شاعر
شعر من آیینه تردیدهاست
کشمکش با مردم بی دین هاست
شعر من مضمون شعری بی بدیل
در خور شعر جوان شیر شعیر
من نه خود شاعر بدم ، نه شعردان
من همان شاعر ، شبیه شعرخان
جویبار، دشت و خزان، فصل شهان
عاقبت بود است پایان جهان
این جهان است ، با یه مصرع شه نبین
شه به مانند شهنشاه معین
شه به مانند خزان دهخداست
عاقبت رفتن، به یادش ال ف تاس
سعدیش بود است شاعر در جهان
شاعر دوران و عصر مردگان
حافظش، حافظ بود الله او
حافظ عشق و همه احسان
حافظ آری باقیست در هر جهان
این جهان و آن جهان و وان جهان
من نه این هستم، نه آن هستم، نه او
من همین هستم، همان نامم فروغ