بر می گردم
می دونی که همه عمرم و دوستت داشتم، همیشه خواسته هام و نیازم و از تو خواستم.
چه شب ها، چه سجده ها که بهت نکردم، چه اشک ها که نریختم، چه التماس ها که نکردم.
خب ندادی، زجه زدم، مریض شدم، خسته شدم، بازم ندادی. دیگه اسرار نکردم، گفتم این
صلاح و خواسته ی توست. این تویی که می دونی چی واسم خوبه و چی بد.
دلم شکست، آره، با همه شکستگی ها باور کردم که تنهام، تنهایی و پذیرفتم، چون تو خواستی،
تنها موندم چون تو هستی. دل شکستگی ها خیلی چیز ها رو ازم گرفت، اعتمادم، عشقم، قلبم
و همه نوری رو که در تو و با تو حس می کردم، اشک تو چشمام حلقه میزنه وقتی به
از دست رفته ها فکر می کنم. با اون همه فاصله ای که با تو پیدا کردم، بازم بدجوری دارم
نگاهت و حس می کنم، سنگینیش روی شونه هام حس می شه، ترسش بدنم و می لرزونه،
داری با تعجب بهم نگاه می کنی، میگی : چی شد عشق قدیمت، این نبود زجر و امیدت
این نبود عشقی که بر من داشتی. ولی حالا می فهمم که وقتی بهت احتیاج داشتم
صدات می زدم و می خواستمت، مدت هاست صدات نزدم، پس چرا اینقدر حواست
به من هست، چرا این همه دوسم داری. تو این شبای عزیز همه جوره با خودم جنگیدم
ولی نتونستم صدات بزنم. دلم شکسته، باشه، باشه، چشم. خواهش می کنم بیشتر از این
ازم دلگیر نباش، می خوای برگردم؟ باشه، بر میگردم. دوست دارم.
خدایا این تویی من را فراموشت شده
یا منم در این گناه خود، به خود مغرور شده
این غرورم را جفاکاری ندان
این غرورم را گناه من ندان
این غرورم باور این کینه هاست
کشتن عشق قدیم، دیرینه هاست