بارون
سلام.
امروز می خوام در مورد سر کار اومدن بنویسم. شاید برای کسی جالب نباشه . فقط می خوام ثبتش کنم که یه خاطره خیلی خیلی خوب واسه خودم باشه.
صبح اول صبح با صدای بارون از خواب بیدار شدم . یه نیم ساعتی رو همین جوری غلط زدم ، دلم نمی یومد که از سرجام بلند بشم. ولی بر نیروهای شیطانی غلبه کردم و رفتم حاضر شدم. وقتی بیرون رو نگاه می کردم میدیدم که بارونه کلی ذوق میکردم که می خوام تو بارون برم سرکار. بارونی سفیدم رو تنم کردم و با اصرار شدید مادر یه مقنعه اضافی هم گذاشتم کیفم و قبل از رفتن سفارش آش رشته واسه نهار هم دادم و از خونه اومدم بیرون.
برخلاف هر روز که حوصله راه رفتن نداشتم و فقط می خواستم سریع برسم اداره. امروز خیلی خیلی آروم راه می رفتم و وقتی دونه های ریز بارون به صورتم می خورد کلی ذوق می کرم. ( مثل این بارون ندیده ها :d). یاد بچگیهام افتادم به عمد پاهام رو جایی میذاشتم و مسیری رو انتخاب می کردم که پر از آب بود .( اینجوری می خواستم عقده های کودک درونم رو خالی کنم.) خلاصه تا رسیدم اداره مقنعه ام و شلوارم تا زانو خیس آب بود. سریع مقنه ام رو عوض کردم. و همینجوری نشستم تا لباسام هم خشک بشه.
ولی االانم وقتی یاد صبح می افتم خودم کلی ذوق می کنم.