ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشن است

 


غمگین میشوم ، برای ثانیه هایی که در خاطرم یکی یکی متوقف میشوند


دلتنگ میشوم ، برای تو ، برای تو که میمانی


چقدر غصه خواهم خورد و اشک خواهم ریخت ، لحظه ناگزیر رفتنم


تا همیشهء دنیا دلتنگ خواهم بود


اما چه  میتوان کرد؟


 نمیتوانم بمانم ، دارم کم کم جزیی از در و دیوار این خانه ، خیابانهای شهر و شهر های این دیار میشوم.


باید بروم ، میخواهم ریه هایم را به یک نفس عمیق ، آزادی مهمان کنم.


اینجا نیستم . میخواهم بروم که باشم.


میگویند غربت ما ایرانیها در فکر و ذهنمان رسوب کرده و هر کجا که برویم آنرا با خود به یادگار میبریم.


میگویند جهان سوم ، ژنی است در تک تک سلولهای بدن ما ، که هر کجا باشیم ، رهایمان نمیکند.


میگویند اما ……


از هجوم بی امان حجم اندوه ، با خبرم ،  اما میروم.چون راهی جز این برایم باقی نمانده.


پیمانی دارم با خود و خدای خویش ، برای ثبت نشانه ای از امروزم ، برای فردا که دوباره باز میگردم.


هر چند دور ، هر چند سخت ، ….. هیچ بهانه ای پذیرفته نیست.


پی نوشتها :


 اولا:    توی یک دیوار سنگی ، دوتا پنجره اسیرن    و از اینجور قضایا


 دوما:   یه حسی از تو در  من هست    که میدونم تو رو دارم    واسه برگشتنت هر شب   درا  رو باز میذارم    که باز هم خودت بهتر  از من همه چیز رو میدونی


سوما:   میترسم از تقدیر


چهارما :میگفت : اینقدر پروفن نخور ، ضرر داره برای سلامتیت  .میگفت :  اینقدر سیگار نکش میمیری آخرشا . میگفت : اینقدر غصه نخور  هلاک کردی خودتو …….


.هنوز هم میگه.اما بیچاره نمیدونه که من …..


پنجما :بی حیایی :


مکان : داخل تاکسی – روز -بازیگران: مرد عوضی( راننده ) – زن خاک بر سر ( بی عفت )


وقتی به اولین تاکسی خالی که از جلوم رد میشد با صدای بلند گفتم  “دربست “، راننده که با لب خوانی متوجه کلمه دربست شد زد رو ترمز و موبایل رو از گوشش برداشت و شیشه رو داد پایین و پرسید : کجا ؟ گفتم : “نیروگاه”. گفت بیا بالا.


سوار که شدم دوباره شیشه رو داد بالا و راه افتاد و بدون توجه به من شروع کرد به ادامه صحبت با موبایل.یه نگاهی به دور  و برم انداختم .تقریبا تمام ماشین پر بود از آیات قران و احادیث معتبر و غیر  معتبر.هر جایی که تونسته بود یا قران گذاشته بود یا آیت الکرسی چسبونده بود.و من تعجب کردم از این همه دیانت در این فضای کوچک.


از لحن لوس راننده معلوم بود که داره با یه زن صحبت میکنه.حرفای زن رو نمیشنیدم ولی از حرفای مرد میشد فهمید که زنه چی میگه.


راننده : خوب چرا قطع میکنی ؟


راننده : باشه ، هرکی میخواد بیاد به من چه؟ ، چرا تلفن من رو قطع میکنی؟


راننده : خوب ، شوهرت باشه ، اون که نمیدونه با من داری صحبت میکنی.بگو زری خانمه ، پری خانمه ، چه میدونم بگو یکی از دوستامه دیگه .


راننده : خوب ،حساس شده باشه ، به من چه؟


راننده : خاک بر سرت یعنی تو اینقدر مرد ذلیلی که حق نداری  روزی یه بار هم با دوستت صحبت کنی؟


و این  حرفها ادامه داشت….


 و من دیگر به این حجم انبوه وقاحت گوش نکردم، چون احساس تهوع بهم دست داد .


فکر کنم از غذای دیروز اداره باشه!!!


 


 


[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.