اندر احوالپرسی بعضی ها
امروز صبح کمی از لحاظ روحی خیلی مرتب نبودم کمی زودتر و بدون صبحانه سر کار رفتم حتی یادم رفته بود موهامو شونه کنم. دو ساعت شروع کارم نگذشته بود که تلفن زنگ خورد دلم می خواست یکی باشه که حالش از حال خودم بهتر باشه و خبر خوبی برام داشته باشه.گوشی را برداشتم و گفتم : بله بفرمایید.
صدا ی پشت خط صدای آشنایی بود که او را میشناختم.سلام کرد و منم جوابش را دادم.گفت خوبی چطوری؟حتی نگذاشت جواب احوالش را بدهم بدون مهلت سوال کرد:اکبر امروز صبح کی مرده؟
اعصاب پاک بهم ریخت .خاستم بگم آخه مردک مگه من غسال شهرم ،مگه من عزرائیلم. هیچی بهش نگفتم و گوشی را گذاشتم.
آخه شما بگید طرز سوال کردن اینطوریه اونهم صبح زود.