بگذار ببارد بلکه از سر بیفتد یاد تو
سنگ صبور نمی خواهم
دیواری باش
تا سرم را بر سینه ات بکوبم
” مجید رفعتی”
بیا..بیا که هوای صبرم بارانیست
نور عشقت را بر قلبم بتابان تا آفتاب دلتگیم اشکهایم را پاک کند
بیا…بیا که هنوز هم عشق را در اعماق چشمانت جستجو میکنم
نگاهت را از من میگر
بیا.. بیا دستم را بگیر و کوچه های تنهاییم را با من همقدم شو
بیا..بیا و عشق را در دلها معنایی بده
بیا..بیا که می خواهم در سیاهی زیبای چشم هایت خانه ای بسازم
بیا ..بیا که عاشقت هستم و شور مجنون را حس می کنم
آن سان عاشقت هستم که شرر عشقت نیستانی را یکجا آتش می زند
آنگونه عاشقت شده ام که هر سخنم شعریست از فراق تو!
بیا..بیا که شوق رسیدن به تو انگیزه ایست برای شعرهایم
بیا … بیا و اندکی کنارم بنشین
بنشین کنارم و مرا به اوج احساس ببر
نشانم بده طبیعت زیبای عشق
نشانم بده نم نم باران محبت
نشانم بده رویش درختان دوستی
بیا .. بیا ستاره های شب های بی قراریمان را شمارش کنیم
باران باش و بر جوانه های عشقمان ببار
بیا .. بیا که همه سخن دلم این است:
عشق را با ابتدای نامت آغاز کردم
هر کجای این جاده عشق که هستی ، شروع من باش!
سلام به تو
تویی که این روزها سکوتت رساتر از همه فریاد هاست
ولی وقتی از هجوم و شلوغی و هیاهوی روزها به آرامش و سکوت و وقار شب ها پناه می برم یادِ مقدس تو هم پا به اعماق تنهاییم می گذاری
خدایا
سلام
اندکی وقت داری تا درد این دل تنهایم را به تو بگویم؟
……
هزاران هزار بار دیگر هم
که از این شانه به شانهی دیگر بغلتم،
این شب هایم صبح نمیشود
وقتی که دلم گرفته …