محمد صالحی نیا شخصی به بزرگی صداقت یک مرد

۱۴ سال پیش


هشت سالم بود . تازه وارد در شهری غریب . و از میان هزاران خانواده ی غریب ُ همشهریی که همسایه ی ما بود .


آمدند . رفتیم . آمدند . رفتیم . و اینقدر این آمد و شد ها ادامه پیدا کرد تا مادرش شد خاله و خودش عزیز تر از برادر نداشته ام.


کابوسی با بهای حقیقت


و همچون ظهر عاشورا بود زمانی که خداحافظی کرد و مرا باز غریبه نام نهاد. از آن شهر رفتند و من در دلم با همان روضه ی سکوت فریاد میزدم .


 


۲ سال پیش


کنکور . دانشگاه . کارگردانی سینماـ بوشهر


اینبار شهر خودم بود ………….


و باز رفتم به خانه ای که عطر و طراوت ۱۲ سال پیش را داشت . خاله ای که اینبار مادرم شد . شوهر خاله ای که عزیزم و برادری که میخندد تا بخندم و میگریم اگر وجودم غمش را حس کند .


هر شب


ساحلی . هات داگ و خنده هایی که پایانی نداشت .


و میگویم


اگر نزدم تیغی بر رگم تا برادری ام را ثابت کنم اما به همان نام بزرگی که روی خودت نهاده ای ُ به همان مردانگی قسم زنده ام با زنده بودنت………


 


پ ن : متن رو بدون ویرایش نوشتم . حتی بازخونیش هم نکردم . آخه میخواستم همه ی حرفام از قلبم بیرون بیاد نه فکرم


پ ن ۲ : اگه میخواستم ادامه بدم حالا حالاهااااااااااا باید مینوشتم . ببخش اگه خلاصه شد


پ ن ۳ : شاید هم به خاطر اینکه پستم بودار نشه خلاصه شد .


پ ن ۴ : این پست مخاطب خاص داره . اون فرد کسی نیست جز داداش محمد


پ ن ۵ : یه مشت شفت و چل و عینکی که خوبه اگه حتی کلی حوری بهشتی هم دورم رو بگیره بازم باید تحملم کنی 


پ ن ۶ : عکس پایین هم خودش زمانی که با هم عکاسی کار میکردیم گرفت . دوسش دارم هم خودش رو هم عکسش رو


 


obgruu17ugjtcy85i8.jpg

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.