سرنوشت
به خود گفتم، دنیا سرنوشتم ساخته
آخر این چیزیست که بر پیشانیم انداخته
خود به خود باور شدم
من را تلاشی نیست نیست
من که خود آخر بدانم سرنوشتم چیست چیست
پس همه احساس من بر چیست؟ ایست !
در گذشته کودکی، اندک گذر کرد است زمان
حال میبینم که هستم یک جوان
کودکم را او بکرد، حال جوانم او بکرد
کودکی را عشق کرد و حال را افسون درد
من نشستم تا بدانم قسمت من چیست چیست
حال فهمیدم که آخر در ورای این دو چیست
خود به خود سازم بر خود سرنوشت دیگری
سرنوشت دیگری با بازی بازیگری
من که خود آخر بدانم سرنوشتم چیست چیست
پس همه احساس من بر چیست؟ ایست !