من یک احساساتی هستم
به نام حس
احساس میکنم دارم …
احساس میکنم دارم جلو یه جمعیتی سخنرانی میکنم اما همه بهم پشتشون رو نشون میدن و … !!!
احساس میکنم اونقدری که من دوست دارم ، دوستم نداره ! ( این دلیلی نمیشه که بگم بهم توجه نمیشه )
ای کاش اینقدر بهش فکر نمیکردم .
احساس میکنم خیلی غرورم رو شکونده (خیلی آدم مغروری نیستم ، اما همون یه ذره اش هم، داره میبره زیر سوال)
احساس میکنم تو انتخابم کمی تردید و شک پیدا شده و داره بیشتر خودشو بروز میده .
به خاطرش خیلی چیزها رو زیر پام له کردم . اما به خاطر من حاضر نیست حتی حتی حتی یک آن …، حتی برای دل خوشی لحظه ای !!! (هرچند دلخوشی لحظه ای رو کافی نمیدونم ، اما نیاز شدید دارم )
وقتی وجود دارم و زندگیمو گذاشتم چرا هنوز باید دیگرانی هم باشند ؟
جدیدا هم داره به خاطر عقایدش امتحانم میکنه !!!!
این چند وقت هر چه دلخوشی بوده خودم برای خودم ساختم از اطرافیانم چیزی حاصل نشده !
حاضر نیستم قبول کنم دارم اشتباه میکنم !!! آخه این درده شده برام بازی و اذیت کردنش داره خوش آیند میشه .
اما این حقم نیست ، نبود . بد برداشت کرده از رفتارم .
ولی اعلام میکنم من همون هادی این چند سال هستم با همون انرژی ، با همون اخلاق .
هستم ، هر چقدر هم بخواد فشار باشه ، فشار بیارن و باز بی محلی ببینم . ( برد زیر فشار قشنگه )
دیگه حرف نمیزنم .