به جز حریم تو بر من حرام عشق
کم کم
به کوچه ی بن بست می رسم
با دری چوبی
که به باغی بزرگ باز می شود
راستی
حقیر می نماید زمین
با همه بزرگی اش
از ستاره کوچکی که منم
بوی عاشقی:
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟
و چقدر باید بگذرد تا دیگر او را دوست نداشت؟
ناهار که تمام می شود، نمی دانم می خواهم چه کار بکنم یا کجا بروم. وقتی او نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است و وقتی او هست زندگی ام یک جور دیگر کج و معوج است، در هر صورت زندگی ام کج و معوج است…
مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم می رسد
آدمی گر ایستد بر بام عشق
دست هایش تا خدا هم می رسد