آرمان قصه گو

 


 دیدمش . در همان کوچه ای که چهار سال قبل بانی آشناییمان بود .


هنوز عروسکش را تنها نگذاشته بود .


او هم مرا نیم نگاهی کرد اما………..


 


چهار سال قبل بیست ساله بودم


در همان کوچه


دیوانه هایی که مرا سنگ میزدند . مرا دیوانه میخواندند


پسری که آن زمان ناجی زندگی من شد . او هم مثل خودم بود


عشق در چشمانش نمایان بود . میگفت مرا چون عروسکش دوست دارد


پس از بیست سال زیباترین حس را در خودم زنده دیدم


 


چرا کسی مرا نمی فهمید ؟ مگر من حق زندگی نداشتم؟


گفتند دیوانه ای.    من دیوانه ام؟


اصلا من دیوانه        مگر دیوانه ها حق عاشق شدن ندارند؟    گفتند نه نداری


 


یک هفته از چهار سال پیش میگذشت


سرم گیج میرفت . همیشه از ارتفاع میترسیدم


اما نه………


فرقی نداشت         میدانستم دیگر مرا نخواهد دید اما شاد بودم از اینکه میتوانستم بودنم را با او ابدی کنم و این دلیلی شد تا………


برای اولین بار رهایی را حس کنم


 


دیدمش  . در همان کوچه . با همان عروسک


او هم مرا نیم نگاهی کرد اما………..


یادم نبود که دیگر مرا نمیبیند .


اشکهایش مرا به سمتش کشاند.


عکسم را در دستان چهار انگشتیش دیدم


متن : خودم


 


 ww3firvuehxlja6nhkxk.jpg

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.