خاطره ها زنده شد
یه وقتایی توی زندگی هر کسی هست که مشکلات بهش وارد میشده و یه کارایی می کنه که نباید ….
بعضی وقتا این کارا می تونه آسیب رسوندن به خود شخص و یا حتی دیگران باشه …. بعضی وقتا هم می تونه این بلاها رو سر وسایلش یا چیزایی که داره در بیاره . مثل بستن وبلاگ ,پاک کردن اکانت ,قطع کردن ارتباطات و یا خیلی چیزای دیگه ! ولی این مشکلات یه روزی برطرف میشن یا حداقل کمرنگ میشن . اونوقت تو می تونی به روزهای خوبت برگردی ….
پس چه بهتر که این کار رو انجام بدی ….
طعم این کار رو چشیدم . شکستم . بستم . رفتم . خاموش شدم . برگشتم …..
عادت کردن به انجام یه سری از کارها خیلی بده . ولی وقتی برمیگردی و پشت سرت رو نگاه می کنی و هیچ نقطه سیاهی توش نمی بینی می فهمی که این عادت اصلا هم بد نبوده . و حتی تو رو کمک کرده به خیلی از خوبی ها برسی . داشتن دوستای خوب . داشتن لحظات خوبی . داشتن …..
عادت کرده بودم به نوشتن ( هر چند مطلب گیرایی برای دیگران نیست ولی برای خودم لحظه لحظه ش خاطره ست …. لحظه لحظه با شما بودن . چه از پشت این صفحه ی کوچیک رنگی ! چه از نزدیک که یه دنیای واقعی هست) ….
عادت کردن به داشتن دوست های خوب از همه اینا برتره …
.
خواستم لحظه به لحظه ی هلیله ۳ ( ۱۵ آذر ۸۸ ) رو بنویسم تا خاطره ی به یاد موندنیش همیشگی باشه ولی این عکس ( با تشکر از محمد …. دزدی از وبلاگش ! ) گویاتر از نوشته های من هست ….

اون روز بارونی برامون خاطره شد ….
پ.ن مهم : جای خالی اون کسایی که نیومدن به وضوح حس میشد …..