احسان
حسن احسانت تو را درگیر کرد
حسن اخلاقت تو را شمشیر کرد
تو برای عشق بودی، این صفاست
نه برای رنگ بودی این جفاست
تو خودت آیینه وجدان بدی
از درونت خون دل جریان بدی
تو بیا فرهاد شو کوهی بکن
کوه غم را از دلت بیرون فکن
از دل کوه صبوحی استوار
سرو قامت، استوار و برقرار
تو خودت رفتی از میدان جنگ
تو بیت برگرد ای میدان نبرد
تو بیا، دشمن رود از خاک ما
این نیاکان خانه ی اجداد ما
خانه ما، عشق ما، آیین ما
شهر ما جولان گر تردید ما
خون دل خوردی تو، قلبت شکست
فکر خود مغشوش کردی، سر شکست
پس چرا خود کرده ای تدبیر غم
غم برای رویدادی چون عدم
تو بیا بر قلب خود احسان بکن
فکر خود درگیر نامردان نکن
اردلان شیر شو شمشیر شو
کودکی از نو بساز و پیر شو
این شعر رو تو پست احسان گذاشتم ولی دوست داشتم تو وبلاگ خودم هم ثبت شده باشه.
از دوستان پوزش میطلبم بابت تکرار این پست.