امروز میخوام حرف بزن حرف با کسیکه فقط شنونده است و همین شنودگیش باعث رنجش من شده حالا میدونم چرا سکوت من هم بیشتر مواقع مردم و رنج میده به نظرم سکوت یه چیز بی معنیه
خوب شروع میکنم
دیروز موقع غروب ماشین گرفتم از خ سنگی به سمت باغ زهرا همینطور که داشتم به ماشین ها از پشت پنجره نگاه میکردم موضوعی ذهنمو مشغول کرد دقیقا همه ماشین هایی که نه برای مسافر کشی بلکه ماشین های شخصی همه شیشه ها بالا زده و کولراشون روشن ولی همه اون ماشین هایی که باید راحتی رو برای مسافرشون فراهم کنن شیشه ها پائین و شرجی صورتشون رو از عرق پوشونده بود از خدا پرسیدم تو که میگی من تبعیض بین آدما قائل نشدم پس چرا یکی نونوایی داره و یکی یه لقمه نون اصلا میخوام بدونم اگه اسم این تبعیض نیست پس چیه ؟؟؟
آها حالا شاید بعضی از خواننده ها بگن خوب هر کسی به اندازه پیمانه اش آب میخوره خوب اونا هم تلاش کنن تا وضع شون خوب بشه یا اصلا اگه یه ادمی نباشه که مسافر کشی کنه پس یکی مثه من چیکار کنم موقعی که یه مسافرم ولی یه تبعیضی که خیلی تابلوهه اینه که میگن خدا زیباست و زیبایی ها رو دوست داره ولی یکی رو آنچنان زشت آفریده که آدم رغبت نمیکنه نگاش کنه و یکی رو اونقد قشنگ که هر چی نگاش میکنی سیر نمیشی چرا وقتی خودش دنبال زیبائیهاست بدش از بنده ای میاد که زیبایی رو میپسنده اصلا اگه اسم این تبعیض نیست پس چیه؟؟؟؟؟
ای خدا سکوتت داره باعث میشه که من هر جور راحتم حرف بزنم و گناهش به پای سکوت خودت من دارم از زبان اون آدمی حرف میزنم که واقعا داره از ظاهرش رنج میبره و اونو پشت پوششی که اسمش حجابه قایم کرده در صورتیکه اگر زیبا بود شاید حجابی نبود
ای خدا پاشو پاشو باهات حرف دارم نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره
از شما نمیخوام که جواب این سوالا رو بدین چون حتی بزرگترین علما هم فقط یه جوری سوالمو رد کردن بقول خودشون جواب دادن ولی من قانع نشدم اسمش جز تبعیض چیزی نیست ما به استادی که بین شاگرداش فرق بزاره میگیم تبعیض قائل شدی و خدا اون استادیست که میان شاگردانش اینگونه فاش تبعیض را در چهره ها گذاشته
و اما باز داستان دیروز
ساعت تقریبا ۲۱ بود و من داشتم از بوشهر به سمت برازجان حرکت میکردم همیشه صندلی آخر سرویس رو دوست دارم چون باعث میشه هیچکی نبینتت و راحت خودتو رو صندلی جلو بندازی
هندزفری رو تو گوشم گذاشتم دستامو به صندلی جلو تکیه دادم پنجره را باز کردم و گونه ام را روی دستانم به حالتی خوابیده گذاشتم و بادی که یک انرژی مثبت به من میداد زل زده بودم به بیرون و ترانه های غم انگیزی که از گوشی پخش میشد ذهنم را در گیر خودش کرد فشار دستانم روی گونه ام بود و گونه ام را به درد آورد اما آن لحظه و آن حس آنقدر شیرین بود که درد را قبول کردم تا چشم کار میکرد بیابان بود و تنها نوری در آنسوی بیابان که میخواست به من بگوید هنوز هم روشنایی هست
آنجا بود که با خدا به بحث نشستم در رابطه با تبعیض و اینگونه بود که به هیچ جوابی نرسیدم فقط سکوت پس خدا به سکوتت ادامه بده من هم از تو یاد گرفتم سکوت را ولی نگو چرا لال شدی و حرفی نزدی هر وقت تو حرف زدی من هم میزنم و از خود دفاع میکنم
طعم تلخ زندگی
زندگی از من گرفت این زندگی را
طعم شیرین همه دلبستگی را
رفت و از من دور شد بوی محبت
آری بر تن آفرید این خستگی را
ساحل دریای من رنگی ندارد
برد با خود موج رنگ تازگی را
خلقت من از ازل یک اشتباه بود
ماند بر دل خاطرات بچگی را
سایه هایم دیگر از من دور گشتند
من ندارم طاقت دیوانگی را
خوابهایم لذت بیداریم را کور کردند
من خودم خوردم دوای لودگی را
دردهای زندگی آلم شده بر جسم و جانم
میخورم چوب همه این سادگی را
دور شد دیگر مجال شاد بودن ها گذشته
من پذیرفتم همه خوب و بد این زندگی را
سروده شده توسط هنگامه
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : دکتر شریعتی » | ||
| نوشته پیشین : « سکـــوت | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||