آمین

به نام یاد

دارم موسیقی آروم گوش میدم و کمی از کارها رو گذاشتم اگه بشه آخر وقت انجام بدم . فعلا حس کار نیست.

با همکارم نشسته بودم و یاد مدرسه و صف صبحگاهی افتاده بودیم ، روزایی که بزور از خواب بیدار میشدیم و با صورتی که خواب ازش میبارید ، میرفتیم تو صف و بعد از ربع ساعت ایستادن خشک و بی روح آخرش با گفتن چندتا آمیـــــــــــــــــــــــــــــــن تمام میشد و بعدش میرفتیم سر کلاس و …

گفتن آمین های بلند ، اواخر سال که مدرسه رو به اتمام میرفت شده بود عادت و کسی به دعا گوش نمیداد و فقط منتظر بودن زود تمام بشه و بریم رو نیمکتمون بشینیم و …

این نوستالژی سالها ادامه داشت تا اینکه سال آخر پیش دانشگاهی ، که بر سر اجبار رفتم مدرسه غیر انتفاعی ، نفس راحتی کشیدم . آخه اونجا از این خبرا نبود که . اصلا اونجا درس خوندن در کار نبود ، فقط باید هر روز میرفتیم مدرسه!!!

مخلص کلوم اینکه ؛ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ……  آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن .

پی نوشت :

-  فقط خواستم یاد خاطرات مخلوط ! :دی کرده باشم .!!!

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

وبلاگ نویسان بوشهری از رمضان میگویند