آن شب ها
نسیم ، برگ های زرد روی زمین را به صورتم می کوبد…
سمت چپ صندلی خالیست و دوری تو را فریاد می زند…
به یاد آن شب ها… به این جا آمدم…
به یاد آن شب هایی که از خنده ریسه می رفتی…
به یاد آن شب ها .. که روی این صندلی می نشستیم و درختان برایمان می رقصیدند…
به یاد شب هایی که ماه من بودی…
به یاد آن شب هایی که…
به یاد شبی که همین جا جدا شدی از من…
اکنون…
من هر شب با خاطره ی آن شب ها به اینجا می آیم…
به امید شبی که چشمانم را ببندم…. باز کنم…. و دیگر سمت چپ صندلی خالی نباشد…
که باز هم بخندی و… بخندم و برقصند…
نسیم بوی تو را نوید می دهد…
نسیم دروغ گو نیست…
…………………………………………………..
پ.ن: آزاد…
– زندگی ما سرشار از پ.ن هاست…تنها برای درکشان کمی بیندیشیم…. فقط کمی…!!!