از دانشگاه
شلوغ… خیلی در هم میلولند! اینقدر تعدادشان زیاد است که نمیتوان جُم خورد. هشتادو هشتی ها را ببین که چقدر شوق و ذوق دارند… من هم شوق و ذوق دارم. خیلی شوق و ذوق دارم. دلم میخواست بعد از دو سال دیگر با همکلاسی ها مشکلی نداشته باشم و بتوانم کمی (فقط کمی) با آنها صمیمی شوم. زهی! زهی! زهی خیال باطل!
نه جواب سلامت را میدهند و نه نگاهت میکنند. من که محتاج نگاه و سلام آنها نیستم، اما بهرحال این بی اعتنایی ها نسبت به همکلاسی های دو ساله اصلا صورت خوشی ندارد.
استادها هم کم لطف شده اند! هفته دوم از باز شدن دانشگاه شروع شد و همچنان تعدادی از استادها سر کلاس حاضر نمی شوند.
بگذریم!
دانشگاه هم باز شد و به زودی درس (درد) و مشق (مرض) بر ما مستولی خواهند شد. امیدوارم همگی در این راه کسل کننده موفق باشیم!