دویدن به سمت کلاس بودند. استاد بدجنس روی زمان کلاس حساسیت بالایی
داشت و ممدرضا و محسن که می خواستند آستانه ی تحمل او را محک بزنند قرار
گذاشتند با تاخیر سر کلاس حاضر شوند.
- هن… هن… هن…!
- چیه محسن اسکول؟
- من که میگم بریم سایت
- نه بابا بریم بوفه، گشنمه، ده دیقه یه چیزی کوفت میکنیم بعد با تاخیر میریم ببینیم چند مرده حلاجه!
همزمان:
دخترهای کلاس در حالی که مثل جوجه های
تازه سر از تخم در آورده در هم میلولیدند تکلیفهایشان را انجام داده بودند
و به هم نشان می دادند و با هر هر خنده ذوقشان را ارضا می کردند. عده ای
از آنها هم به شدت سرگرم بحث راجع به تاپیک “how to find a husband”
بودند. چند نفری از آنها نیز دم در اتاق استاد کفش واکس می زدند*.
*refers to apple-polishing
ده دقیقه بعد استاد در حالیکه همان سه
دانشجو مثل سیریش او را چسبیده بودند، وارد کلاس شد، با صدای بلند سلام
کرد و مثل همیشه با قدم های کوتاه رفت پشت جا استادی.
او با دیدن غیبت پسرها نگاهی عاقل اندر
سفیه به جای خالی آنها انداخت و سری تکان داد و فقط به گفتن «باشه» بسنده
کرد. بیرون کلاس ممدرضا و محسن خندان و بیخیال راه کلاس را گم کرده بودند
و غافل از اینکه چه سرنوشتی در انتظارشان است، استاد و کلاس خود را به هیچ
جایشان نمی گرفتند، و در راهروها پرسه می زدند.
بعد از یک ربع خسته پیمایی، در را گشودند
و با چهره ای بشاش و خندان وارد شدند تا جو کلاس را دگرگون کرده باشند.
استاد نگاه خون آلودی به آنها انداخت و کفی که از خشم بر لبانش ظاهر شده
بود را با پشت دست پاک کرد.
بوی خون فضای کلاس را پُر کرده بود و
چندتایی از دخترهای کلاس که خیلی هم دخترهای ساده و خوبی بودند، از ترس
شروع به خیس کردن خودشان کردند.
- کجائید شما دو تا؟ ها؟ غلط کردید! دکتر
مجیدیان ما رو اگه ده دقیقه دیر می کردیم… حالا هر چی… برید بیرون
یالا! صبر کن ببینم کجا؟ مگه من هر غلطی خوردم شما باید انجام بدید؟!
محسن زد زیر خنده.
- بخندید… آره.. آینده تون رو میبینم…
پس فردا که رفتید کارگری لوله فاضلاب از دهنتون بیرون زد می فهمید دیگه با
استاد خودتون سرشاخ نشید. …….. راستی ممرضا! غیبتات زیاد شده ها، اصلا
حذف! حذف کن! تاخیر هم داری ترم بعد نمیتونی درسو بگیری! حذف حذف!
محسن و ممدرضا فقط او را نگاه میکردند و
لبخندی شوم نقش خویش را بر لبان آنها تنیده بود. بدون هیچ حرفی راه خویش
گرفته و بر کرسی ادب کالبد نشاندند.
یک دفعه در کلاس باز شد…
…
..
بعد دوباره بسته شد!
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : بدون شرح » | ||
| نوشته پیشین : « جایزه نوبل | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||
|
||
