زندان دل
باز هم به گذشته بر می گردیم
دوران طفولتی که ویران کردیم
رفتیم جدا، از بر هم دور شدیم
مغرور شدیم، کور شدیم، دور شدیم
الله شده قاضی میدان دلم
دل را به خدا سپرده و شاد دلم
شاد است کنار هر کسی جز یاران
یاران جفا کرده و زندانبانان
زندان دلم محافظ قلب من است
زندان دلم محافظ راز من است
یاران اگر دور شدند شاد دلم
رفتند و جدا شدند از باغ دلم
دل را نتوانم بسپارم به کسی
کس را نتوانم بگذارم قفسی
بگذار گذشتگان من برگردند
آخر به گذشته های من بد کردند
گفتند گذر پوست رسد بر دباغ
آری رسد، ادب کنم با رزاق