سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

له می شود

اما اعتنا نمی کند

به حضور آدم ها

مورچه…

“مجید رفعتی”

باران‌ِ داغ  در یک تابستان آتشین
وقتی که قطره‌ های سنگینش بر زمین داغ و تشنه فرو می ریزد
برگ های خسته درختان  به ناگهان بالا و پایین می روند
دل‌ِ خسته من نیز
هر بار که نامت بر آن فرو می ریزد
به مانند برگی خسته و تشنه بالا و پایین می رود…

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

** از قسمت عکس ها هم دیدن کنید

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

وبلاگ نویسان بوشهری از رمضان میگویند